هرچند از بابام اصلا اصلا دل خوشی ندارم و میدونم تو دعوایی هم که چند وقت پیش بین اون و برادرش شد ، مقادیری واقعا تقصیر بابام هست!

اما 

اما

اما

سر همون دعوا و همون شب ، من از عمه ام ، ادمی که تمام خرج دوران تین ایجری و مدرسه ی غیر انتفاعی رفتن و  بعد از فوت شوهرش هم به لحاظ کمک معنوی  کلی بابام براش زحمت کشیده و حتی ، حتی بیراه نیست که بگم از مامانم اون اوائل میزده تا  برای اونا بکنه ،  خواستتم که با یه پادرمیونی کوچیک   قائله رو بخوابونه و همه چی تموم شه

و ایشون در جواب خواهش من خیلی شیک گفت که عمه من خودمو وارد دعوا نمیکنم !

 کلا سیستمش اینه که هر وقت کار داره میاد سراغ ادم و در باقی موارد دیگه نیست

 حالا لطفایی که موقع کادوی عروسی و زایمان خواهرم کرده رو نمیخوام لوث کنم ولی در مجموع یه سیستم خیلی  اروپایی داره و از اونجای که اشتباه اصلی گردن بابای منه که همیشه هرو وقت کارش به بابام افتاده ، با وجود سابقه ی خرابش در بست رفته کارشو انجام داده و  اونوقت حتی یه مسئله ای مثل ازدواج دومشو تا مدت ها از بابام قایم کرده بود 

خلاصه عمه ی من اونشب کاری که خیلی راحت میتونست بکنه رو نکرد و الان قشنگ یه دعوای خیلی زشت بین برادرا برقراره

و البته از اونجایی که من طبق اشارتم تو خط اول ، میدونم یه سری اخلاقای افتضاحم مال بابای منه و بی منطقی هاش ‌، فقط تن لرزه و اعصاب خوردی و استرسش برای من و مامانم و خواهرمه

 

خلاصه کنم که وقتی اونشب کمکی به حل مشکل نکرد ( در حالی که میتونست بکنه) منم وقتی مراسم چهلم خونه عموم برگزار شد وقتی دیدمش خیلی محلش ندادم

حتی یه جاهم اومد بین موبل خودشو جا کرد بین م نو دختر عموم منم رومو کردم اونور و دوباره سرم رو برگردونم

واقعا حسم همین بود

 خوبم کردم که نشونش دادم که از دستش ناراحتم

حالا امشب که عید اول مادر بود و ما دعوت کرده بودیم وقتی اومد تو  نه اولش تحویل درست جسابی گرفت و نه اخرش خدافظی کرد

 با عرض معذرت ولی به یه ورم!

دیگ هبرام مهم نیست

مادر همون دختر عمه های محترمین که والاشونو بستن و موقع رفتن خدافظی نکردن و ...

به فدای یه تار موم!

همون طور که دختر عمه های که دو تا قاره اونورترن رو فراموش کردم ، مادرشونم روش !

بازم به فدای سرم

ماشالله همینجور فامیلی که یه روزی به خوب بودن و منسجم بودنش ایمان داشتم ، داره متلاشی و متلاشی تر میشه

اول با رفتن به کشورای دیگه و حالا با دعوا !

البته من ناراحت نیستم که چرا مجل نداده  امشبا

نه چون به هر حال من شب چهلم یه کنش نشون دادم و این کار امشبش واکنشی بود به کار اون شب من

اتفاقا بهتر چون نشون میده که فهمیده که من سگ محلش کردم 

الانم یه کم ناراحتم ولی سعی میکنم که منطقی باشم و بگم خوب این نتیجه کار خودم بوده 

این روزا انقققدر تنها و اعصاب خورد هستم که حالا وجود یه عمه یا نبودش تو زندگیم هیچ فرقی نداره

 بابام بعضی روزا چنان عرصه رو به من و مامانم تنگ میکنه و البته گاها مامانمم همینجور اعصابم رو خورد میکنه که  دیگه کلا زندگی برام از حیث انتفاع افتاده

بابام تو فامیل بی منطقی بکنه

 

نکنه

مردم مسخره اش بکنن 

نکنن

کنایه بشنوم

نشونم

واقعا مهم نیست

 پوستم شده کانه تمساح ! کلفت و بی عار

خداجون شما هم کم نذاری یه وقت ها !

 

نمیدونید چقدر سخته که یه بابایی داشته باشید که کلی از کاراش شاکی باشید و حتی به خاطر رفتار اشتباهش با مردم دچار خجالت یا ناراحتی یا شرمساری بشید اما بازم دوسش داشته باشید و فکر نبودنش هق هق اشک به چشمتون بیاره اما با این حال هر دو سه روز یه بار یه دعوای افتضاج داشته باشید

خیلی سخته

 

امشب واقعا از ته دل به مامانم گفتم مامان انقدر از دست دعواهای تو و بابا با هم و من  بابا با هم اعصابم خورده که دیگه هیچ چیییییز برام مهم نیست

 عمه محلم نده

پشت سرم حرف بزنن

هر چی میخوان بگن بگن