یه مهمون عزیز داریم که عزیزه ولی راستش حوصلشو ندارم

یعنی وقتی میاد همش داره حرفای منفی میزنه و همش

ای خدا کی میشه که من کنار اونی باشم که تمام وجودم رغبته برای بودن باهاش و حرف زدن باهاش

 ولی گاهی وقتا فکر میکنم که نکنه که اونم یه روزی عادی شه ؟

امروز تو راه داشتم فکر میکردم خدایا راضیم به رضای تو

بعد بلافاصله یه بغضی پیچید تو گلوم  و گفتم خدایا چقققدر سخته گفتن این حرف 

 

اخه من و رضایت اونم تو یه روزایی مثه امروز که حالم بیخود و بی جهت گرفتست