بچه ها من امروز در حالی که داشتم روبروی پنجره آشپزخونمون که روبه کوچه است و کلی ویوی سبز رنگ و دار و درخت داره ، فارغ و بیخیال از همه چیز تخمه میشکوندم و از مناظر روبرو لذت میبردم ؛ به ناگه مورد شوک ج--نسی قرار گرفتم !  :(

ماجرا از اون لحظه ای شروع شد که دقیقا تو پیاده روی روبروی  خونمون یک مرد 35-45 داشت رد میشد ؛ با یک کله نسبتا کچل ریش های نامرتب و انبوه و سیاه و یک پیرهن چهارخونه ی سفید و ابی اسمانی  درشت. همینطور که داشت رد میشد داشت ساختمون مارو نگاه میکرد. خب راستش من ادم های زیادی دیده بودم که نمای خونمونو  نگاه میکردند و رد میشدند. این یکی رو هم گذاشتم به حساب همون موارد مشابه قبلی !

(لازم به ذکره که شیشه های ما رفلکس نیست ولی به خاطر ارتفاعی که طبقمون با زمین داره و انعکاس شاخ و برگ درختا توی شیشه تصویر خیلی مبهمی پیداست اما اونقدر این تصویر مبهمه که شاید خیلی قابل تشخیص نباشه که مرد پشت شیشه وایساده یا زن ؟ )

خلاصه من دیدم که یارو همین طور که عرض روبروی ساختمون و حوزه ی دید من رو رد کرد ؛ دوباره برگشت و دقیقا در میانه دید من که میشد روبروی ساختمون ما وایساد. برای کسری از دقیقه یه حسی بهم گفت که این ادم غیر عادیه !! این آدم غیر عادیه ولی بازم ناخودآگاه ایستادم

دستش رفت سمت زیپ شلوارش. اینجا دیگه یه چیزی تو مغزم داد زد این یه بیمار جنسی روانیه و واقعا شاید به معنای واقعی کلمه به کسری از ثانیه نکشید که دیدم داره خودنمایی عورت میکنه ! . بلافاصله رفتم عقب که از حوزه ی دیدش خارج شم .

وحشتناک بود. وحشتناک ! از فاصله 20 متری طول و شاید 10 متری ارتفاعی که باهاش داشتم ولی واقعا موفق شده بود که منو بترسونه .خیلی هم خوب منو ترسونده بود

 اون مکث چند ثانیه ای من , گرچه خوداگاه بود و خطر رو حس کرده بودم ؛ ولی برخاسته از یک کنجکاوی و البته بُهت بود که اصلا بهم اجازه نمیداد چند صدم ثانیه بعدش رو پیش بینی کنم !

تمام تنم داشت میلرزید. از یه طرف دیدن یه همچین صحنه ای مشمئز کننده بود از طرف دیگه اگه همون لحظه مامانم یا بدتر ازاون بابام سر میرسیدن واقعا دیگه افتضاح بود. از یه چیز دیگه که میترسیدم و همچنان هم حس بدی دارم اینه که اگریکی از همسایه بالایی ها دیده باشند و مثلا  چشم طرف رو خوب دنبال کرده باشند که به سمت واحد ما رو نگاه میکرده , خب خیلی جالب نیست ولو اینکه هر کسی که یه کم درس خونده باشه  میدونه که این یه مشکل ناهنجاری روانی جنسیه.  حالا همه ی اینا به کنار اعصابم رو کامل خورد کرد.  وقتی از پشت پنجره اومدم کنار چند ثانیه بعدش مثل اینایی که میخوان قایم شن دولا دولا راه میرفتم که از پنجره دیده نشم !  بعد دو سه دقیقه که اومدم دیدم اومده تو پیاده روی خودمون و نزدیک درمون هست که دیگه کلا کشیدم عقب و رفتم تو اطاق ولی باز هم ترسیدم. نمیدونم. شاید باید به کسی میگفتم ! شاید حداقل به مامانم باید میگفتم ولی راستش تو اون شرایط نمیتونستم !

تو اون شرایط فقط یادم بود که دوستام گفته بودند در مواجهه با همچین بیمارایی باید خودت رو کاملا بی توجه نشون بدی و اصلا ترس یا وحشت بروز ندس وگرنه اینا لذت میبرن و دیگه ول نمیکنند !

حال گرفتگیم ادامه داشت تا اومدم تو نت یه چند تا سرچ کردم و به اینها رسیدم. اسم این ناهنجاری Exhibitionism یا بدن نمایی هستش !

برای اطلاعات بیشتر حتما بخونید :

http://amanelahe.blogfa.com/post/108/%D8%A7%D9%86%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%81%D8%A7%D8%AA-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C-6-(%D9%85%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%8C%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%8C%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%8C%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C-%D9%88-)

 

این لینک رو هم بخونید -سطر اول جدول :

http://vista.ir/content/137251/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C%D9%84%DB%8C%D8%A7-(%D8%A7%D9%86%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%81-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C)/

 

شوک -http://www.rasekhoon.net/article/show/641781/%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B9-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C(6)/

وقتی اینها رو خوندم یه کم آروم شدم ولی بازم یاد آوری صحنه اش حس چندشیه :(