خدایا بیست و پنج روزه که دارم روزه میگیرم

 روح و جسمم شاید از یه سری چیزا یه کوچولو ژاک شده باشند اما ... دیگه جون ندارم

 امروز حتی نتونستم دعا کنم

 صبح برای نماز خوابم برد

 چند روزه تو استرس به سر میبریم که جواب کولونوسکوپی خالم چی میشه 

و مادرم

مادری که تو سن 64 سالگی هنوز نه تنها باید همراه خاله ام باشه و مراقبت جسمیشو بکنه بلکه  باید بد اخلاقی ها و خیلی ببخشید گه گری هاشو هم تحمل کنه

 چه بگم

 وقتایی که خیلی داغون میشم نمیتونم بنویسم

 یعنی نمیتونم کامل بنویسم

 بیام برای شما تعریف کنم که خاله ام اخلاقاش چجوریه ولی در عین داشتن اون اخلاق های اعصاب خورد کن چه حالا که روی تخت مریض خونه اس و چه وقتی تو خونه اس و یه مشکلی داره دلم رو به درد میاره

 ای کاش انقدر دلم به حال همه نمی سوخت

 ایکاش میتوسنتم مثه خیلی ها خیییییلی راحت از کنار خیلی چیزا بگذرم

ایکاش میشد مثل خیلی ها بگم به من چه که ناراحت باشم

 گلوم خشکه

 پریروز که دقیقا از اون روزهای خونین خونه امون بود که سر هر چیز احمقانه ای بابام بهم گیر میداد 

تا اخر شب تحمل کردم ولی دیگه اخر شب دیگ تحملم ترکید

 خدا رو شکر که همسایه روبروییمون برای رتبه ی خوب دخترش مهمونی گرفته بود و صداشون بلند بود و احتمالا صداهای ما رو نشنیدند

 اصلا برام مهم نیس که اینا رو اینجا بنویسم

 باز داغ دلم تازه شد که من چرا هیچچچوقت نشد تو زندگیم یه نمره ی خوب بگیرم حتی حتی حتی حتی وقتی درس میخونم

 حالا نمره ی ترم فرانسه واقعا مهم نیست و یکی از دلایلی که میتونه وجودداشته باشه اینه که من روز امتحان روزه بودم اونم امتحانی که ساعت 6 عصره و دیگه قندی تو مغزم نبود . ولی واقعا من برای امتحان کل کتاب وو دفترو و ورک بوکو خونده بودم و با کمال تعجب  نمره ی پایانیم کمتر از اونی شد که پارسال گرفتم. ( من بعد از یکسال با امتحان مصاحبه یه ترم پایین تر از اونی که پارسال خونده بودم افتادم ) 

الانم دوسال کنکور دادم ولی رتبه ام....

هی 

همین الان خبر دادند که خاله ام باید عمل شه و من نمیدونم معنیش اینه که بالاخره سرطان هست یا نه؟

دعا کنید