یه سلام سبز، خوب ، بهاری، رنگی

سلام دوست جونام

من خوبم، میخوام که خوب باشم

باید با همه ی انرژی منفی ها مبارزه کنم و میکنم :)

 

 

انرژی مثبت ، انرژی مثبت، انرژی مثبت  من تو رو میخوام تو منو میخوای؟ :P

 

دیگه ناله نوله بسه 

یه کم شاد باشیم ، بخندیم، خوش باشیم:*

   + هلال - ۸:٥۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٠ فروردین ،۱۳٩٤

بهار ؟!

مطلب غمگین است

اگر حوصله اش را ندارید ، نخوانید.  جدا نخوانید که هم ناراحت نشوید و  هم من پیش وجدانم شرمنده نشوم که باز زدم و حال عده ای از همه جا بیخبر را گرفتم

  ادامه مطلب  
   + هلال - ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٧ فروردین ،۱۳٩٤

هوووووورا بهار بهار بهاره

خواننده های عزیزی که احتمالا هنوز به این صفحه ، با خواننده ی درب و داغون و همیش غرغروش :دی سر میزنید، خیلی خیلی براتون آروزی سالی نکو، بهاری سبز و پر آب و روزهایی همراه با سلامتی و عاقبت به خیری

   + هلال - ٧:٤٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳٩۳

:)

خواننده ی محترم و نازنینی که میای و هنوز اینجا رو میخونی

من واقعا و جدا شرمسارم از حجم غم پراکنی هایی که یه وقتهایی! میکنم

اما واقعا چاره ای ندارم

یعنی وقتی آدم نتونه راز دل به اطرافیانش بگه و در نهایت هم که دل به دریا میزنه و میگه( به دو تا دوست ) با کلی مسخره شدن و فحش و تحقیر مواجه میشه و بعد به چیز خوردن می افته که ای کاش اصلا نگفته بودم، لذا ناچاره که یه جایی این ها رو بنویسه

واقعا ناچاره که بنویسه و از این حجم غم خلاص شه

من حس میکنم الان تو فاز دوم فراموشی هستم

میدونم با این که اینجا خواننده ی زیادی واقعا نداره ولی ممکنه برای همون چند نفر؛ خیلی خیلی عجیب،غیر قابل باور و مبتنی بر مسخره بودن باشه که یه نفر ، دچار یک چنین احساساتی بشه

ولی واقعا رفلکس من این بود.

رفلکسی که خواهرم هم نمیتونه درک کنه ، بگذریم...

اونچه که مهمه و دلم میخواد دربارش بنویسم، این هست که من تو این چند روزه، یه چیزهایی توی نت خوندم درباره ی غم و امید

اینکه غم همیشه هست و نمیشه و اساسا نباید ایگنورش کرد، یک واقعیتی هست که وجود داره و بی نهایت احمقانه است اگر بخوایم فکر کنیم که وجود نداره

ولی مسئله این هست که باید جلوش رو بگیریم

درست مثل افسردگی

بیخود نیست که هنوزم "افسردگی" بیماری قرن محسوب میشه. واقعا اونایی که افسردگی های ماژور و حتی مینور رو تجربه کردند، میدونند که لا مصب چجوری مثل یک هشت پا میاد جلو و با چنگالش ، ادم رو نابود میکنه 

به نظرم غم هم همینه

اگرچه افسردگی رو من ادامه ی غم های طولانی میبینم، ولی باز روند ابتلا به افسردگی یه کم طولانی تر هست اما غم واقعا چیزی هست که پر سکند! میتونه برای ادم نبض داشته باشه و همین هست که بی نهایت ترسناکش میکنه

غم های عمیقی که ادم نمیتونه از چنگالشون فرار کنه

و اینجا تنها یک کار باید کردو تنها خود ادم باید کننده ی اون کار باشه

شاید قبلا نوشته بودم: یکبار پیش یک مشاوری رفتم و گفتم که من همیشه خودم رو بدبخت میبینم و تمام خوشبختی ها و خوبی ها رو فقط میتونم برای دوستی که اون زمان خیلی باهاش در چالش بودم، ببینم

مشاور حرف خیلی خوبی بهم زد

گفت هروقت که اون دوستت رو در رویاهات غرق در خوشبختی دیدی، بلافاصله تو تصویر ذهنی ات، سرش رو کات کن :P  و سر خودت را پیست کن :D

البته نه اون سادیسم داشت و نه من :))

ولی واقعا راهکار جالبی بود

به نظرم این دقیقا اخرین و شاید تنها و موثر ترین راه حل هست

اینکه آدم، دقیقا به یک  لحظات و مقاطعی در زندگی میرسه که فقط خودش میتونه ناجی خودش باشه

تو اون لحاظ یه کارایی مثل همین کات و پیست ها :)) و خود را به خوشی الکی زدن و حتی ابهانه تمام ارزش ها رو به ضد ارزش ها بدل کردن شاید بهترین راه حل باشه

و این هم به نظرم یه عملکردی هست که هیییچ روانشناس و روانکاوی نمیتونه قدم آخرش رو برداره

شاید بتونه مقدماتش رو فراهم کنه و حتی شاید لازم باشه که این مقدمات رو یه ادم بیرونی مثل روانشناس فراهم کنه ولی واقعا قدم اخر دقیقا با خود فرد هست

 

این رو واقعا این روزها و حتی همین امروز حس کردم

به هر حال من باز هم عذر میخوام که خیلی وقتها میام و سیاه مینیوسم

حتی از خودم هم عذر میخوام

به هر حال امیدوارم که بتونم بهتر باشم و بهتر و شادتر فکر و عمل کنم :)

به استقبال بهار میروم

بهاری که برایم موسم خوبی هاست...

   + هلال - ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳٩۳

برای دخترم

اگر زنده بودم و روزی مادر دختری شدم 

به دخترم میگویم

که برود و از نوجوانی با پسر ها حرف بزند

حد را نگه دارد 

اما مثل نسل ما نباشد

نسلی که میان مذهبی بودن و مذهبی نبودن، یک عمری ماند و در این ماندن معلقانه، مُرد

جان داد

خون و کف از دهانش بیرون آمد

اما کسی نبود که بیاید دستمال سپیدی به دست گیرد و قطرات کف و خون را پاک کند

به او میگویم که برود و آزادانه زندگی کند

هر جور که خواست

برود و منتظر نماند

برود و با جسارت زندگیش را بکند

البته انتخاب با خودش است

اما به او میگویم که چطور تمام دوستان بی اعتقادم در مدرسه ، حالا بهترین زندگی ها را دارند

همسرکانی عاشق ، سفرهای رنگارنگ ، زندگی خود ساخته

به او میگویم که دوستان مذهبیم ، که کاملا مذهبی بودند، با همان کلیشه های مذهبی چگونه دیده شدند  و خواسته شدند

به او میگویم که  چرا تو را یکجور پرورش دادم

نگذاشتم که مثل مادر  پیر شده در جوانیش، بمانی میان یک دنییییا سوال بی جواب

به دخترم میگویم که برو هرجور که دوست داشتی زندگی کن

از این حلقه های بسته و سیاه زندگی، فرار کن

برو و فرار کن

به دخترم میگویم که مادرت در بیست و هشت سالگی وقتی با روانشناسش حرف میزد، در خود آگاهش فهمید و به زبان آورد که آنچه که دیگران از سهم عزت نفسشان به طور طبیعی از خانواده و کائنات میگیرند را باید قطره قطره، جرعه جرعه با مشقت و سختی از جهان کسب کند و تازه هر روز در نهایت خود آگاهی بداند که هر روزش راباید مقاومت کند، در برابر نیروهایی که به همین اندک عزت نفس جمع شده حمله میکنند.

 

من امید را برای خودم آنطوری معنی نمیکنم که برای دخترم خواهم کرد

من برای دخترم دنیایی سبز میخواهم

جهانی مملو از ازادی 

دلم میخواهد دخترکم، دخترک نازنین بی گناهم، نگذراند این روزهایی که من میگذارنم

این روزهایی که حتی دیگر به کلامم وصف نمیشوند

این روزهایی که حتی استاد راهنمای خوبم هم نمیتواند مرا روشن کند

این روزهایی که یک دوستی را نزدیک به شش ماه است که یافته ام.هر روز بیشتر شناختمش... به معنای واقعی کلمه در هر بار ملاقات، به عمقی از وجوهش راه یافتم

چند وقت پیش آمد که مرا خوشحال کند... تا نیمه ی راه به مرز انفجار رسیدم .انفجاری از جنس شادی

اما ناگهان حباب خوشبختی ترکید و همه چیز نقش بر زمین شد

آنقدر خودم را به یک خوشحالی عمیق نزدیک دیده بودم که دیگر باورم شده بود، راست میگویند که پایان شب سیه، سفید است 

در نا امیدی ، بسی امید است

اما شب سیه من دنباله دار شد

همچون ستاره ای دنباله دار که در آسمان سورمه ای رنگ شب میدرخشد و چشمان نظاره گر را با دنباله ی درخشان خود، محو برهوت بی پایان آسمان میکند

و من نگاهم بر آسمان بخت و اقبالم خیره ماند

نفسم در سینه حبس شد

و حبس ماند

گهگاهی ریسه ای می آید و میرود

ولی آن حجم انبوه و فشرده ی غم ، بالا نمی آید

من میخواهم که دخترم درگیر این نفس تنگی های احساسی نشود

میخواهم که ببینم لبخندش را از عمق جان

ببینم که راه میرود در میان شراره های نقره فام ماه

آنگاه که باد میپیچد لای موهایش

   + هلال - ۸:٠٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ اسفند ،۱۳٩۳

بهار و تناقضاتش....

درست نیست که فقط بیام غر بزنم 

یه وقتهای باید بیایم ، بنشینم کنارتان، دامن گل گلی پر از نقل و نباتم را پهن کنم و با لبخندم به شما القا کنم که واقعا روزگار بالا و پایین دارد. اگر از بدی ها نوشتم، کمی هم از خوبی ها بنویسم

 

خلاصه که این روزها بهترم، پروپوزال را بالاخره فرستادم برای مدیرگروه که قرار بود فردا جلسه بگذارد و دفاع کنیم

حالا مردک بامبول در آورده که اساتید جمع نمیشوندو از این جنگولگ بازی ها

راستی که صد سال هم بگذرد، مکر این مرد ها را نمیشود فهمید بعد اسمش بد در رفته که زنان و مکرهایشان!!!

انقققدر روزهای اخر سال شلوغی دارم که خدا میداند

یک غلطی هم کرده ام، رفته ام کلاس فوتوشاپ اسم نوشته ام در یکی از دانشگاه های معروف تهران که خیر سرم ، مدرکش را بزنم سرجهاز رزومه ام! اما آنقققدر بدم امده از ماهیت کلاسش که خدا میداند

خود فوتوشاپ خوب است منتهی من دیر یاد میگیرم و سر کلاس عقب می افتم

اینجوری شده که از صبح تا حالا میخواهم بروم سراغش و تا حالا که نرفته ام

فردا هم کلی مشق باید تحویل بدهیم به علاوه ی یک امتحان

اصلا سه شنبه ها برایم کسالت بار شده

میتوانستم بامادر و خواهرم سه شنبه ها را بروم سینمای نصفه قیمت منتهی حالا باید این کلاس نکبت را بروم

تازه شنیده ام پروژه ی آخرش آنقدر سخت است که مدرک به کسی نمیدهند. پول و وقتم هم میرود اینطوری اما به هر حال نمیشود نرفت الباقی کلاس ها را

 بگذریم.... بهار دارد می آید  و من غرق خوشی میشوم

گرچه خاله ی مادرم حالش جدی جدی بد است و هر لحظه ممکن است سیاه پوش شویم

اما مگرمیشود کاری کرد

همین سبزی برگ ها به من امید میدهند . ای کاش همیشه روزها بهار بودند تا من حالم خوب بود

بچه ها یک چیزی بگویم ؟

به طرز احمقانه ای هنوز امید دارم

نمیتوانم با این امیدم بجنگم

چه کنم ؟

 همش فکر میکنم که یک جوری میشود که بر میگردد و من خوشبخت میشوم

چه کنم؟

   + هلال - ۳:٢٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳٩۳

قرمساق نوشت

خب من اول جواب کامنت لادن رو تو متن بدم، چون طولانی شد و فکر میکنم بخشی از روزنوشت هام هم هست:

سلام لادن جون، 
راستش حس میکنم گرچه این حس عزاداری همچنان ادامه داره ، 
اما واقعا داره به شکل محسوسی کمرنگ تر میشه
خدا رو شکر ، نسبت به چند سال پیش، کمتر کارهای عجیب و غریب به سرم میزنه!! 
یا درواقع ، بیشتر روی اکت های احمقانه ام مسلطم! وگرنه تا حالا ،
کلی گند بالا آورده بودم
ولی راستش فکر کنم نتونم مرز زمانی بگذارم ..
به نظرم همین که این روند داره طی میشه، 
و گذاشتم به حال خودم با عزاداری هام خوش و اروم باشم، تونسته یه کم آرومم کنه. 
اما همچنننان معتقدم که خیلی خیلی حیف شد
اخه بعضی ها هستند که وقتی میخوان یه همچین مشکلاتی رو از سر بگذرونند، 
میگن که طرف بره بمیره. نکبت. همچین مالیم نبود که مثلا با قد فلانش یا 
قیافه ی بیسارش.ولی من واقعا اینجوری نیستم . 
یعنی بنده ی خدا انقدر خوب وبا شعور بود که اگه چنین چیزی از سرم بگذره، 
رسما بیشعوری خودمه :دی
------------
وا ؟ من اومده بودم چی بنویسم ؟ 
واقعا خیلی شاهکارم من !
امیدوارم تا اخر هفته بتونم پروپوزال لعنتی رو برای مدیر گروه بفرستم و قبل عیدی 
تصویبش کنم
------------
 
آهان ، وقتی اول اومدم تو مدیریت نظر ها و داشتم جواب کامنت لادن رو مینوشتم،
فکر کردم که دلم میخواست بنویسم که خیلی وقتها به خودم یا به خداخان! میگم که 
مثلا چقدر دلم میخواست الان زن یک خونه بودم یا مثلا مادر یک بچه یا مثلا کارمند یک 
شرکت با همه ی اون دغدغه ها
ولی یه وقتایی هم که از شدت خلی ، درجه ی تبم به هزار و هفتصد ! رسیده ،
به خودم میگم که خب شاید اونایی هم که در اون جایگاه هایی که به نظر من خیلی
خواستنی هستند، قرار دارند، واقعا دلشون میخواست که در جایگاه من باشن
درجایگاه یک دختر بسیار بسیار تنها که الان فقط صبح تا شب کارش شده ، مثلا پروپوزال 
نوشتن و طرح مسئله نوشتن و پاک کردن و دوباره نوشتن و اینا
 
البته اینو بگم که من مدتهاست فهمیدم که اگه میخوای اب خوش از گلوت پائین بره ، 
دقیقا باید مثل یک بز باشی، مثل یک گوسفند باشی 
کلا هر چی بیشتر بفهمی، درد و رنجشم بیشتره
منتها ، در بسیاری از گونه های دو پا به نام آدم ! نوعی بیماری اپیدمیک وجود داره به نام 
"مازوخیسم" که مسبب جلوتر رفتن و بیشتر فهمیدن میشه ! قرمساق!

   + هلال - ۸:٥۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ اسفند ،۱۳٩۳

a hug from a sibling

سه تا آهنگ دارم روی دسکتاپم

یکیش سوند ترک تایتانیک 

یکیش یه سولوی سنتور از ار.دوان کا.مکار یکیشم "کمی با من مدارا کن " امیر حسین تو عکدمی

همش همینا رو گوش میدم

واقعا از ناله زدن خیلی بدم میاد ولی باید بنویسم

یعنی میدونید ؟

در واقع حس میکنم که من تا این دوره رو با ناله کردن نگذرونم خوب نمیشم

قشنگ باید عزاداری کنم

عزاداری هام هم به این شکل هست

با این که یه وقتایی تو فیس بوک خیلی وراج میشم، اما یه وقتایی هم مثل حالا واقعا دلم میخواد لال شم

انگار یه کودک لوث سه ساله توی من وجود داره که میخواد با سکوت، ابراز وجود کنه تا همه بهش توجه کنن

اره...واقعا معترفم به این موضوع که الان دلم میخواد اون واسطه هه ببینه که ساکتم

ببینه که مثل همیشه نیستم

دلم میخواد که ببینه

دلم میخواد که با سکوتم، نوای بی حوصلگیم رو بنویسه

بهترین واژه همین "بی حوصلگی " هست

واقعا بی حوصله هستم

حوصله ی هیچی رو ندارم

هیچ کس و هیچی

حتی با این که میدونم شاید فقط نوشتن باشه که بتونه آرومم کنه، ولی نمیتونم بنویسم

یه وبلاگ درست کردم که تو اون بنویسم 

ولی حتی الان رمز و ادرسشم یادم نیست

خیلی خجستم نه ؟

من یه کم حوصله میخوام

من دلم میخواد که خود واسطه هه بیاد بهم بگه هلال طوریت شده ؟

بیاد بگه بیا بغلم . غصه نخور...

آره من بغل میخوام. 

ولی دیگه به واسطه هه هم حسی ندارم

   + هلال - ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢ اسفند ،۱۳٩۳
← صفحه بعد