قرمساق نوشت

خب من اول جواب کامنت لادن رو تو متن بدم، چون طولانی شد و فکر میکنم بخشی از روزنوشت هام هم هست:

سلام لادن جون، 
راستش حس میکنم گرچه این حس عزاداری همچنان ادامه داره ، 
اما واقعا داره به شکل محسوسی کمرنگ تر میشه
خدا رو شکر ، نسبت به چند سال پیش، کمتر کارهای عجیب و غریب به سرم میزنه!! 
یا درواقع ، بیشتر روی اکت های احمقانه ام مسلطم! وگرنه تا حالا ،
کلی گند بالا آورده بودم
ولی راستش فکر کنم نتونم مرز زمانی بگذارم ..
به نظرم همین که این روند داره طی میشه، 
و گذاشتم به حال خودم با عزاداری هام خوش و اروم باشم، تونسته یه کم آرومم کنه. 
اما همچنننان معتقدم که خیلی خیلی حیف شد
اخه بعضی ها هستند که وقتی میخوان یه همچین مشکلاتی رو از سر بگذرونند، 
میگن که طرف بره بمیره. نکبت. همچین مالیم نبود که مثلا با قد فلانش یا 
قیافه ی بیسارش.ولی من واقعا اینجوری نیستم . 
یعنی بنده ی خدا انقدر خوب وبا شعور بود که اگه چنین چیزی از سرم بگذره، 
رسما بیشعوری خودمه :دی
------------
وا ؟ من اومده بودم چی بنویسم ؟ 
واقعا خیلی شاهکارم من !
امیدوارم تا اخر هفته بتونم پروپوزال لعنتی رو برای مدیر گروه بفرستم و قبل عیدی 
تصویبش کنم
------------
 
آهان ، وقتی اول اومدم تو مدیریت نظر ها و داشتم جواب کامنت لادن رو مینوشتم،
فکر کردم که دلم میخواست بنویسم که خیلی وقتها به خودم یا به خداخان! میگم که 
مثلا چقدر دلم میخواست الان زن یک خونه بودم یا مثلا مادر یک بچه یا مثلا کارمند یک 
شرکت با همه ی اون دغدغه ها
ولی یه وقتایی هم که از شدت خلی ، درجه ی تبم به هزار و هفتصد ! رسیده ،
به خودم میگم که خب شاید اونایی هم که در اون جایگاه هایی که به نظر من خیلی
خواستنی هستند، قرار دارند، واقعا دلشون میخواست که در جایگاه من باشن
درجایگاه یک دختر بسیار بسیار تنها که الان فقط صبح تا شب کارش شده ، مثلا پروپوزال 
نوشتن و طرح مسئله نوشتن و پاک کردن و دوباره نوشتن و اینا
 
البته اینو بگم که من مدتهاست فهمیدم که اگه میخوای اب خوش از گلوت پائین بره ، 
دقیقا باید مثل یک بز باشی، مثل یک گوسفند باشی 
کلا هر چی بیشتر بفهمی، درد و رنجشم بیشتره
منتها ، در بسیاری از گونه های دو پا به نام آدم ! نوعی بیماری اپیدمیک وجود داره به نام 
"مازوخیسم" که مسبب جلوتر رفتن و بیشتر فهمیدن میشه ! قرمساق!

   + هلال - ۸:٥۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ اسفند ،۱۳٩۳

a hug from a sibling

سه تا آهنگ دارم روی دسکتاپم

یکیش سوند ترک تایتانیک 

یکیش یه سولوی سنتور از ار.دوان کا.مکار یکیشم "کمی با من مدارا کن " امیر حسین تو عکدمی

همش همینا رو گوش میدم

واقعا از ناله زدن خیلی بدم میاد ولی باید بنویسم

یعنی میدونید ؟

در واقع حس میکنم که من تا این دوره رو با ناله کردن نگذرونم خوب نمیشم

قشنگ باید عزاداری کنم

عزاداری هام هم به این شکل هست

با این که یه وقتایی تو فیس بوک خیلی وراج میشم، اما یه وقتایی هم مثل حالا واقعا دلم میخواد لال شم

انگار یه کودک لوث سه ساله توی من وجود داره که میخواد با سکوت، ابراز وجود کنه تا همه بهش توجه کنن

اره...واقعا معترفم به این موضوع که الان دلم میخواد اون واسطه هه ببینه که ساکتم

ببینه که مثل همیشه نیستم

دلم میخواد که ببینه

دلم میخواد که با سکوتم، نوای بی حوصلگیم رو بنویسه

بهترین واژه همین "بی حوصلگی " هست

واقعا بی حوصله هستم

حوصله ی هیچی رو ندارم

هیچ کس و هیچی

حتی با این که میدونم شاید فقط نوشتن باشه که بتونه آرومم کنه، ولی نمیتونم بنویسم

یه وبلاگ درست کردم که تو اون بنویسم 

ولی حتی الان رمز و ادرسشم یادم نیست

خیلی خجستم نه ؟

من یه کم حوصله میخوام

من دلم میخواد که خود واسطه هه بیاد بهم بگه هلال طوریت شده ؟

بیاد بگه بیا بغلم . غصه نخور...

آره من بغل میخوام. 

ولی دیگه به واسطه هه هم حسی ندارم

   + هلال - ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢ اسفند ،۱۳٩۳

ّبرای لادن...

الان حالم خیلی بهتره

خیلی خیلی بهتر

اول از خدا ممنونم

دوم از لادن جونم و سوم از سیما جونم ( دوست دانشگاهم )

گاهی وقتها بعضی جملات کانه سطل آب سردی هستند که اتش غصه یا خشم آدم رو  فرو میخوابونند.

لادن عزیز

 جمله های تو کامنت هات رو توی یک فایل ورد کپی کردم و میخونم

 خیلی خیلی خوب بودندو  بی نهایت ازت ممنونم

 

میبوسمت

:)

   + هلال - ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳٩۳

زمستون دلگیر، سرد و گرفته و هق هق بی امان من

 راستش اومدم بنویسم که دلم داره پاره میشه
وقتی یاد همون دو جلسه ی خیلی خوب می افتم و وقتی فکر میکنم که توی پاراگراف 
دوم یا سومش به وضوح از خانواده اش نوشته بود 
البته خیلی رندانه و مثلا غیر مستقیم
نوشته بود که یه سری از مسائلی هست در ارتباط با نظرات خانواده اش 
( بعد از توضیحات 
زیاد از من در پیش اونها ) که درک اون نظرات حتی برای خودشم قابل فهم و 
درک نیست! 
( احتمالا ننوشته بود که حتما برای من قابل درک نیست )
 
و ...
 
بچه ها من چی بگم ؟
من از اولی که بهم معرفی شد ، به خاطر شرایط خوبش ، تو دل خودم گفتم ، 
خدایا کمکم 
کن که من اونو به خاطر خودش ببینم ، نه به خاطر شرایطش
نمیگم شرایطش بی تاثیر بودن، اما من روز چهارشنبه اولی که دیدمش ، 
انقققدر نکات ریز
خوبی ازش دیدم که نمیتونم بر بشمارم
بی نهایت مودب، بی نهایت با توجه، بی نهایت آروم ...
من نمیدونم این آدم انقققدر مادر پدرش رو قبول داره ؟ 
یا انقدر بچه ننس که هرچی اونا تو
این سن و سال بهش بگن زرت قبول میکنه، یا که چی؟
ما که خیلی تفاهم داشتیم
ما که روز اول داشتیم از ذوق میمردیم
بچه ها ، من نمیخوام بگم که خوبی فقط تو دنیا مخصوص یک نفره 
ولی من واقعا دیگه چحوری شانس اینو داشته باشم که یه نفری وارد زندگیم بشه که
همینقدر مودب، خوش صحبت، موجه، و بالاخص، معرفی شده توسط یکی از مردان نیک 
روزگار باشه
 خدا میدونه که از اون روزی که واسطه ی دختر، بهم گفت تا روزی که مسیجش رو توی 
فیس بوک ببینم، چقققدر خودم رو کنترل کردم که نرم پروفایلش رو ببینم که 
بیخودی فکرم مشغول نشه
خدامیدونه که از همون روز اول، توی ذهنم چه غوغایی ( مثل همیشه از نوع مازوخیستی) 
بوجود اومد که خودشو به خاطر خودش بر انداز کنم ونه به خاطر پدر مادرش،
 نه به خاطر موققعیتش
نه به خاطر شهری که الان زندگی میکنه
 و البته از همون اول هم شنیدم که میخواد برگرده
خدا میدونه که چقدر توی ذهنم هلال خوب با هلال بد دعوا داشتن که
 مبادا به خاطر شرایطی که
خیلی راحت میتونه از دست بده ، ببینیش و بخوای تصمیم بگیری
ولی اخه مگه من چی گفتم ؟ آیا اون از خود من بدش اومده ؟ 
و روش نشده بگه و حواله اش داده به
خانواده اش و دلایلی که بعضا برای خودشم غیر قابل درکن ؟
اگه واقعا انقدر آدم بی مایه و ضعیف النفس دربرابر خانواده اس که
 خدا رو شکر که بدبخت 
نشدم ! ولی اگه واقعا ماجرا یه عیبیه که مامان باباش در آوردن، آخه چی؟
اخه کی با دو جلسه، میتونه انقدر قطعی در آره
لعنت به این حس ششم
حس ششمم میگفت که نمیشه
ولی فکر نمیکردم اینجوری
من هنوز واقعا هاج و واجم
ما یه جلسه راجع به کلیات صحبت کردیم که خیلی خوب بود ( هم من و هم مشخصا 
برای اون ) و جلسه ی بعدی راجع به تصیمیماتمون برای آینده ، کار، محل زندگی، 
تعریف از خوشبختی ، مذهب و ...
نمیدونم شاید دارم یه طرفه به قاضی میرم
شاید دارم تقاص میدم
نمیدونم
کاشکی این حس لعنتی بهم انقدر پیام نمیداد که این ادم بی نهایت قلبش خوبه 
و البته همین قلب که اینجوری برداشت میکنه بهم میگه که دیگه از شدت پسر خوب 
خانواده بودن و نفسش در رفتن واسه ی خانواده و مامان باباش داره میمیره در حدی 
که نمیتونه خودش چار تا تصمیم یا نصفه تصمیم زندگیش رو بگیره


آخه من چی بنویسم که از میزان اشتیاقش براتون بگم ؟
یه چیزایی هست که حتی اینجا هم نمیتونم دربارش چیزی بگم
حتی اینجا هم نمیتونم دربارش بنویسم
خدایا
این امتحانا چین ؟
تو که بنده ات رو از هر کسی بیشتر میشناسی 
چرا ؟ چرا منو متحمل این درد میکنی
من که مثل آدم داشتم زندگیم رو میکردم
خوش و درگیر پروپوزال نویسیم بودم
چرا اونشب باید مهشید به من وایبر بده که میخوام باهات حضوری بحرفم 
و کار بکشه به 
دوست آقای فلان که خود آقای فلان خیلی بهش اطمینان داره 
و من قلبم هی گرم و گرم تر 
بشه از اطمینان
من تک به تک جملاتی که گفتم همش صداقت بود
یعنی صداقت من باعث شد که ؟...
باشه
از این به بعد میشم یه دروغ گو 
یه دروغ گوی قهار 
خدایا من تو این سه هفته خیلی درد کشیدم
به غیر از اون چند ساعت چهارشنبه ی اول و تقریبا اون دوساعت 5شنبه ی دوم
خدایا خیلی دلگیرم
اگه قرار بود نشه، چرا اصلا پیش اومد
من که خیلی وقت بود که بهت حرفی نمیزدم
بی صدا و ساکت فقط دعامو میکردم و قانع بودم
چرا اینجوری تو زندگیم ، یه فراز و فرودی درست شد که ماحصلش شد فقط این 
دل شکسته ؟
خدایا خیلی دلگیرم 
 
 

   + هلال - ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳٩۳

ای کاش من یک قاصدک بودم...

دیشب برام خیلی شب سختی بود

به سختی خودم رو مجبور کردم که یک اسمس بفرستم و بپرسم که ... البته به شکلی کاملا غی مستقیم

بعد خوابم برد 

و نیمه شب، حوالی ساعت سه اینطور ها بود که بیدار شدم و مسیجش رو دیدم

به ازادی مسیجش دیدم که یک ایمیل هم دارم

فقط دیدم که اسم خودشه

چشمام درست نمیدید ، زمان لازم داشتم تا دو بینی چشمام به حالت عادی برگرده

هیچ استرسی نداشتم و حتی یادم نمیاد که چه حسی داشتم یا چی فکر میکردم فقط در یه اسکن کوتاه دیدم که طولانی نوشته و همین انگار خودش یه راهنمای کوچیک برای بد بودن ماجرا بود

به هر حال خودم رو جمع و جور کردم و تونستم بخونم خطوط

 با همون لحن خاص خودش که همش اسمم رو اول مسیج هاش صدا میکرد، من رو خطاب قرار داده بود و ازم به خاطر وقتی که گذاشتم به خاطر بحث های جالبی که کرده بودیم ، تشکر کرده بود و بعد در یک پارگراف جدا، با توضیح اینکه خیلی فکر میکنه و البته در این بین با خانواده اش هم خیلی مشورت میکنه هم توضیح داده بود

و در نهایت...

من فقط ایپد رو بستم و گذاشتم کنار تا اون لحظه چیزی ننویسم

دقیقایاد اون شب توی قطار افتادم که ثمره بهم گفت که الکترون ازدواج کرده و من میخندیدم و میگفتم خب کرده باشه به من چه ؟

و ثمره میگفت که حالا الان گرمی و نمیفهمی ولی احتمالا بعدش سرد که بشی ناراحتیت شروع میشه 

و اون شب تا صبح، توی کوپه ی 6 نفره ی تهران -مشهد تو طبقه ی دوم در تاریکی و تنگی ، که شبیه یه  چیزی مثل شب اول قبر بود، فهمیدم که این سرد شدن خیلی بهای زیادی داره 

.....................................

بالاخره حوالی ساعت 7 صبح بیدار شدم و با هشیاری کامل یه نامه ی بسیار مودبانه و مملو از آرزوهای خوب براش فرستادم و هیچ اشاره ای هم به هیچی نکردم

به اینکه چرا ؟ چه اتفاقی افتاد؟ مشکل چی بود؟ چرا همه چی رو ربط داد به خانوادش؟

 

مگه غرورم اجازه میداد؟

بعد هم پاشدم به زور یه لقمه صبحانه خوردم و شال وکلاه کردم که برم پارک دم خونه بدوم

دویدم ولی واقعا فایده ای نذاشت و الان حس میکنم که تمام ماهیچه های گلوم به هم چسبیدن 

فقط با خودم فکر کردم چرا من از هر کسی خوشم اومد و هر کدوم از اینها رو بنا بر تجربه ، رویکرد متفاوتی در مواجهه باهاشون در پیش گرفتم ، ولی نشد که نشد 

و فقط این من بودم که تکه های غرور و احساس خورد شده ام رو باد با خودش برد تا سرزمین آرزوها 

 

*یکی از بهترین خصیصه های این آدم این بود که بسیار بسیار از لحاظ مدل مذهبی بودن ،شبیه هم بودیم و یکی از دغدغه های من حل شده بود

افسوس ....

 

قاصدک من هیچوقت به سرزمین آرزوهایش نمیرسد 

قاصدک من  دیگر پرزی برای پریدن ندارد 

قاصدک من غمگین است

   + هلال - ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳٩۳

 

یه حس معلق بودن دارم 

اصن هم هیچ ربطی به ژست قبل نداره

 یعنی داره ها ولی نه کاملا به اون مربوط باشه 

یه یاس فلسفیه

هی 

الهی العفو

   + هلال - ٦:٢٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ دی ،۱۳٩۳

گوز پیچ !

یه آدمی که خیلی برام محترم هست ، خیلی خیلی زیاد

من رو معرفی کرده به یکی از دوستانش برای آشنائی اولیه برای ازدواج

تازه نه مستقیم بلکه به واسطه ی یکی از دختر های گروه داره این کار رو میکنه 

حتی روش نشده مستقیم از خودم بپرسه که من نامزد دارم یا نه

من یه حس و حال عجیبی دارم

اولا  اون آقای خواستگار اصلی، شرایط خیلی خوبی داره و عقلا نمیتونم این موضوع رو نادیده بگیرم، دوما خود اون اقای واسطه که به یه واسطه ی دومی که به من قضیه رو گفت، خیلی آدم خوبیه و  دقیقا گفته که با شناختی که از ما داره، به هم میخوریم :دی

اما ...

مسئله اینجاست که ...

مسئله خود آقای واسطه ی اول هست 

دلم شکسته ...

چی کار کنم به نظرتون ؟

 

من از خود آقای واسطه ی اول خوشم می اومد...

پی نوشت: من و مامانم چند وقته یه سرگرمی واسه ی خودمون درست کردیم واون اینه که با کابل اچ دی ام آی ، از روی لپتاپ و یوتیوب، با ال سی دی، سریال های قدیمی تلوزیون ایران که نوستالژیک بودند رو ببینیم

اولین سریالی که دیدیم، در پناه تو بود

دقیقا تو همون برهه بود که این اتفاق افتاد

فردا هم میرم که با اون واسطه ی ازدواج دوم که خانم هست بیشتر صحبت کنم

الخیر فی ما وقع ...

الهی به امید تو 

   + هلال - ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ دی ،۱۳٩۳

غمگین مطلق

میخووام بگم که در این لحظه به اون باورهای خودم ایمان اوردم دوباره که قانون احتمال واقعا درست کار میکنه !!!!

   + هلال - ٩:٥٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ دی ،۱۳٩۳
← صفحه بعد