اون روز اولی که جوابا اومد و یه دوستی برام نتیجه رو دید و در حالی که بیرون بودم ؛ بهم خبر داد ؛  در حال برگشتن به خونه که بودم خیلی فکر کردم که وقتی بابام بفهمه چه رفلکسی میده

 متاسفانه بابای من از اون ادماس که فقط یه سری رشته ها تو ذهنش تاپ هستند و احتمالا یه ذره کار من رو چرت و بی اساس میدونه

 یه سری رشته ها مثل پزشکی و دندان و  مهندسی های تاپ و اینا

 البته خدایی میدونم در این زمینه فقط بابای من نیست که اینجوریه و خیلیییی های دیگه هم هستند کههمین عقیده رو دارند مخصوصا وقتی که مال یه نسل قبل باشندو  زندگی هم روشون یه سری فشار ها مخصوصا فشار های اقتصادی رو آورده باشه و اونا همیشه در وحشت اینند که آیا بچه اشون بر فرض با خوندن یه رشته ای مثل  هنر / گرافیک و یا انواع علوم انسانی البته به غیر از رشته های شاخ علوم انسانی مثل وکالت و روانشاسی بالینی که آلردی مشاغل در امد زایی در اذهان عمومی هستند ؛ میتونه کسب روزی کنه  یا خیر

 

خیلی جالبه مثلا بابای من وقتی داشتم این دو سال رو برای کنکور میخوندم نمی اومد ازم بپرسه بابا داری چی میخونی و چطوری و اینا ؟ 

ولی روز کنکور ( حالا خدا خیرش بده بعد از دادن کنکور اینو ازم پرسید ) که وقتی که داشتیم برمیگشتیم ازم پرسید که حالا چه رشته ای شرکت کردی؟

 بعد کلا مدل بابای من یه جوری که همه ی سوالاش تقریبا استفهام انکاریه !

 یعنی تو سوالش یه جورایی رفلکس بعدیش پیداست

 شایدم اینجوری نباشه و به خاطر شناختی که من ازش دارم و میدونم بازخوردش با مسائل چجوریه و واقعا  پیش بینی هامم 98 درصد یا حتی 99 درصد درست در میاد

خلاصه وقتی سه شنبه اومدم خونه در حالیکه مطمئن بودم وقتی بهش بگم رشته ی م.طالع.ات فره.نگ.ی دانشگاه ع.لم و فر.هنگ که هر جفتش یعنی چه اسم رشته اش و چه اسم دانشگاهش براش نا مانوسه و خیلی قلمبه و سلمبه و تو کتگوری رشته های محبوبش جا نمیگیره ؛ بنابراین خودم کاملا اماده بودم

 و دقیقا رفلکسش همون بود یعنی وقتی گفتم اسم رشته و دانشگاه رو ! لبخندش که از بعد از شنیدن اینکه گفتم بابا فوق لیسانس قبول شدم !  روی صورتش نقش بسته بود ؛ شروع به محو شدن کرد

 حالا نمیدونم ؛ نمیتونم ریشه یابی کنم که این نوع رویکرد بابام تحت تاثیر همون دیدگاه سنتیه که فقط یه سری رشته ها ادمن و الباقی خیر ! یا تحت تاثیر اینه که مثلا چند تا از کازینام که امریکا و کانادان همه رشته های تقریبا پرطرفداری خوندن و تا مراحل بالا هم پیش رفتن و الانم تو شهرای بزرگ دنیا دارن کار میکنن

مثل پزشکی و تخصص قلب و علوم کامپیوتر و  تغذیه

یا یه سری بچه های یه نمه دور تر تو فامیل که مهندسی های مختلف رو خوندن

به هر حال  استفهام انکاری بابا یه کم پیشرفته تر شد و با یه لحن ناراحت کننده ای ادامه دادکه حالا فکر میکنی که با این رشته بتونی توی یه نهادی یا ارگان یا ( دقیقا لفظش یادم نیست ولی فکر کنم گفت که وزارتخونه ای جایی! ) کاری پیدا کنی ؟

واقعا سوالو حال میکنین؟

 حالا انگار بقیه ی دیگه تونستند!!!

منم که به این استراتژی ها خیلی خوب واقفم با خنده ادامه دادم که چرا که نه ! حتما ! نباید نا امید بود

 بعد دوباره یه چی گفت که الان دقیق یادم نیست که دوباره این دیگ زود پز بخارات من که واقعا اوضاش داغووونهه کمی تا قسمتی ترکید و  عصبانی شدم و با یه لحن خیلی شاکی وار گفتم بابا اجازه نمیدم با این سوالا ؛ خوشحالی منو زائل کنی

 متاسفانه من و بابا هیچ وقت نمیتونیم با هم دو کلام بیشتر حرف بزنیم چون یا اون منو عصبانی میکنه یا من اونو ! و این بزرگترین درد من تو زندگییه که واقعا اکثر اوقات هیچ حرف مشترکی ندارم :(

حتی الان که مامانم قریب به یکماهه که خونه نیست به وضوح میفهمم دلش میخواد تو خونه با یکی حرفی بزنه و  خب طبعا من اون تنها شخصم اما واقعا موضوعاتی که بابا دلش میخواد دربارشون حرف بزنه که خیلیاش  حول محور خاطرات خیلی قدیم یزد و یا کار تو وزارت کشاورزی سابقه که واقعا برام جذابیتی نداره 

 وقتیم که من یه بجثی رو شروع میکنم که یا اگه کوچکترین اشتباهی درباره ی یکی از جزئیات کار بکنم سریع شروع میکنه به انتقادو  انتقاد و یه حالت مسخره که اه ! تو با این سنت مثلا نمیدونی که مکزیکو سیتی پایتخت مکزیکه یا چین تایپه همون تایوانه ؟ و انقدر بد برخورد میکنه که من باررررررررررررها تصمیم گرفتم که از دریای اطلاعات زیادی که واقعا تو یه سری مباحث داره بگذرم ولی اینجوی اعصابم و شخصیتم له نشه !!!

 خیلی درده! بخدا خیلی درده !

توضیح دادنم براش بی فایده اس. تلاش هم کرده ام و نشده که دیگه بیخیال شده ام 

 این رفتارا متاسفانه ذاتی یا اکتسابی الان تو گوشت و خون باباست و من هیچ کاری نمیتونم بکنم که تغییر کنه

 بگذریم 

خلاصه محل رو به نشانه اعتراض ترکیدم ولی تو دل خودم شاد بودم و هستم که خوشحالیم انقدر زیاده که هیچ کدوم اینا نمیتونه ناراحتم کنه

حتی وقتی رفلکس دوستام به  انتشار خبر قبولیم تو فیس بوک اونقدری نبودکه انتظار داشتم بازم چیزی از خوشحالیم  

البته بهتون حق میدم اگه خندتون بگیره از اینکه هی خبر قبولی خبر قبولی میکنم

 میدونم شاید قبولی تو یه دانشگاه غیر انتفاعی و یه رشته ی که نسبتا جدیده و خیلی شناخته شده و پر طرفدار نیست انقدر خوشحالی به زعم خیلی ادم های روی کره ی زمین رو دیگه واقعا نداشته باشه اما من به طرز عجیبی خوشحالم 

خوب یادمه روزی که رتبه ها اومده بود یکشنبه بود و من کلاس زبان تافل داشتم. بچه ها هم کلییی سر کلاس ابرو ریزی کرده بودن که بگو رتبه ات چند شده و منم واقعا مخصوصا رتبه ام رو ندیده بودم که اگه بد بود سر کلاس حال گرفته نشم و حداقل یکی از خوشیهام باقی بمونه  و من واقعا به رتبه ی رشته ی اولم که پژوهش بود  یه جورایی بازم نا امید بودم ؛ داشتم از مترو قلهک می اومد که سوار ماشینم شم. اون خیابون بالای دانشکده دارو سازی رو داشتم مغموم و ناراحت می اومد و هی انواع نذرها توی نظرم می اومدند و میرفتند

 بعد یکهو یه زن و مرد با یه بچه ی مریض رو کنار پیاده رو مغموم و زار دیدم که تکیه دادند به دیوار . مرده با یه صدایی که مشخص بود گدا نیست ولی محتاجه و غرورش اجازه نمیده بلند تر درخواست کنه و اصلا پر رویی خیلی از گدا ها رو نداشت و خودش تاییدی بود بر احتیاج واقعیش درخواست کمک کرد

 یه مبلغی رو همون لحظه با نیت اینکه من دلشون رو شاد کنم به امیدی که وقتی رفتم خونه دلم شاد شه رو کمک کردم که حالا اصن گفتن نداشت و نداره فقط دارم سیر یه داستان رو براتون میگم

بعد اومدم خونه و رتبه ی گند خود پژوهش و اب سرد و بی حس شدن من ! و جالب اینجاس که اصن اون رتبه ی گرایش مطالعات فرهنگی رو انگار دیدم ولی در واقع ندیده بودم!

چون هیچ حسی در من ایجاد نشد !

 اولش به یکی از دوستام گفتم رتبه پژوهشو ولی مطالعات رو که خیلی بهتر بود اصن نگفتم. یعنی اصن به چشمم نیومد که بگم

 بعدش فرداش بهش اونم گفتم و دوستم خیلی خوشحال شد و گفت که چرا دیروز نگفتی. الان خیلی جای امیدواری هست برات

بعد یکهو یه جرقه ای تو ذهنم اشکار شد !

چند سال پیش من از یه خانم دکتری که استاد جامعه شناسی دانشگاه علامه اسو وبلاگ داره خواستم که برام  یه تعریفی از رشته ی جامعه شناسی به طور ملموس بکنه وگر نه خود اسم جامعه شناسی داره میگه که هدف چیه و مقصد چیه ! 

ایشون هم از یکی از دانشجوهاشون که اون موقع مقطع فوق دانشگاه علامه بودندو  الان هم اخرای دکتراشون در انگلیس هستند و واقعا واقعا به طرز عجیبی مهربانانه  بهم کمک میکنند و کرده اند ؛ خواستند که تو یه پست توی وبلاگش ( ووبلاگ دانشجوئه )  از جامعه شناسی بگن. البته  صادقانه بگم من خیلی جواب سوالم رو از اون پست اون دانشجوی مهربان نگرفتم اما این اغازی شد که من بهشون میل بزنم ( به اون دانشجوئه ) و کلی سوال بپرسم

 اولین ایمیلمم، توضیح مسائل که البته بهتر بگم ملغمه ای از افکار درونیم بود که براشون توضیح دادم و جالب اینجاست که  وقتی ازشون پرسیدم با این چیزایی که من دارم براتون میگم و شما هم رشته های مربوط به جامعه شناسی رو بهتر میشناسید به نظرتون من دنبال چه گرایش یا رشته ای باشم ؛ ایشون دقیقا " مطالعات فرهنگی " رو نام بردند !!

برگردیم به روز های انتخاب رشته که وقتی فهمیدم که شانسم تو گرایش 3 علوم اجتماعی که همون م.طالع.ات فرهنگ.ی هست خیلی بیشتر از پژوهشه،  با یکی از بچه ها که همین رشته رو تو ع.لم و فر.هنگ میخونه ( کلا م.طالعات فر.هنگ.ی رو چند تا جا بیشتر ندارن یکیش تهرانه یکیش گویا کاشان          و  اصفهان با یه نام دیگه داره به نام مدیریت راهبردی فرهنگی که اینا روزانه شبانه اند و این جناب علم و فر.هنگ که غیر انتفاعیه و عشق منه :)  ) تماس گرفتم و اونم خبرشو داشتم که تغییر رشته ای بوده و همون جزوه هایی که من خونده بودمو داشته و با همونا  اونجا قبول شده و  این خبرم داشتم که ترم اول انقققققققدر بهش فشار اومده بود که واقعا تا یک قدمی انصراف هم رفته بوده اما بعد مونده بود و الانم به شددددت رشته اش رو دوست داشت

 حرف زدن با اون دوستم خیلی خوب و اثر بخش و مفید بود چون همه ی منفی مثبتا رو برام گفت. ولی خدایی خیلییی خیلی از مدیر گروه تعریف کرد. از فهمش از درکش و از برنامه ریزی و البته جدیتش تو کار . اگه اشتباه نکنم دکتر رضای.ی هستند که بی صببرانه مشتاق دیدنشونم

از خود رشته که یه رشته انتقادیه و ... که این ..... رو اجازه بدید بعدا تو یه پست جداگانه بنویسم . چون میخوام دیدم بهش کامل تر شه تا بتونم توضیح بدم

و خلاصه ما بعد از صحبت با اون مریم خانم :)   کلی از اون رو به این رو شدیم ! 

و دیگه انتخاب رشته برام مسجل شده بود

 بعد برای چارچوب کلی انتخاب رشته هم با چند نفر صحبتیدم که اونا هم کمک خیلی خوبی کردند با حرفاشون

 مثلا دوست نزدیکم میگفت که هلال جان واقعا قضیه رفت و امد رو در نظر بگیر مسئله ی شوخی ای نیست

 همه دوست دارند روزانه یا شبانه قبول شن ولی فکر کن آیا واقعا روزانه ی بر فرض هرمزگان به غیر انتفاعی تهران می ارزه

 البته من قبلا ؛ یعنی از همون موقع که بابام خیلی سفت و محکم نذاشت برم شمال درس بخونم ( لیسانس )  و بعدش و طول این دو سالی که واسه ی کنکور میخوندم ؛  سفت و محکم میگفتم  روزانه یا شبانه ی سراسری باشه حالا اگه فسا و قشم و نمیدونم هر جایی بود هم بود  من میرم !

 و یه جوری تو دلمم بود که دیگه انقدر بزرگ شدم که بابام بذاره و واقعا هم فکر کنم بابام میذاشت چون پارسال که تو تکمیل ظرفیت آزاد ؛  واحد آشتیان قبول شدم ؛ بابام بنده خدا گفت حالا اگه میخوای بری بگو که با هم بریم و ثبت نام کنیم و خودم گفتم نه چون واقعا همچین چیزی رو دیگه نمیخواستم !!

خلاصه نشستم فکر کردن دیدم از هر لحاظ که فکر کنم این مط.ا.لعات فرهنگ.ی علم و فرهنگ به نفعمه. هم تهرانه ، هم جاش تو خود تهران تقریبا خوش مسیره ( روبروی تیراژه اس و هم میشه ماشین برد و هم میشه با مترو و بی ار تی راحت رفت ) و حتی نزدیک خونه ی خواهرمم هست و این خودش خیلی برام مزیته که اگه لازم شد میتونم مثلا شب برم خونه ی خواهر جونم :*  و تازه اونجوری که اونموقع من تو ددفترچه دیدم بر خلاف تصورم ؛ شهریه اش یه نمه هم از شبانه کمتره ! باور میکنید ؟ من همیشه فکر میکردم که غیر انتفاعی گرون تر از شبانه در میاد ولی واقعا کار خدا در این زمینه خیلی جالب و باحال بود :))

و تازه یه چیز جالب تر بهتون بگم. یه سری دانشگاه های تاپ که اسمشون خیلی مطرحه مثه تهران و شریف و شهید بهشتی ؛ شهریه ی متغیر واحد هاشون  از همتای شبانه  اشون مثل الزهرا و علم و صنعت و اینا بیشتره . چون اسمشون خفن تره یه کم ؛ شهریه ی واحداشون هم گرونتره. الان دقیق تفاوتشو یادم نمیاد که بگم اما فکر میکنم تقریبا رقم کمی هم نیست. مثلا اگه الزهرا واحدی نظری رو 40 یا 30 تومن حساب میکنه ؛ تهران یا شریف همون رو 70- یا 80 میزنه ! دقیقا داستان اسم شبانه

و مزیت خیلی مهم دیگه اشم این بود که درسته ممکنه خیلی ها نشناسن علم و فرهن.گ رو ! ولی خدایی من با هر کی حرف زدم که این دانشگاه رو میشناخت ازش تعریف کرد. هنوز همه رقم دپارتمانی نداره و چند تا بیشتر نیستند اما تو همون دپارتمان هایی که داره خیلی شنیدم که داره خوب کار میکنه. چه روی مقاله هاشون که مطلوب اول  دوره های ارشد و گراجویته و چه اساتیدی که دارن  اکثرا استادای خوب  معروف دانشگاه های دیگه ان.

 

حالا اگه شما باز هم تعریفی از این دانشگاه شنیدید یا خودتون بودید توش برام بنویسید که دلشاد ترررر بشم :دی :)

خب اینا هممممممه واسه ی من پوئن مثبت بود . حتی مریم میگفت مدیر گروه ادم بسیار فهمیده ایه و نمیاد کرم بریزه واسه ی 8 واحد ادم رو هر روز بکشه دانشگاه و طوری برنامه ریزی میکنه که کل دروس تو دو روز کاور شن. اینم یه پوینت خوب برای دانشجویی که بخواد کار کنه 

خب طبعا جایی با این همه مزایا ارجحیت داره به یه جایی مثل روزانه ی هرمزگان یا شبانه شمال یا حتی شبانه ی کاشان و اصفهان که خیلی نزدیک تره البته من میدونستم که شانسم برای روزانه چه برای پژوهش و چه مطالعات زیر صفره .برای شبانه های پژوهش هم همچنین چه تهران چه شهرستان. فقط توی پژوهش میموند غیر انتفاعی قزوین و پیام نورا . برای روزانه ی مط.العات فر.هنگی هم ایضا شانس صفر بود. :دی ( ماشالله به رتبه ) :)) بنابراین انتخاب اصلی و اینکه کدوم رو بالاتر بزنی  و کدوم رو پایین  میموند بین همین غیر انتفاعی ع.لم و فرهنگ و شبانه های شهرستان برای مطالعات. 

که خلاصه من فکر کردم بابا جان نمیارزه به خاطر اسم شبانه بودن نسبت به غیر انتفاعی پاشم برم کاشان یا اصفهان اونم با وضعیت مشکوک خابگاهی و رفت و امد و هزینه ها و نگرانی های خانواده . این شد که بعد 4 تا انتخاب رویایی روزانه ها انتخاب پنجم رو زدم علم و فرهنگ و الحمد لله ؛ فوق ما وقع : دی :))))

حالا البته امسال نمیدونم چی میشه ولی خب  به هر حال جای امیدواری داره واقعا

این همه روده درازی کردم که سیر اتفاقاتو براتون کامل بگم . وقتی شما هم مثل من در جریان این سیر باشید ؛ خب بهم حق میدید که با همه ی این جریانات چقققدر خوشحال باشم

 احساس امروزم ابدا شباهتی به شهریور 84 نداره. خوب یادمه که وقتی بار اول رفتم دم در دانشکده شیمی به محضی که اون مدرسه جلوی روم سبز شد که بالاش نوشته بودن دانشکده ی شیمی ، یه لایه اشک اومد تو چشمم. ولی جلوی مامانم هیچی نگفتم

 حتی به نشانه تنبیه خودم( البته دیوانه بودم به نوعی ) برای قبول نشدن یه جای خوب و درست درمون ؛ کیف جدید هم نخریدم ! همون کیف کولی سورمه ای رنگ مال مدرسه رو بردم دانشگاه. هی مامان و خواهرم گفتن دیوونه بازی در نیار بیا برو یه کیف بخر که قبول نکردم که نکردم

با خودم بیشتر از همه لج کرده بودم.

اما الان شددددیا ذوق دارم و دنبال یه کیف چرم نیمه اسپرت نیمه دانشجویی و نیمه  خانومانه ام.  کیفای چرم مشهد و درسا و نوین رو هم دیدم. ( به صورت اینترنتی تو سایت مدلا رو دیدم )  دو سه تاش رو پسندیدم ولی نه کامل چون بعضیاییی که مدلشونو میپسندیدم معمولا  کوچیکتر از حد مطلوب من بودند و بعضیاشونم که اندازه اشون اوکی تر بود خیلی گرون بودن. قیمتای درسا خدایی خیلی بالاست دیگه !

حالا میخوام  بعد از سر زدن به شعبه های این سه تا چرم ؛ منوچهری و بازار هم برم. بچه ها شما پیشنهادی ندارید که کجا کیف خوب داره که برم سربزنم

 شدیدا ذوق دارم و دنبال یه کیف خوبم هستم . حالا عیب نداره گرونم بود اگه خیلی به دلم نشست میخرم :دی  پیشنهاد بدین لطفا کجا برم دنیالش :)

خیلی حرف زدم ولی لازم بود که اینا رو هم بنویسم که یه کم خالی شم و هم بمونه برام خاطره

 فقط یه چیزی بگم. حسم دقیقا شبیه حس دوستمه که سه سال پیش فهمید الزهرا قبول شده و  خیلی خوشحال بود .من اون موقع با نهایت تاسف و البته خوشحالی الان که تونستم علاوه بر قبولی با اون حس گند حسادت تا سر حد مرگ بجنگم و به لطف خدا به لطف خدا به لطف خدا اون حس رو شکست بدم ؛ الان  هزاران بار خوشحال ترم

اینه که همش میگم خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت :)

حالا افق جدیدی جلوی روم باز شده. و من میتونم خیلی خوشبین تر از قبل به رویاهای بزرگم فکر کنم :)

رویایی مثل تحصیل توی یه دانشگاه خیلی بهتر تو انگلیس یا امریکا یا کانادا. البته باید فاند باشه ها ! :))))

یه آرزوی خیلی  قدیمی و چندین ساله :)