یه حس معلق بودن دارم 

اصن هم هیچ ربطی به ژست قبل نداره

 یعنی داره ها ولی نه کاملا به اون مربوط باشه 

یه یاس فلسفیه

هی 

الهی العفو

   + هلال - ٦:٢٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ دی ،۱۳٩۳

گوز پیچ !

یه آدمی که خیلی برام محترم هست ، خیلی خیلی زیاد

من رو معرفی کرده به یکی از دوستانش برای آشنائی اولیه برای ازدواج

تازه نه مستقیم بلکه به واسطه ی یکی از دختر های گروه داره این کار رو میکنه 

حتی روش نشده مستقیم از خودم بپرسه که من نامزد دارم یا نه

من یه حس و حال عجیبی دارم

اولا  اون آقای خواستگار اصلی، شرایط خیلی خوبی داره و عقلا نمیتونم این موضوع رو نادیده بگیرم، دوما خود اون اقای واسطه که به یه واسطه ی دومی که به من قضیه رو گفت، خیلی آدم خوبیه و  دقیقا گفته که با شناختی که از ما داره، به هم میخوریم :دی

اما ...

مسئله اینجاست که ...

مسئله خود آقای واسطه ی اول هست 

دلم شکسته ...

چی کار کنم به نظرتون ؟

 

من از خود آقای واسطه ی اول خوشم می اومد...

پی نوشت: من و مامانم چند وقته یه سرگرمی واسه ی خودمون درست کردیم واون اینه که با کابل اچ دی ام آی ، از روی لپتاپ و یوتیوب، با ال سی دی، سریال های قدیمی تلوزیون ایران که نوستالژیک بودند رو ببینیم

اولین سریالی که دیدیم، در پناه تو بود

دقیقا تو همون برهه بود که این اتفاق افتاد

فردا هم میرم که با اون واسطه ی ازدواج دوم که خانم هست بیشتر صحبت کنم

الخیر فی ما وقع ...

الهی به امید تو 

   + هلال - ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ دی ،۱۳٩۳

غمگین مطلق

میخووام بگم که در این لحظه به اون باورهای خودم ایمان اوردم دوباره که قانون احتمال واقعا درست کار میکنه !!!!

   + هلال - ٩:٥٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ دی ،۱۳٩۳

روزها رو میشمارم تا برسم به بهار دوست داشتنی ام

لادن جون گفته بود که بنویسم

 چشم

 اینم به خاطر لادن جون و دوستان

ولی راستش چیز خاصی نیست

کلی اتفاق افتاده ها 

ولی ...

دیگه حرفم نمیاد

 حس میکنم دوره ی وبلاگ نویسی واقعا گذشته

یاد حرف استادم می افتم که میگفت مدرنیتی مثل رانش زمین، ادم رو در خودش میربایه 

و نمیشه جلوش ایستاد

این هفته هم که استاد جان دقیثا همینرو گفت که دوره ی وبلاگ نویسی دیگه به سر رسیده

 و این خیلی بده

چون نه اینستا حال میده واسه ی نوشتن و نه وتیبر اون کاربری رو داره و نه فیس بوک به علت معلوم بودن هویت آدم میتونه جای خوبی برای پر کردن وبلاگ باشه 

به هر حال نمیشه خیلی کاریش کرد

 این ترم کلا با یه سری آدم های جدید اشنا شدم که به نوعی دارن خیلی تو زندگیم اثر میگذارن و جاشون برام محسوسه

بواسطه ی یک کمپین محیط زیستی کلی دوست خوب پیدا کردم و بعدش هر روز به حلقه های آدم ها  اضافه و اضافه شد 

نمیدونم والله

امیدوارم که یه فایده ای توش باشه

سرم خیلی خیلی شلوغ تر شده نسبت به دو ترم گذشته و خیلی خوبه

یه قدم خیلی مهم و خوب و اساسی برای زندگی شخصیم از تابستون برداشتم که الحمدلله همین حالا دارم نتیجش رو میبینم و به وضوح الان ارووووم ترم

بعد اینکه، پروپوزالمو گرچه هنوز ننوشتم ولی تقریبا دیگه میدونم باید چه کنم

استاد راهنمام رو بگووووو

ترم اول و جلسه ی اول که یه نمه هم دیر رسیدم، یه استاد خانومی اومد سر کلاسمون و من در اولین نگاه احساس کردم که چه آدم منطقی ایه و به خودم گفتم ، پایان نامه با ایشون که بعد بلافاصله به خودم، نهیب زدم که حالا چه خبره ! وایسا یه کم بشناسی استاد ها رو بعد!!

ولی خب دست روزگار من رو گذاشت تو دامن همون استاد که خیلی خیلی هم خوشحالم

امیدوارم نتیجه و روند این خوشحالی تا اخر، ادامه داشته باشه 

همین

 این هفته، اخرین جلسه ی کلاسها و به نوعی اخرین جلسه ی کلاس های ارشد هستش و این دوره هم تموم میشه

واقعا برام سو سو هست

هیچ حس نوستالژیک یا خاص یا مغمومی ندارم

نه خوشحالم و نه ناراحت

البته وقتی به یه سری اعصاب خوردی ها فکر میکنم، به این نتیجه میرسم که خوب بهتر که تموم میشه ولی در عین حال وقتی به این فکر میکنم که گرچه هنوز دفاع و نوشتن پروپوزال و دفاع مونده ولی دیگه اون برنامه ای که در طول هفته باید یه چیزی بخونم و خودمو برسونم برای هفته ی بعدی وجود نداره و این خیلی جالب نیست

دنبال کارم ولی خب...شتر جان درخواب بیند پنبه دانه 

به هر حال، اینم بخشی از زندگیه ولی به خاطر همون اقدام مثبت که از تابستون استارتش رو زدم، الان نگاهم به آینده و دنیا و زندگی ، خیلی سبکبالانه تر و راحت تره

همین دیگه چشمام دارن می افتم

 شب خوش :×

   + هلال - ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۳ آذر ،۱۳٩۳

عاشقانه ها

تازگی ها با شعر های گروس عبدالملکیان آشنا شدم

فرا تر از فوق العاده

 

هر نتی که از عشق بگوید

 

زیباست

حالا

سمفونی پنجم بتهوون باشد

یا زنگ تلفنی که در انتظار صدای توست .

 

   + هلال - ٢:٤٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ آبان ،۱۳٩۳

همه امیدم توئی

خدایا همه چیز رو میسپرم به خود خود خودت 

دستامو محکم بگیر

امیدم اول و اخرش به خودته

   + هلال - ۸:٥٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ آبان ،۱۳٩۳

پائیز سبز

با یه گروه خیلی خوب و صمیمی آشنا شدم

که البته 98 درصدشون از من خیلی کوچیکترن

ولی همین کوچیک تر بودنشون اگرچه یه جاهایی باعث میشه حس پیری کنم و غم بخورم که چرا دوره ی دانشجویی من اینجوری نبود و چرا اونموقع ها من دنبال کارهای فوق برنامه نبودم و البته دوباره خودم به خودم جواب بدم که اگر من هم دنبال کارهای فوق برنامه بودم، محیط دانشگاه لیسانسم این اجازه رو بهمون نمیداد و .... ولی خب ، به هر حال خیلی خوشحالم که الان اومدم اینجا و دارم در عین انجام کارهای مفید، با یه سری آدم شاد و خوشحال و پر انرژی و همدل ، روزگار میگذرونم

به هر حال اینم بخشی از زندگیه دیگه :)

 نمیشه کاریش کرد

   + هلال - ۸:٤٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۸ آبان ،۱۳٩۳

من همچنان به یاد بهار زندگی میکنم

پست قبلیمو خیلی دوست دارم

 الان داشتم میخوندمش، یه حس خوبی بهم دست داد

خیلی خیلی زیاد :)

 

و اینکه اومدم تو پنل پرشن بلاگ تا در قسمت عنوان مطلب بنویسم : همینجوری

و در قسمت نوشتنی بنویسم : 

 

سرو چمان من چرا میل چمن نمیکند نیشخند

   + هلال - ٧:۳٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٤ آبان ،۱۳٩۳
← صفحه بعد