اعوذ بالله من الشیطان الرجیم 

   + هلال - ٧:٤٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳٩٤

 

اینروزا خیلی سرم شلوغه

خیلی هم خوبه

ولی من آدم برنامه ریزیز نیستم

واقعا لجم در میاد از همه چی 

   + هلال - ٧:٢٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳٩٤

سکوت سوزان

دلم برای یک نفر خیلی تنگه ... 

دلم میخواد خیلی چیزها رو بهش بگم و خیلی چیزها رو ازش بپرسم...

 

خدایا این عرف، غرور و این مزخرفات چه هستند که ما رو بیچاره کردند؟

نکنه وقتی داریم میمیریم، پیش خودمون بگیم که ای کاش وقتی اون سال که اون اتفاق افتاد، حرف دلم رو قورت نمیدادم و میرفتم بهش میگفتم که ...

خدایا ...

   + هلال - ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳٩٤

بهار و آغازی دوباره

من یه درسی از دنیا تو همین سن و سال گرفتم که اولا ای کاش نمیگرفتم اما از اونجایی که واقعیت، واقعیته و کاریش نمیشه کرد و تلخه و اینا! لذا تنها آروز میکنم که یه روزی بیام و بگم که نظرم عوض شد !

 

زندگی به من یاد داده که واسه ی  کسی نمیرم. کمک بکنم اما به حد و عقلش!

به کسی بیخودی عشق نورزم! ولی وحشی و هار هم نشم!

بیخودی آدم ها رو برای خودم بُت نکنم اما خوبی ها رو هم ببینم

و مهم تر از همه، بیخیال باشم. برام آدم ها بی اهمیت باشند. این بی اهمیتی یه جور خاصیه. نمیدونم شاید چون مثال هایی تو ذهنم هستند که نمیتونم بیان کنم، برای خواننده پیش بیاد که یعنی چی!؟

اره نمیتونم توضیح بدم ولی اینارو بباید مینوشتم تا ذکر بشه

کلا میخوام بی اهمیت باشه همه چیز برام

چیزایی که تا حالا باعث عقب گردم توی زندگی شده 

اره من از این به بعد میخوام یه جور دیگه زندگی کنم

سلام به تو زندگی جدید من 

   + هلال - ٢:٠٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳٩٤

بهار و بیماران مانیایش؟

الان داشتم خیلی تصادفی، آرشیو چند ماه گذشته رو میخوندم ...آه خدای من ... من چقدر این شخصیت هلال رو دوست دارم... چقدر گوگولیه ...چقدر خوشم اومد از خوندن نوشته هاش .... چقدر خوشم اومد از اینکه هم گاهی بامزه مینویسه هم احساسی و هم منطقی ( اعتماد به نفس شیدا وار بنده رو حال میکنید ؟ اطبا به این بیماری که یه روز مود آدم پائینه و یه روز از شدت زیادی بالا بودن اعتماد به نفس بالاست، میگن مانیا نیشخند

خلاصه که خیلی با خودم حال کردم از خود راضی و فکر کردم که من این هلال رو چقدر دوست دارم. به نظرم این هلال همون خود من هست. خودی که تو این فضای مجازی ،  جرئت کرده که بنویسه همونی که در لحظه بوده . هلالی که یه کم بی ادبی های گفتاری داره ( در حین صحبت ) ولی سعی اش اینه که در هنگام قضاوت و عصبانیت تا اونجا که واقعا میتونه و ازش بر میاد مودب باشه . هلالی که عاشق رنگ سبز بهاره. هلالی که عاشق رنگ آبی دریا و آسمون صاف و دریای بیکرانه. هلالی که عاشق چیزای رنگی رنگیه . هلالی که عاشق اینه که خونش رو خودش طراحی کنه ( البته اصلا طراحی و دکوراسیون بلد نیست ) ولی به یه معنا از خدا میخواد که اگه یه روزی مزدوج شد, مامان و خواهرش نرن رو مُخش که بعدا پشیمون میشی و بیا مبل هات رو استیل تاج دار سبز بگیر و بعد تم خونش بره تو مایه ی طلایی کرم قهوه ای که من نسبت بهش تهوع استیج 5 دارم !!!  یعنی با اینکه خونه ی الانمون مثلا خیلی مدرنه و چهارسال پیش توش یه دکوراسیونی کار شده بود که تازه الان خیلی تو بازار کف پوش و آرک اوپن و اینها اومده و مد شده، ولی من واقعا استفراغم میگیره یه وقتایی که میبینم دور و برمون همش قهوه ای قهوه ای قهوه ای - کرم کرم کرم .هوووووووق 

 

من دلم این پرده ی مفخم رو نمیخواد. این فرشایی که به خاطرشون پرده ها باید همیشه افتاده باشن که یه وقت رنگشون نره رو نمیخواد. من دلم آفتاب میخواد، جریان هوا میخواد. آب بازی میخواد، شادی و جنگولک بازی میخواد ( هاهاهاها شعرو حال کردین ؟ :دی )

از کجا به کجا رسیدم ؟ خلاصه اینکه من خونم میخوام رنگی باشه پر از برگ و درخت و علف و گلدون :دی  با کوسن های رنگی رنگی رنگی ، اگه بشه که دوبلکس باشه و کنار پله هاش، یه سرسره هم بذاریم که دیگه عالی میشه :دی 

الان متوجه فاز شیدایی که گفتم شدین؟چشمکخجالت

آره دیگه . هلال اینه. یه آدم که یه وقتایی که خیلی غمگین میشه، کلی اشعار شاعرانه از خودش در میکنه ( من جدا همه ی متن خشنگ خشنگام مال همین دوران غم و اندوهمه. هیچ وقت تو خوشحالی ، شعرم نمیاد نیشخند) و گاهی اوقاتم خیلی خوش و خجسته میشم :))) و هی مینویسم . هی وبلاگ مینویسم اما مشقام رو نمینویسم :دی

 

"عباس جون" استاد راهنمای انشالله از این به بعدم هستند که دوشنبه شب از سفر بازمیگردند و بنده سه شنبه یا چهارشنبه صبح شرفیاب میشم. باشد که خیلی پروپوزال ما رو نترکونند :)) حالا از این به بعد بیشتر از عباس جون براتون خواهم نوشت:)

کلاس ورزش و فرانسه هم اگر شما رفتید، منم رفتم. یک فاز رخوتی گرفتم که ....

 

همین ها دیگه.آهان راستی یه کار خیلی پارت تایم اجرایی هم گرفتم که گرچه پولی توش نیست و فکر کنم اتفاقا هزینه ی رفت و امدم بیشتر میشه ولی خب هم جو جوونی دارند، هم ادم های عملگرایی اند و هم کار اجراییه . احتمالا هم برای آینده ی کاری خوب باشه 

 

دیگه واقعا فعلا همینا :) 

پی نوشت: بچه ها شما کجایید ؟  لادن ؟ مریم؟ عسل؟ محدثه ؟ الهه ؟ 

 

   + هلال - ۱:۳۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳٩٤

تجربه های خوب :) در بهاری سبز :)

یه جورایی الان میفهمم که حرف دکتر خ.انیکی استاد مون چقققدر درست بود که میگفت اگه درس هم نمیخونید نخونید (نقل به مضمون :دی) ولی فرصت شرکت تو کنفرانس ها و همایش ها رو به هیچ ترتیبی از دست ندید 

 

البته واقعیت اینه که من از چند ماه قبل از اینکه دانشجوی ایشون بشم ، وارد یک گروه دانشجویی شدم و واقعا تجربه های جالب و جدیدی به دست اوردم.

و فارغ از کسب تجربه های جدید ، معنی شبکه اجتماعی رو یاد گرفتم و دیدم که چقققدر میتونه اثرگزار باشه

   + هلال - ۸:٠۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٤ اردیبهشت ،۱۳٩٤

بازم یک چالش دیگه ...

والله اتفاقای ناجالب که مارو ول نمیکنند ولی خب اگه ادم به لحاظ روحی رو پا باشه و بتونه خودش رو  ریکاور کنه ، به قول یک دوستی، همین مشکلات میتونه براش به منزله یک فرصت محسوب بشه

داستان این هست که بعد از اون اتفاقای ناراحت کننده، باز هم تمام دلخوشیم پایان نامه ام بود. استاد راهنمام یک خانومی هست که ( در واقع بود) که  خیلی از لحاظ فکری به هم شبیه بودیم و کلا جهت گیری هامون در بین جهت گیری های متعدد و متفاوتی که در حوزه ی علوم اجتماعی وجود داره ، خیلی نزدیک به هم بود. اما ایشون به شدت پا به ماه هستند و این هفته یا نهایتا هفته ی بعد زایمان دارند

واقعیت اینه که شاید همون اولی که ما باهم صحبت کردیم، بهتر بود که ایشون فکر این قسمت رو میکردند، ولی از طرفی هم، انقدر که برای نوشتن پروپوزال به من کمک کرده ، نمیتونم خیلی غر غر کنم. چون اگر نبود ، من واقعا نمیتونستم بنویسم

حالا ایشون با توجه به یک سری مسائلی که در دانشگاهی که اونجا هستند پیش اومده و پیش بینی یه سری شرایط جسمی و روحی به من گفتند که نمیتونند ، ادامه ی کار رو همراهی کنند. ( تازه دو هفته ی پیش در جلسه گروه پروپوزال من تصویب شد ) و حالا من موندم با یک پروپوزالی که گرچه تصویب شده اما بی استاد مونده و خب میدونید که خیلی از اساتید حرف همدیگر رو قبول ندارند و میخوان که تغییرش بدن و این واقعا من رو میترسونه

تا حالا که با استاد قبلیم بودم، دقیقا کانه یک پیشنهاد تحقیق ، مسیر جلوم مشخص بود ولی الان نمیدونم چی میشه 

همین امروز رفتم و با یکی از استادام صحبت کردم. خدا رو شکر همون طوری که میخواستم، خودش شروع کرد شرط و شروط هاش رو برام گذاشت که اتفاقا من دنبال همین بودم. ببینم که چی میخواد ولی بحث به جاهای خیلی بهتری رسید و من فهمیدم که دقیقا ما در نقطه های مقابلی از نظر رویرکردی هستیم. خودشم با آرامش بهم گفت که فکرات رو بکن چون هیچ تعارفی نداریم و ببین که آیا میتونی با من کار کنی یا نه ؟

 

حالا من دارم الان به یک گزینه ی دیگر فکر میکنم. که برم باهاش صحبت کنم ببینم که میلش چی هست 

واقعا خیلی بده که آدم وسط راه تنها بمونه ....

   + هلال - ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳٩٤

یه روز خوب و بادی بهاری :******

امروز رفتم دانشگاهی که استاد راهنمام ، اونجا هست و به خاطر اینکه همکار هم اطاقیش ، مشغول خوندن نماز بود، رفتیم توی یک فضای باز نزدیک همونجا صحبت کردیم

من چند روز بود که خونه بودم و به شدت حال و هوام گرفته بود. خلاصه همین توی یک فضای باز آکادمیک نشستن و با استاد راهنمای جان صحبت کردن کافی بود که کککککلی حالم خوب شه . بعد هم از اونجا ، رفتم دانشکده فنی پیش یکی از بچه ها و کللللی خوش گذشت

حالا خوش گذشتن های حالا چیه ؟ 

همین که بری پیش یه نفر و بتونی باهاش خودت باشی و حرف بزنی ( کف مطالبات رو حال میکنید ؟ )

ولی واقعا سقم سیاه نباشه، از استاد راهنمای گلم بگم که بد جووور باهاش حال میکنم

هم یه وقتایی حالم رو میگیره که خیلی لازممه

هم یه وقتایی خیلی خوب درکم میکنه که بازم لازممه

امیدوارم بتونم بعد از پایان نامه باهاش کلی دوست بشم 

تو همین مدت کم ، کلی از بودن باهاش، اعتماد به نفس گرفتم

من واقعا ایمان آوردم که اعتماد به نفس، یه امر ذاتی نیست. یه امر اکتسابیه و خیلی مربوط هست به آدم هایی که در اطراف آدم هستند . حالا این میتونه هم شامل پدر مادر آدم بشه که آدم رو تربیت و بزرگ میکنند و هم شامل دوستان آدم بشه

استاد راهنما هم به عنوان یک آدمی که خیلی پتانسیل گفتگو باهاش در خودش و ما وجود داره ، دقیقا همینه 

هفته ی دیگه هم زایمان داره :) امیدوارم که همه چی عالی پیش بره :)

   + هلال - ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳٩٤
← صفحه بعد