?

درگیرم

با خودم درگیرم

الان کاملا وسطای مطالعه اکتشافی پروپوزال و پایان نامه ام هستم

یه متنی یادداشتی که به عنوان مشق باید برای استادمون مینوشتم رو درباره ی همون موضوع پایان نامه ام نوشتم، و برای یک استاد نازنین دیگری فرستادم

خودم بهش گفتم فکر میکنم جهت گیری درباره ی موضوع پایان نامه داره تا حد زیادی،  غیر منطقی میشه

به من گفت  بله خانم . اگر بخوام نوشته ی شما رو نقد کنم، باید بگم که لحن شما عصبانیه

نمیدونم والله

تو امپاسم

باید از شر این عصبانیته  خلاص شم بعد مثل ادم برم سراغ پایان نامه

   + هلال - ٦:۱۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳٩۳

هلال جدید!

گاهی وقتا، وقتی عشقم رو به خانواده ام میبینم ( که البته در درون خودش، یه  وابستگی و انقیادی رو هم داره ! ) فکر میکنم بابا اند خوشبختی به خدا همینه

 باورتون میشه چند وقته فکر خارج رفتن  ، تو مغزم داره کمرنگ تر میشه ؟

خوشبختی همین لحظه های کوتاهه بخدا

ماها خل و دیوونه ایم

هیچی این دور همی ها نمیشه 

   + هلال - ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ امرداد ،۱۳٩۳

دار مکافات - napkin

یادمه تو دانشگاه که بودیم ، سالهای اخرش ( لیسانس) یکی از دخترای سال بالائی ، که مثلا سه چهار تا ورودی قبل ما بود، و همه میدونستن بزرگتر از ماهاست، دوباره ارشد دانشگاه خودمون قبول شده بود و در عین خیلی هم فشن بود

این ذات فکر خراب ماهاست واقعا که  هر چقدر هم مرتب بخوایم، ادای آدم های متمدن و با فرهنگ رو در بیاریم ، ولی متاسفانه باز یه جاهائی یه سوتی هائی میدیم که بعدا بخاطرش شرمنده میشیم، یه روز که تو آلاچیق نشسته بودیم وآلاچیق ما دخترا دقیقا روبروی در خروجی ساختمون کلاس ها بود، دیدیم که اون دختره با یکی از پسرای یه سال از ما پائین تر که الحق چشم برادری خیلی خوشگل و خوشتیپ بود، و تو چشم ! داره میاد از در ساختمون بیرون. 

همون موقع همه ی دخترائی که دور هم جمع بودیم، شروع کردیم به نچ نچ که ببین تروخدا! رفته با یه پسره ی چنننننند سال از خودش کوچیکتر دوست شده. و خود بنده هم تو دلم گفتم:      حالا واجبه ؟!

 

بعد چند وقت که با دختره تو فیس بوک دوست شدم ، فهمیدم که اون دوتا خواهر و برادرین که جفتشون یه دانشگاه می آن. یکی ارشد و ودیگری لیسانس

واقعا چقققدر ماها زود قضاوت میکنیم تو زندگی هامون ؟ چققدر قضاوت هایی میکنیم که نه تنها اشتباهند، بلکه  کوچکترین لزومی هم نداره که دهنمون رو برای ایراد اون عیب گوئی یا قضاوت، باز کنیم

 الان چند وقته که دارم با مامانم و خواهرم میجنگم برای اینکه متقاعدشون کنم لزومی نداره راجع به خیلی چیزها ، ما اظهار نظر کنیم چرا که اولا غیبت میشه ، دوما حتی اگه کسی به اون بعد اون دنیا و اینا اعتقاد نداشته باشه ، اگه یه خورده چشمشو باز کنه و به زندگی آدم ها در همین دنیا نگاه کنه ، میبینه که واقعا دنیا دار مکافاته و هر چی و هر کسی رو که منعشو بکنی ! ، دقیقا سرت میاد

حس میکنم در مورد خواهرم یه نمه موفق بودم. در مورد مامانم هم ای :|

ولی خب وقتی دوتایی به هم می افتن ، دیگه نمیتونم کنترلشون کنم :D

همیشه هم بهشون میگم که وقتی من دارم مانعتون میشم برای نزدن این حرفا؛ اصلا معنیش این نیست که من خودم مریم مقدسم ! و هیچ وقت از این کارا نمیکنم. اتفاقا این کارو میکنم تا شما ها هم وقتی من دارم حرفای ممنوعه میزنم ؛ بزنین تو پرم و بهم گوشزد کنید

 

همیشه وقتی بچه بودم، فکر میکردم که این خارجی ها ، چرا موقع غذا خوردن تو رستوران یا خونه هاشون ، انقدر خودشون رو با گذاشتن نپکین تو گردن یا روی پا اذیت میکنند. ولی حالا میفهمم که اتفاقا داستان داره!

دلیلش هم صرفا شیکی و جینگیل بینگیلانی نیست بلکه ،  از تولید صحنه ی چندش آور تجمع دستمال کاغذی های روی هم تلنبار شده جلوگیری میکنه

 آقا یعنی من حالم به هم میخوره وقتی یه عده سر میز اولا یه کوه از دستمال کاغذی استفاده شده درست و تلنبار میکنند ! دوما با دیدن لکه های چربی و رب گوجه و زردی روی اون دستمال های استفاده شده که حتی بعضی ها اگه داشته باشن آش یا سوپ داغ بخورن و اون بخار داغ غذا بره تو دماغشون ، آب دماغشون هم راه می افته و بعضا دیده میشه که با یه صدایی ! هم میکشن بالا :| ، دیگه حال و احوال واسم نمی مونه

راستش تو ایران حتی تو هتل های خیلی خفن هنوز رسم نیست که نپکین یا همون دستمال سفره رو زیر چونه فرو کنی .یه خورده ضایع است ولی چه اشکالی داره روی پا پهن کنیم و با همون لب و دهن چربمون رو پاک کنیم. خوبیش اینه که روی پا است و کسی هم لکه های چربی رو نمیبینه و تازه کوهی از دستمال کاغذی هم تلنبار نمیشه !!

 به خدا خیلی صحنه ی زشتیه

 من همیشه مجبورم برای اینکه کسی دستمال کاغذیمو نبینه یا تا حد امکان دستمال کم مصرف کنم و همون دستمال کم رو تو مشتم نگه دارم که کسی نبینه ، دوما در نهایت مجبورم به هزار زحمت، دستمال رو بکنم زیر بشقابم که باز کسی نبینه

خب چه اشکالی داره یه خورده این کار رو تمرین و تبدیل به عادتمون کنیم ؟

 

 

   

   + هلال - ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٩ امرداد ،۱۳٩۳

My ever-spring GOD

بابام تقریبا اصن مذهبی نیست

اما با خدا رفیقه

خیلی وقتا میگه که :

- خدا بزرگه

- اونم خدائی داره

 

 

اره. همه امون خدایی داریم .خدایی که خیلی بزرگه

بالاخره همه چی درست میشه

من مطمئنم. توکل میکنم و امید دارم به فضل و رحمت یه خدای بزرگ و مهربون و همیشه بهار که از بالا همیشه داره بهم نگاه میکنه و میخنده

   + هلال - ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٩ امرداد ،۱۳٩۳

تابستان لعنتی

نه امشب شب عید منه 

نه فردا عید من

من همون بچه یتیمم که امسال روزه نگرفتم

خدایا حاجت روامون کن

   + هلال - ۸:٠٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٦ امرداد ،۱۳٩۳

تابستان لعنتی

نه امشب شب عید منه 

نه فردا عید من

من همون بچه یتیمم که امسال روزه نگرفتم

خدایا حاجت روامون کن

   + هلال - ۸:٠٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٦ امرداد ،۱۳٩۳

یتیمی

راستی راستی که دم اذان ، حس بچه یتیما رو دارم

خدایا توان بده سال دیگه تو یه موقعیت خوب ،بتونم روزه بگیرم و تو خونم افطاری بدم 

   + هلال - ٧:۳٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٥ امرداد ،۱۳٩۳

آرزوهای بهاری من : زبان یادگرفتن

من یکی از آرزوهام اینه که اول این فرانسه ی کوفتی که توش نحسی افتاده رو تموم کنم و حداقل به یه مرحله ای برسونم که بفهمم و بتونم حرف بزنم

 بعدشم برم سراغ عربی 

تازه المانی هم خیلی دوست دارم

 حتی اگر بشه اسپانیای

اصن من عاااشق یادگیری زبانم

 حوصله ام به هیچ وجه سر نمیره

 کاشکی میشد همه ی دنیا خلاصه شه تو کلاس زبان رفتن

   + هلال - ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢ امرداد ،۱۳٩۳
← صفحه بعد