اون روزی که مامانم زنگ زد به تلفن خونه و بابام گوشی رو برداشت و منم از این ور گوشی رو برداشتم ، وقتی مامانم گفت : باید عمل شه و مثی که دکترا مشکوکن و وقتی اون حال نزار صداش منو به هم ریخت طوری که حتی نتونستم هیچ رفلکسی بدم که حتی آخخ!

 

وقتی تفن قطع شد حس کردم دارم خفه میشم

ساعتی بود که مطمئن بودم خواهرم خوابه و نمیتونم باهاش بحرفم

من موندم و یه حجم سنگین روی سینه ام

من موندم و تصور سختی های وحشتناک روزهای آینده

تنها کاری که از دستم بر اومد زنگ زدن به دوست روزهای شیرین و تلخ این سالهام بود

بهش زنگ زدم ولی بغضم اونقدر زیاد بود که نتونستم حرف بزنم و قطع شد

دوباره زنگیدم و بنده خدا رو کلی به وحشت انداختم

و ازش خواستم از تمام کسانی که اونجا بودن بخواد که براش دعا کنن

و اونم خواست و همون شب یه خبر خوب رسید که دیگه عمل نمیخواد اما دوباره فرداش  موند یه کولونوسکوپی که جوابش چیز جالبی نبود و عمل و بعدم خبر اخر که جواب پاتولوژی آخر بود. که متاسفانه...

تو یکی از اون روزا  شوهر دوستم روی واتز اپ ، وقتی داشتم میگفتم من خیلی بی طاقتم و تو این بی طاقتی و حال و روزناخوش این اتفاقات میافته ، یه سری حرف زد 

یه سری حرف زد که الان دقیقا متنش یادم نمیاد

اما خودم وقتی فکر کردم دیدم که  گاهی وقتا یه سری زلزله ها انگار یه جورایی لازمه تو زندگی ادم تا به خودش بیاد

کلی چیز جزئی نوشتم ولی پاک کردم فقط بگم که حس میکنم خدا رو یه جور دیگه میخوادم ببینم

و....

قابل وصف نیست و من اینجایی که باید همه چی وصف شه ، دارم وقت شما رو میگیرم

اما یه چیزی هست و اونم اینه که حکمت خدا واقعا چیز عجیبیه

به زندگی دوباره نگاه کن

با عشق و شکرگزاری روزمره نگاه کن

از لحظه ها لذت ببر و به لذت آینده فکر نکن 

برنامه و هدف و آرزو داشته باش اما در حال زندگی کن

 چرا که هیچ کس  از آینده خبر ندارد  

فقط میخوام تا اخر عمر خودم و مامان وبابام ، دستشونو ببوسم و  بفهمم که  هر کدوم از اون چین های صورت پدرم ، حاصل یک عمر زحمت و خستگیه

خدایا شرمنده ام 

تو این اخرین روز ماه مبارک   میگم که شرمنده ام

 میگم که شرمنده ام

 شرمنده ی هر باری که به حرفش گوش ندادم

 هر حرفی که لجشو در آوردم

 خدایا منو ببخش 

 و دل مامان بابام  رو ازم راضی کن 

بچه ها دعا کنید خدا منو ببخشه 

عید همه ی شمائی که یک ماه روزه دار امر و فرمانش بودید مبارک :)