امروز با مامانم شال و کلاه کردیم (واقعا شاهکار میکنیم وقتی یکهو تصمیم میگیریم بریم بیرون و درنهایت میریم !) که بریم سینما ایران . کلی هم رفتم تو سایتشون و سانس هارو چک کردیم و در نهایت تصمیم گرفتیم که یا بریم 6 -من مادر هستم یا 6.30- زندگی خصوصی اقا و خانم میم . کلی هم من حواسم بود که یک ربع مونده به 5 حرکت کنیم که وقتی رسیدیم میدون سپاه دیگه 5 شده باشه و جریمه نشیم !  خلاصه خوشحالو  خندون رفتیم و وقتی رسیدیم دیدیم که هر دوتای این فیلما رو برداشتند و جاش چیز دیگه ای گذاشتند. انققققدر حرصصصصصص  خوردم که خدا میدونه. وقتی تو سایتشون اینجوری برناممه ریزیاشون افتضاحه ادم دیگه به چی میتونه دل خوش کنه؟

منم از لجم گفتم سینما بی سینما ! مامانم میخواست از داروخونه 13 آبان دارو بگیره. هی میگفت فردا میخوام برم خیابون مطهری بعد از اونجا میرم ، منم اصرار که نه بیا همین الان بریم. بردمش دم در داروخونه و در کمال ناباوری یک جای پارک دم در داروخونه موجود بود که همونجا وایسادیم. انقققدر حال داد که خدا میدونه. بعد که کار مامانم تموم شد گفتیم بریم دم خونه قبلی ؟ گفت بریم :دی

یعنی تفریحمون رفتن دم خونه قبلیه . تو عید هم همینطور  مهمونامونو به عنوان بیرون رفتن بردیم دم خونه قبلی :))))

رفتیم و یه جای خوب سر کوچه امون پارک کردیم :)

ناخود اگاه با اینکه هیچ وقت موهام رو اونجوری بیرون نمیگذارم ، تا از ماشین پیاده شدم شالمو درست کردم و کاملا هم این حس رو دوست داشتم. اینکه ته و بن و ذات داخلی مردم اونجا چجوریه رو هیچ کس نمیدونه جز خدا ولی واقعا سنگینی مردم اونجارو دوست دارم. همه سنگینند و واقعا یه ماشین جلف اگر رد شه بینهایت تو ذوق میزنه.همون عیدی که رفته بودیم یه پراید رد شد که توش 5 تا دختر نشسته بودند و راننده اشونم یه خانم 35-40 بود که داشتند بللللند بلند شع میخوندن البته منم خودم جوون که بودم تو دانشگاه و بیرون رفتن های دوستانه از این کارا کرده ام ولی راستش برای اون خانومه و به خصصصصصصوص تو اون محل این کار خیلی  تو چشم بود . بگذریم.

رفتیم از یه ظرف فروشی دو سه تا تیکه چیز میز خریدیم. بعد رفتیم از اون مغازه حجابو  عفاف لباس خریدیم. بعد رفتیم پیراشکی از اون پیراشکی محشر محلمون خریدیم. بعد هم با سلام و صلوات راه افتادیم در حالی که دعا میکردیم که راه بازباشه و ترافیک نباشه که خدا رو شکر خوب بود. !‌

بعد من دوباره کللللی دلم تنگ شد البته قطعا نه به اندازه اون دلتنگیای وحشتناک روزای اول ولی دلم تنگ شد ! اون ضربه اخر هم که به نظرم هر دانش اموزی رو میتونه اچمز کنه دیدن مدرسه علوی دخترانه ( دبیرستان) بود که وقتی دیدم چطور به صد هزززار تا موسسه تجزیه شده و حتی اون جلوشو برداشتند دو تا دهنه مغازه لوازم خونگی در اوردند  و کلا شکل و شمایلش عوض شده ، قلبم شیکست! واقعا شیکست. من با مدرسه ی دبیرستانم زندگگگگگگگگگی ها داشتم و حالا اینجوری گند زدند به همه ی خاطرات و نوستالژیهام. اون از خونمون. اینم از مدرسه امون :( هی روزگار !‌

بعدم که اومدیم خونه :)