امروز کلاسای صبح تا ظهرو نتونستم برم. ولی وقتی وارد کلاس ساعت یک شدم و بچه ها رو دیدم ، گل از گلم شکفت. انقدر شکر خدا شکر خدا همه چی خوبه که دارم میمیرم. با همه ی بچه ها صمیمی شدم و همه رو به اسم کوچیک صدا میکنم بجز دو تا از پسرا  که یکیشون البته یه اقای 40 ساله اس که خدایی نمیشه مشکلیم درباره ی اون ندارم 

ولی ... امان از یکیشون

یه ملغمه ی حسی درباره ی اون یه دونه دارم

که حالا بعدا توضیح میدم

------------------

اه ! همین الان دختر خواهرم اومد و بی ادب اومد سرشو کرد تو لپتاپم و دید. ای خدا

من انگار باید همش جامو هر دو ماه یهبار عوض کنم 

ولی یادم باشه حتما حسمو به اون یه دونه پسره براتون بگم