وقتی ترم 6 لیسانس بودم , آزمایشگاه معدنی دو داشتم و یکی از بچه های دو سال از من بالاتر  ( ورودی 82 بود) تازه فوق قبول شده بود در حالی که دقیقا تا ترم قبل هنوز لیسانس بود

موقعی که تو آزمایشگاه بودیم , این اومد توی آزمایشگاه و نمیدونم حالا به چه خاطر ( چون هنوز ترم یک بود و خبری از شروع کار پایان نامه و اینا نبود ) اومده بود و داشت یه سری از وسائل آزمایشگاهی رو چک میکرد. درست یادم نیست دقیقا چه کار میکرد ولی بیشتر یه جور مرتب سازی یا چک کردن صحت کارکرد وسائل بود. هیچ آزمایش خاصی انجام نمیداد

بعد استاد آزمایشگاهمون انقدرررر اینو تحویل گرفت. انقدر عزت و احترامش کرد , حتی از تو دفتر خودش براش یه فنجون نسکافه ریخت و آورد و کلا مدل صحبت کردنشم مثل صحبت با دانشجوهای دیگه نبود

 من همون موقع پی بردم که ( که البته کار خاصیم نکردم :دی )  که یه فوق لیسانس قبول شدن, موقعیت آدم رو از نیمسال تحصیلی دوم سال تا نیم سال بعدی که میشه ترم یک فوق لیسانس چققدر تغییر میده . البته خوش بختانه اونجا هدف من نشد که برم فوق شیمی قبول شم و  استاد آز معدنی دو یه فنجون نسکافه بهم بده تا خیلی خوش به حالم بشه 

اما مسلما تاثیر خودش رو برای بالاتر رفتن گذاشت

حالا امروز داشجوی فوق لیسانس یه رشته ایم که هر لحظه با همه ی سختی هاش خدا رو شکر میکنم و واقعا دوست دارم. 

قشنگ ترین قسمت این ترم اون یه ساعتیه که اون TA  امون میاد و مجبورمون میکنه که یه پاراگراف در باره اونچه که دغدغه ی ذهنمونه رو بنویسیم و دربارش بحث میکنیم و مارو ارجاع میده برای مراحل بعدی

این هفته وقتی بالاخره یه ملغمه ای از افکار در هم ورهممو نوشتم و روی پروژکتور نشون داد ؛ اولا بچه ها کمی تعریف کردن که موضوعت جالبه خیال باطل و بعد هم منو به خود مدیرگروه ارجاع داد چون رساله دکتری اون هم تو همین حیطه ها بوده و بچه ها یه سریشون گفتند هلال خوشششش به حالت که منبع آماده جلوی چشمته در  حالی که اینجورام نیست و استاد جان مارو ارجاع داد به چند تا کلید واژه ی سرچ در نت ! :) :| :دی

حالا اون چیزی که باعث شد که من یاد اون دختر ترم 6 دوره ی لیسانس بیفتم ، این بود که وقتی رفتم تو دفتر دکتر ر که از ش سوال کنم ، TA  امون هم بعد چند دقیقه اومد و و قتی که نفر قبلی رفت   و نوبت رسید به من و دوستام ، من آروم به TA امون گفتم منو تو بیان منظورم کمک کنید چون من خیلی نمیتونم منسجم حرف بزنم

از قضا ، استادمون اینو شنید و گفت خانم چرا اینجوری میگی ؟ اصلا با خود شما شروع میکنیم تا ببینیم موضوع چیه که فکر ! میکنی نمیتونی بگی

دیگه منم با قیافه ی ناله ( خاک بر سرم) و سنتی همیشگی که عادت دارم هی بگم من خرم و من  چیزم و من خوب ننوشتم و کلا یه عادت اعصاب خورد کن که هی منفی میگم راجع به خودم شروع کردم و گفتم و استادمون دمش گرم با این که فکر کنم واقعا خیلی نا منسجم میگفتم اما خودش زور زد فهمید و کلی هم بهم قوت قلب داد که نه بابا چرا فکر میکنی نا مفهموم میگی ؟ من کاملا حرفات برام مفهومه و بعد یه خورده خودش حرف زد جهت روشن تر شدی فضای فکری من و همونطور که گفتم بهم چند تا راهنماییبرای سرچ اولیه کرد

بعد ما با اون Ta امون قرار گذاشتیم که نحوه ی سرچ اکادمیک رو بگه چون من خودم متاسفانه مشکل دارم 

اونم گفت باشه ، بعد ما یه نیم طبقه پایین منتظرش موندیم ، و وقتی اومد یه کم عجله داشت چون گفت که دکتر ر بهش گفته که با هم برن پایین غذا خوری و نهار بخورن

من خیلی حال کردم که آدم  با Ta  شدن یه ارج و قربی پیدا کنه که استادش بهش بگه بیا بریم نهار خوری با هم نهار بخوریم. خیلی هم با هم صمیمی و جون جونی بودن

کلا این تحصیلات تکمیلی خیلی باحاله .... خعلییییییی :))

حالا نه فکر کنید اون یه نهار مهمه ها ... کلا یه حسی داره . بعدم خدایی  Ta  شدن درس یه استادی مثل دکتر ر که تو دپارتمان ما همه رو سرش قسم میخورن و دوسش دارن و همه ی این گروه به اعتبار اونه خب خیلی لذت بخشه دیگه !