پائیز سبز

با یه گروه خیلی خوب و صمیمی آشنا شدم

که البته 98 درصدشون از من خیلی کوچیکترن

ولی همین کوچیک تر بودنشون اگرچه یه جاهایی باعث میشه حس پیری کنم و غم بخورم که چرا دوره ی دانشجویی من اینجوری نبود و چرا اونموقع ها من دنبال کارهای فوق برنامه نبودم و البته دوباره خودم به خودم جواب بدم که اگر من هم دنبال کارهای فوق برنامه بودم، محیط دانشگاه لیسانسم این اجازه رو بهمون نمیداد و .... ولی خب ، به هر حال خیلی خوشحالم که الان اومدم اینجا و دارم در عین انجام کارهای مفید، با یه سری آدم شاد و خوشحال و پر انرژی و همدل ، روزگار میگذرونم

به هر حال اینم بخشی از زندگیه دیگه :)

 نمیشه کاریش کرد

   + هلال - ۸:٤٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۸ آبان ،۱۳٩۳

من همچنان به یاد بهار زندگی میکنم

پست قبلیمو خیلی دوست دارم

 الان داشتم میخوندمش، یه حس خوبی بهم دست داد

خیلی خیلی زیاد :)

 

و اینکه اومدم تو پنل پرشن بلاگ تا در قسمت عنوان مطلب بنویسم : همینجوری

و در قسمت نوشتنی بنویسم : 

 

سرو چمان من چرا میل چمن نمیکند نیشخند

   + هلال - ٧:۳٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٤ آبان ،۱۳٩۳

پائیز امسال

دیشب قرار بود که راجع به رشته ی اون صحبت کنیم. بحث از تجربه ش درباره ی تغیر رشته شروع شد ولی کم کم انقدر اوج گرفت که رسید به ریشه های فلسفی

من خیلی دیرم شده بود ولی عجیب این بود که خانواده خیلی مورد عنایت قرار ندادن با زنگ زدن

خودم هم استرس نداشتم

نمیدونم چی شد که انقدر احساس راحتی کردم که حتی از قضیه ی دوستانم هم گفتم

اما، 

وقتی که پیاده شدم و رفتم تو مترو یه دفعه بغضم ترکید

خودمم نمیدونستم چرا دارم گریه میکنم

نه احساس عشقی میکنم

نه احساس گرمایی و  نه هیچ حس دیگه ای

ولی دیشب عجیب حس گریه داشتم

حتی همین الان هم چشمام خیسه

نمیدونم والله فاز این گریه کردنم چیه

ولی خب

این چند روز یه جور عجیبی آروم بودم

 

 

مهر بارونی و گرفته اما انرژی بخش 93

   + هلال - ۳:۱۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ مهر ،۱۳٩۳

روزهای همینجوری

یکی از دوستان گروه 5 نفره ی دوره ی دبیرستانمون که بعد از کنکور و توی دوران لیسانس خیلی با هم اخت شده بودیم ,  به عنوان دومین عروس گروه، روز عید قربان عقد کرد

این دوستمون خیلی حساس بود ، نمیدونم شاید هم نبود و من فکر میکردم حساسه

خودش واقعا دختر زیبائیه و الان هم دکترا میخونه

و همیشه اولین فید بکی که از هر پسر و خواستگاری میداد، موضوع زیبا بودن یا نبودن پسره بود

ما همیشه بحث میکردیم که درسته داماد باید قابل تحمل باشه و به دل بشینه ولی واقعا برای مرد خیلی مهم نیست که خوشگل باشه یا نباشه

و اخر همه ی بحث هامون به این نتیجه واضح میرسیدم که آقا جان ، زیبایی یک صفت نسبیه و اون در زیبا نامیدن یک نفر(مرد و زن) خیلی از من سخت گیر تره

خدا میدونه چقدر خواستگارهاشو رد میکرد ( البته نه فقط به خاطر همین یه صفت بلکه به خاطر چیزهای دیگه )

خلاصه از وقتی هم که دکترا قبول شد،طبعا انتظاراتش بیشتر شد

البته دیگه خیلی رو در رو خبر نداشتم ازش تا اینکه عید فطر صیغه خوندن و تو ف ب اعلام کرد

وقتی که از یکی از دوستان ، شنیدم که شوهرش چه خصوصیاتی داره از ته ته ته ته ته ته دل براش خوشحال شدم چون دقیقا همونی بود که دوستم همیشه میخواست

هم چهره ی خیلی خوبی داشت

هم خودش دکترا خونده، هم خانواده ی تحصیلکرده ای دارند و هم کار خیلی خوبی تو یکی از کشورهای همسایه داره

و البته ازهمه مهمتر تفاهم خیلی خیلی خوبی با هم داشتند، پیش دکتر گ.ل..زاری هم که رفته بودند، بهشون تایید داده بود که از لحاظ تست های روانشناسی خیلی به هم میان ( خدا رو شکر :) )

 

حالا اینا رو گفتم که بگم واقعا با دیدن دوست ها و ادم های غریبه نمیتونم نتیجه بگیرم که آدم باید واسه ی اونی که میخواد صبر کنه یا باید به نوعی از توهم در بیاد و با واقعیت ها زندگی کنه

دوست من همیشه تو این چند سال ، امیدوار بود که بالاخره اونی که میخواد میشه

ولی خب خیلی ها هم صبر کردن و نشد و کلا یا نشد که نشد یا در نهایت مجبور شدن که علی رغم میل باطنیشون با یکی ازدواج کنن

واقعا در موارد قسمت هییییچ کاری نمیشه کرد

یعنی فقط میشه منتظر بود

البته من شنیده ام که دعا قسمت رو هم عوض میکنه و تمام تلاشم رو در این مورد میکنم و به همه هم میگم، ولی به نظرم باز هم در این مورد نمیشه کاری کرد

حتی اون هایی که با نگاهی مدرن تر میگن خودتون برید و نمیه گمشده ی زندگیتون رو پیدا کنید، به نظرم برای ازدواج هایی که با این روش شروع میشه و بعد هم به طلاق میخوره، هیچ توجیهی ندارند و همینه که باعث میشه من مصمم تر بشم که واقعا سرنوشت یه بخشیش دست ماست که مثلا تلاش کنیم و درس بخونیم و تنبلی نکنیم و بریم سر کار و اینها 

ولی در یه مواردی به نظرم اخر اخر اخرش ، ما هیچ  هیچ و هیچ کاره ایم

هر چی بیشتر زود بزنیم و دستمون رو مشت کنیم، شن ها زودتر از کف دستمون در میان

به خاطر همینه که واقعا باید به خدا توکل کرد

یه چیزی بگم برای ثبت در تاریخ نوشته هام

راستش من پارسال که دانشگاهم شروع شد، خیلی به لحاظ اعتقادی پسرفت کردم

یعنی داشت خیلی از باور هام میرفت

بعد مدت ها بود که اسم یه آقایی رو شنیده بودم تو محل قبلی که کلاس های اعتقادی تو خونش داره ولی عمومی نیست وباید معرفی شی

خیلی هم ادم پیگیریه و مرتب با تلفن تماس داره که بالاخره ته بحث هاش بتونه ایمانت رو درست کنه

خب من مشکل تلفن داشتم

یعنی به هیچ عنوان نمیتونستم زنگ بزنم یا بذارم اون زنگ بزنه

ولی بالاخره با کلی پیغام اجازه ی رفتن به خونش رو گرفتم

وای ی ی ی 

نمیخوام هیچ قضاوتی داشته باشم ولی این سیستم درست کنی ایمان برای من نه تنها هیچ نتیجه ی مثبتی نداشت بلکه عملا داشت هر چه که تا اون روز داشتم رو هم ازم میگرفت

انقدرررررر مدل فکریشون از این مدل های سخت گیرانه بود که احساس میکردم دارم میمیرم

اون موقع ها مقارن شده بود با شدید ترین دوره های استرسم و مثلا یه بار تو جلسه به من گفت که فکر کن من نکیر و منکرم و الان شب اول قبرته ! بگو به من که به من چی جواب میدی

کاری ندارم که اگر کسی باور داشته باشه ، این سوال و این نوع تاملات ، کاملا طبیعی و به  جاست ولی راستش برای من وحشتناک بود

من داشتم کنده میشدم از هر ریشه ای که داشتم ، از هر چیزی که من رو آروم میکرد

داشت همه ی داشته هام واژگون میشد

دیگه حتی نمیتونستم با خدا یه ارتباط ساده برقرار کنم

یا مثلا انقققدر سخت گیری های مختلف داشتن که مثلا حدیث داریم که روز سه شنبه پارچه نبرید،   ( خواهشا اگر کسی به این چیزها اعتقاد داره نارحت نشه ، من قصد ندارم که بگم این ها چرته ولی از نظر من دیگه زیاده رویه و همین زیاده روی هاست که مردم رو کاملا از همه چی میندازه)
به هر حال من رفته بودم که مومن تر بشم اما داشتم کافر تر میشدم

درسهای دانشگاه هم که نور علی نور و دلیلی بیشتر برای دور شدن از اعتقادات

خیلی دوره ی بدی رو پارسال گذروندم

یه دوره ها ، یه حس ها و یه فیلینگ هایی هستند که آدم نمیتونه درباره اشون به هیچ کس چیزی بگه

ادم دلش میخواد بمیره

یه عالمه سوال و یه عالمه بی جوابی

هر وقت هم غر میزدم، همه میذاشتن به حساب همون غرهای دوره ی لیسانس

ولی واقعا این دفعه فرق داشت همه چی

به هر حال این ها چالش های هر دوره ای از زندگیه

ما فکر میکنیم که مثلا اگر فوق قبول بشیم دیگه اخر خوشحالی و رسیدن به یه حس آرامشه

در صورتی که با خیلی از فارغ التحصیلان فوق که حرف میزنی همشون با یک لحن ثابت میگن : خب که چی !؟

و این سوالات معترضه ی فاجعه امیزه که میتون ه ادم ها رو تا چندسال بکشه توی غار دپرشن

که من چرا اومدم فوق میخونم

من چرا دارم این رشته رو میخونم

من اصلا چرا همون قبلی رو نخوندم

من اصلا قراره چی کار کنم تو این دنیا

 

نمیدونم

البته هستند کسانی که تا اخر هم میخونن و خیلی هم راضین اما ادم های نارضی هم کم نیستند واقعا

و من هنوز هم نتونستم این رو دریابم

خلاصه کنم که تابستون برای من مثل یک نجات الهی بود

که من یه حرکتی که خیلی وقت پیش ها باید شروعش میکردم رو شروع کردم و از طرفی از جو دانشگاه دور شدم

و کلا این سه ماه برای من شد به منزله ی یک ریکاوری

خیلی بهترم

نمیگم رسیدم به مرحله ی قبلی ولی خیلی خیلی بهترم

و خدا رو شکر میکنم

نمیدونم در آینده چی میشه بالاخص که دوباره " دوراهی " ها شروع شده اند

ولی خب ، این حس آرامش خیلی خوبه

البته ارامشش هم مالی نیستا ولی نسبت به پارسال به نظرم بهتره

خیلی چیزها رو اگر و محیط آکادمیک دانشگاهی بالاخص علوم اجتماعی اگر مطرح کنی، غش غش بهت میخندن ولی من با هموندلایل خنده دار، دارم خدای خودم رو و آرامشی که از ارتباط و توسل بهش دارم رو حفظ میکنم و این یعنی نوعی بهار

که میتونم داشته هام رو حفظ کنم

دیگه خیلی بیشتر از این هم واردش نمیشم

و نهایت اینکه بگم این دوستم که اول متن ازش نوشتم، راه به راه مینویسه که

از هر چه در خیال من آمد ، نکوتری :دی

 

نمیدونم به نظر شما میشه که واقعا نکو تر باشه ؟‌  

   + هلال - ٦:٥۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ مهر ،۱۳٩۳

 

باز داره بوی اوائل پائیز میاد و منو دیوونه میکنه

من بهار رو خیلی خیلی دوست دارم

به اضافه ی اوائل پائیز

بگم که میگین داری نا شکری میکنی ولی خب اون موقع ها ، خونه قدیمی که بودیم ، چون خونه قدیمی بود، در و پنجره ها هم باز بودن برای خودشون

پنجره های قدی و بزرگ بدون حفاظ ( رو به حیاط) ، تو اطاق خودمم که ایوون داشت و درش باز بود

باد اول پائیز که میزد، قشنگ میپیچید تو اطاق و ادم کیفور میشد

ولی این خونه نه ایوون داره

نه پنجره هاش مثل ادم باز میشن! کلا هم که مامانم همش نگرانه که در باز بمونه و گرد و غبار بیاد بشینه روی فرشای لوئی شونزدهممون! لجم میگیره ها!

 

اینه که از باد پائیزی هم محرومم

ولی یاد اول پائیز و مدرسه ها می افتم

تو خیابون ایران چه خبر میشد

اون مغازه ی اقا روغنی ها و بعدش لوازم تحریری کوثر و تاج و بیاو برو و روزای خوب

حتما این روزها هم نسبت به روزهای بعدی خاطره انگیز سازند

نمیدونم

ولی مهم اینه که الان حالم گرفته

-----------------

 

احساس میکنم تو زندگیم هیچ نقشی ندارم

 

   + هلال - ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳٩۳

از همه جا

خبر اول اینکه : پروپوزالم آماده نیست

خبر دوم اینکه : پروپوزال بچه های دیگه هم آماده نیست الا دو تا از بچه ها

خبر سوم اینکه : هر دو تای اونایی که پروپوزالشونو نوشتند، یه فوق دیگه هم دارند

خبر چهارم اینکه: خیلی غصه میخورم از این که پروپوزالم آماده نیست و اونا هی دارن به دفاع از پروپوزالشون فکر میکنند!

 خبر پنجم اینکه : آقا جاتون خالی من شش رو رفتم استانبول و برگشتم

آقا عااااالی بود. عاااللی

واقعا از دوبی خیلی بیشتر دوسش داشتم. البته پارسال خاله ام رفته بود و خیلی بد میگفت، مرتب میگفت نسبت به دوبی خیلی ساختموناش قدیمی تره و از این حرفا ، منم اولی که وارد شدم همش همون حرفا تو ذهنم بود، ولی کم کم، هی خوشم اومد، بیشتر  بیشتر، وقتی تو خیابون استقلال که پر از برندای معروفه و خدا رو شکر، همشونم ایندریم یا همون  تخفیف خورده بود، به سمت میدون استقلال بر میگشتی، یه دفه یه بادی میخورد از همه جهت تو سر و صورت آدم و موها رو با خودش میبرد و یه لذتی به آدم میداد که خدا میدونه

 امیدوارم همه ی کسانی که دوست دارند جهان گردی کنند، به مدلی که خودشون دوست دارن، زودتر بتونن به آرزشون برسن

تجربه ی استانبول برای من که خیلی قشنگ بود :)

اینم برای لادن جون، دوستبا معرفت که هی میادو  حواسش هست که من تنبل شده ام :) :*

   + هلال - ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳٩۳

?

درگیرم

با خودم درگیرم

الان کاملا وسطای مطالعه اکتشافی پروپوزال و پایان نامه ام هستم

یه متنی یادداشتی که به عنوان مشق باید برای استادمون مینوشتم رو درباره ی همون موضوع پایان نامه ام نوشتم، و برای یک استاد نازنین دیگری فرستادم

خودم بهش گفتم فکر میکنم جهت گیری درباره ی موضوع پایان نامه داره تا حد زیادی،  غیر منطقی میشه

به من گفت  بله خانم . اگر بخوام نوشته ی شما رو نقد کنم، باید بگم که لحن شما عصبانیه

نمیدونم والله

تو امپاسم

باید از شر این عصبانیته  خلاص شم بعد مثل ادم برم سراغ پایان نامه

   + هلال - ٦:۱۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳٩۳

هلال جدید!

گاهی وقتا، وقتی عشقم رو به خانواده ام میبینم ( که البته در درون خودش، یه  وابستگی و انقیادی رو هم داره ! ) فکر میکنم بابا اند خوشبختی به خدا همینه

 باورتون میشه چند وقته فکر خارج رفتن  ، تو مغزم داره کمرنگ تر میشه ؟

خوشبختی همین لحظه های کوتاهه بخدا

ماها خل و دیوونه ایم

هیچی این دور همی ها نمیشه 

   + هلال - ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ امرداد ،۱۳٩۳
← صفحه بعد