من قراره که شاد و قوی و مثبت باشم. این قراره سال 92 با خودمه. ولی نمیتونم

وقتی خودمو با بقیه مقایسه میکنم خودمو از همه عقب تر میبینم. خیلی از دوستای صمیمی ام ، الان که فکر میکنم میبینم هم ز هم ث و هم ف که از بچه های خیلی صمیمی طول دوران دانشگاهم بودند ) ازدواج کرده اندو من اینجا هنوز یه ستاره هم تو هفت آسمون ندارم. وقتی به این موضوع فکر میکنم دلم اتیش میگیره. حتی نوشتنش برام خیلی سخته حتی اینجا

اینجایی که بازم مطمئن نیستم توسط خواهرم پیدا نشه  اصلا بشه و بخونه. یه وقتایی غصه های دلم انققققدر تلنبار میشه که همه ی قول و قرارام یادم میره و همینجور اشکم میاد پایین

والله خسته شدم انقدر که صفحه ی زنان موفق فیس بوکو بالا پایین کردم و لایک زدم هرکدوم اون استاتوسای خوبو  مثبتو ولی با این لایک کردنا قرار نیست یه وقتایی یه جاهایی که کم اوردی ، اون کم اوردنو ایگنور کنی. اصلا اگرم بخوای ایگنور کنی نمیشه بعد اشک به پهنای صورتت میاد پاییئن و به گناهات فکر میکنی. که اشید اون گناه ها تو رو به شادی نمیرسونه. والله روم نمیشه بگم ولی من دلم یه شادی بزرگ میخواد

 بودن با یه کسی که دوستش داشته باشم. یاهاش شاد باشم. مثل خیلی هایی که دارم میبینم. این حق هر ادمیه. وقتی عکسای دوستامو تو فیس بوک میبینم ، میگم خدایا تو زندگیاشون چققققدر اتقاقی هیجان انگیز افتاده. فوق لیسانس قبول شدن . امتحانای فوق لیسانس ، شروع پایان نامه ، ترسو وحشتای نتیجه نگرفتن پایان نامه دفاع. شادی های بعد دفاع. تبریک هایی که واسه فوق قبول شدن و دفاع میگرفتن. ازدواج با عشقشون. ازدواج با خواستگاری که شده بود عمر و جونشون ، بارون پاییزی که دوساله از دستش دادم واسه خاطر کنکور ، مهاجرت .

من هیییییچ کدوم این اتفاقات برام نیفتاده. همش یه زندگی راکد و مرده. شاخ شاخش عوض شدن خونه بوده که والله بالله اون زجری که من 6-7 ماه اول کشیدم رو باید کتاب کرد تو موزه گذاشت. هی میگم خدا تو واقعا صدامو نمیشنوی اخه ؟ وای که اگه امسالم نکور قبول نشم نمیدونم چی بگم ؟

میگم خب برم دوباره معلم شم ولی اینبار دیگه واقعا دوست ندارم . دلم میخواد توی یه اجتماع قاطی باشم نه یه محیط دخترونه و زنونه ی صرف حال به هم زن

خیلی چیزای دیگه تو ذهنمه. من تو 19-20 سالگی چی فکر میکردم و چی شد

 نمیدونم چرا خدا انقدررر سخت حال بنده هاشو میگیره یه وختایی

با همه ی اینا میخوام که قوی باشم. میخوام که شل ندم ولی به خدا جون ندارم. من یه شارژ ناگهانی میخوام.

خدایا من دارم به کفر میرسم. میفهمی . کفر

یه وقتایی که هی آه میکشم مامانم میگه هلال؟ چته ؟ چرا ناشکری میکنی؟ من که هر روز پا میشم خدا رو شکرم یکنم به خاطر همه نعمتایی که بهم داده. والله نمیتونم بهش بگم مامان تو نمیفهمی من تو سینه ام چی میگذره. تو هم که اصلا انگار متوجه نیستی

حالا خبر مرگم مثلا فردا دارم سه روز میرم با دوستای دانشگاه ( یه پله از دوستای صمیمی دانشگاهی اونورتر بودند ) میرم اطراف تهران ولی امشب یکهو دلم گرفت

 الانم اهنگ متن وبلاگ مونا  داره پخش میشه

ای بابا. انگار که قولمو شکوندم.

 بعدا نوشت : نمیدونم چرا نه خوابم میبره امشب نه یه کم ریلکسم یشم