naDiD baDiD :D

آقا دروغ چرا؟

 اون نمره 19 هه بعد کلی ساااااااااال تحصیل تو درس تخصصی حصول شده 

خیلی به دلم نشسته خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییی

 

از اون جائی که هیچ ابائی هم ندارم که بگم خیلی ندید بدیدم :))) بنابراین ایمیل استادم رو کپی میکنم :

باشد که ندید بدیدیم ، درمان شود :دی 

    

سلام بر هلال عزیز (اسم واقعی خودم )                                                              
برگه بسیار خوبی بود اینکه مباحث نظری را بتوان به مسائل خودمان انعکاس دهیم و از منظری نوو البته عمیقتر به مشکلات بیاندیشیم کار علمی است.از اینکه انتظار مرا برآورده ساختی سپاسگزارم
نمره 19
با بهترین آرزوها

   + هلال - ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ تیر ،۱۳٩۳

قدر

خلصنا خلصنا خلصنا خلصنا من النار یا رب

   + هلال - ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ تیر ،۱۳٩۳

بازم دوست دارم بگم بهار :) بهار و نمره 19

یه 19* خوشگل، از یه استاد خوشگل :) که خیابون ا.یران هم میشینه، میتونه کلی آدمو خوشحال کنه :)

*:  این استاد به کسی اصولا 20 نمیده لذا من فعلا بالاترین نمره ی کلاسم ( خبر ندارم بقیه چند شدن ولی چند تایی از بچه ها رو که میدونم، 15.5 ،16.5 و 18.5 :)

 

خوشحال خوشحال 

   + هلال - ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۸ تیر ،۱۳٩۳

yadegari

مشاهده یادداشت خصوصی

   + هلال - ٩:٤٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ تیر ،۱۳٩۳

بعد از بهار و فکر کردن به اینکه خوبیم :)

حس وبلاگ نویسی برای من دقیقا مثل حس شعر گفتن برای یک شاعره. یکهو میاد و باید بنویسم

حتی اگر لپتاپ خاموش باشه ، میام روشن میکنم و شروع میکنم به نوشتن

وقتی هم که حسش نباشه، بالطبع نمینویسم

خب اول بگم که سه روز مشهد بودم و دیشب برگشتم. نمیگم خیلی خوب بود و خیلی خوش گذشت ولی ناشکری هم نکنم، بد نبود. راستش شرمنده ام ، خیلی شرمنده ولی اصن حس زیارت نداشتم

 دلم تنگ شده بودا ولی ...

وقتی هم میخواستم اول دفعه برم حرم ، گفتم خدایا ، امام رضا ، من هیچی دعا نمیکنم چون کلا هیچی هیچ فرقی نمیکنه ( کلا متاسفانه ایمانم خیلی ضعیف شده )، اولشم که رفتم تو زیر زمین نه حال دعا خوندن داشتم، نه نماز خوندن ولی نشستم و پشت دادم به ستون و رفتم تو حال خودم. البته اول یه دور یه زیارت امام رضا رو خوندم، بعدم دعاهای که توی زیارت نامه های خود حرمه

بعدم لم دادم و رفتم تو فکر ..رفتم تو خلسه

بعد هی فکر کردم، یکهو دیدم دارم گریه میکنم. هق هق گریه میکردم. بعد دیگه نرم شدم انگار

شروع کردم دعا کردن. هی اسم همه می اومد توی ذهنم

برای هر کس که یادم بود، دعا میخوندم :)))

 روز دوم، یکهو یاد یک داستانی افتادم. بعد یکهو یک چیزی توی دلم روشن شد. توی یه رمانی یه بار خونده بودم که دختره میگفت : امام رضا، ذهنشو روشن کرد. نمیدونم واقعا ذهنم روشن شده بود یا تاثیر اون دیالوگ بود، ولی یه فکر روشن اومد توی ذهنم

منم به همون قناعت کردم. جالب اینجا بودکه مامانم که همیشه خیلی توان موندن تو حرم رو نداره هی پیشنهاد میداد که بیشتر بمونیم تو حرم

این از این . 

وا؟ چند تا چیز بود میخواستم بگم ولی اینو که گفتم یادم رفت :))

اها- امسال از ماه رمضون کلا نتونستم و نمیتونم فیضی ببرم چون .... راستش نمیتونم روزه بگیرم. یه قرصی رو میخورم که نمیتونم. دم افطار که میشه، مثل بچه یتیما میشینم جلوی صدای مسحور کننده ی موذن زاده و فکر میکنم و دعا میخونم -( راستش دیگه متنفر شدم از این که هی به این موضوع اشاره کنم ولی راستش سالهاست از خدا میخوام که ماه رمضون ، به یه افطاری ای یا دعوت شم ،یا ادمایی دور و برم باشن که اهل روزه گرفتن باشن و من ، براشون سفره ی افطاری پهن کنم . ولی دریغ که چند ساله حتی یک بخش این آرزو، مستجاب نمیشه 

بگذریم :)  -» من خوبم 

 

دیگه اینکه ، از وقتی دانشگاه تموم شده ، به وضوح آروم ترم

نمیدونم جداییی از استرسا و اضطرابای هر هفته است ، یا اینکه از مسائل ناراحت کننده ای که تو درسامون هست دور شدم مثل مسئله ی نابرابری و نبود عدالت و سرمایه داری و این چیزا یا که چی ؟

ول خوبم. البته ددلاینا نفس گیر برای تحویل مشقا، دهن سرویس کنه ولی خب .

و دیگه اینکه من خوبم. خدا رو شکر . بدی نرسه :) آدم باید راضی باشه :)

الهی به امید تو

   + هلال - ٧:٢۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ تیر ،۱۳٩۳

 

میخواستم یه چیزی بگم 

یه چیزی که میسوزونه میاد بالا 

تقریبا دوسال پیش، وقتی که دوستم از کانادا روی وایبر بهم گفت که : وقتی میرم بیرون ، انقدرررر تنهام که با هیچچچ کس نمیتونم حرف بزنم، حرفشو شنیدم و همون موقع هم بهش فکر کردم و دلمم براش سوخت

اما فکر نمیکردم که یه روزی انقققدر برام ملموس شه این حرف

 خدایا چققققدر تنهایی سخته

بازم میگم و امیدوارم  که اولین رفلکس هیچ دوست عزیزی این نباشه که ایشالله تو هم زودتر عروسی کنی ( که البته ایشالله :دی ) چون که واقعا از اون منظر اینو نمیگم

من با توجه به اصل تنهائیی اینو میگم

اصل اجبار

اجباری که زندگی تو این جهان کثافت به طور عام و این جامعه ی سنتی مزخرف ایرانی به طور خاص ، ما رو منقاد میکنه

انقیادی که رهائی ازش خیلی سخته

یکی از کازین های مادری که پسر هست داره با دختری که باهاش دوست بوده ازدواج میکنه. دختره 30 سالشه و متاسفانه ، سی سالگی در فرهنگ ما ایرانی به طور عام و فرهنگ خانواده ی مادری من و شهر مادری من ، یک صفت "موندگی " محسوب میشه

 حالا با اینکه همه ی ما به گربه رقصونی های اون کازینم ، واقفیم  ولی دختره بنده ی خدا مجبوره که از خیلی چیزا چشم بپوشه فقط برای اینکه تو این اجتماع اسمش باشه شوهر کرده !

 چققققدر این حقایق زندگی تلخند. چقدر زود ادم حس میکنه که تو زندگی درگیر همون درد و مرضایی شده که ادم های قصه های قدیمی ایرانی درگیرش بودن.

و چقدر بی عدالتی و تفاوت !

و اینکه این روزها ، بادیدن این اتفاقات چققققدر  ادم میترسه

چققققدر حس تنهاییش رو تنها تر مجبوره تجربه کنه وقتی حتی اخرین دوستان بازمانده اش  از دوره ی تجرد دارن یه دوره ای رو تجربه میکنن که جدا از استرس هایی که دارند، اما دیگه نمیشه باهاشون حرف از این ترس ها زد چون اونا دیگه سنخ مشترکشونو با تو از دست داده اند. 

مثلا ش و ف ، عین الباقی دوستام که متاهل میشدن و دیگه حتی نمیشد روی موبایل دستگیرشون کرد، بیزی شدن. دلگیر نیستم. چون میدونم رسم طبیعته. فقط دلگیر از همون رسم طبیعتم. 

انقدررررررررر ترسهام زیاد شده که به شمارش نمیاد

کاشکی میشد اروم شم.

   + هلال - ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢ تیر ،۱۳٩۳

بهار و توهم

جاتون خالی دعوا شده بین بچه های ورودیمون

یه طرفش من و دو تا دوستام

یه طرفش بقیه ی بچه ها‌:))

 اقا فوق لیسانس یا طعم بزن بزن

 این لحن شاد هیستریکه ها ! دیشب از سر درد خوابم نبرد.

   + هلال - ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ خرداد ،۱۳٩۳

بهار و صحبت با کریم جون به شکلی کاملا خودمانی

دلم میخواد یکی از یک شبانه روز خونه ی ما فیلم بگیره تا ببینید که بابام از صبح تا شب چند تا غر به جونم و ایراد از کارام میگیره ببخشید خدا جان ، یک سوالی داشتم ، شما عادلید عایا واقعا در تقسیم امکانات ? لزوما این به معنای عناد و کفر به شما نیستا صرفا یه سواله کریم جون :)

   + هلال - ٧:٥۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳٩۳
← صفحه بعد