خدایا کمکم کن که هر خشم نهانی که توی وجودم به چند نفر دارم رو خاموش کنم.

کمکم کن که منظقی باشم

کمکم کن که بهت نزدیک و نزدیک تر شم. کمکم کن این روزهای خموده رو شاد باشم

دیشب داشت یه بارون ملیح می اومد. امروز هم. همش فکر میکنم الان اونی که یار داره که همش هم یکی از دوستام تو ذهنمه که چند ماهه مزدوج شده و کلی عشقولانست ، سریع شال و کلاه میکنند و میرن پارک. همین نصفه شبی ! همین ساعت 11 شب یا 12 شب! هم خودش اهل ددر دودوره و هم شوهرش

 ولی من نمیتونم. وقتی ساعت 8شب میشه موبایل ها به صدا در میایند که کجایی کجایی؟

به خاطر همون یکبار که رفتم تور یکروزه و اتوبوس به خاطر به جای ساعت 11 شب رسیدن 2 نصفه شب رسید ( ازشانس زیبای من ) میدونم که اگه بگم میخوام تور یکروزه برم فید بک های جالبی نخواهم گرفت . البته خیلیا میگن بجنگ ولی چه کنم که جنگیدن تو خون من نیست ! حدداقل وقتی میدونم اگر بجنگم چه استرسی رو بهشون وارد میکنم دیگه وجدانم نمیگذاره و شاید اینجا عقلم در مقابل با وجدان میبازه .

مشکلم ن اینجاس که یه دوستی که خیلی قدیمیه و مدتهای مدید مثل خواهرم بود ، یکدفعه به همونی رسید که من روزها در التهابش بودم.یعنی دوتایی شدن ! یعنی همراه شدن با یه همراه خوب . از اون به بعد نمیتونم دیگه مثل قدیمها باشم. میدونم  مقصر منم. ولی دست خودم نیست. یه خشم پنهان پیدا کردم. یک خشم خیلی خیلی پنهان ! که چرا اون شد و من نشدم. چرا اون همش میخنده و شاده و من ندارم اونچه رو که هر روز براش دعا میخونم. باز طرف منطقی و بداخلاق مغزم میگه از بس که تو مدتهای مدید منفی بودی ولی اون چی بود؟ اون همش مثبت بود و میخندید و از یه درز دیوار غش غش الکی میخنددید. حالا هم خدا جواب مثبت اندیشی ها و شاد بودنها الکیشو داده . نمیتونم دست خودم نیست. نمیتونم بهش زنگ بزنم. وقتی حرف میزنیم ( مثل گذشتهها که رکورد تلفن حرف زدنمون یکبار 4 ساعت رو هم گذروند ) و همش داره از کیف هاشون میگه راستش نمیتونم. لطفا ! خاهشا نگید که  چقدر حسود و نتونم ببین !

 دست خودم نیست. مثل این میمونه که تشنه باشی و ببینی که یکی بیخیال داره جام شربت خنکی رو میخوره و عین خیالش نیست که تو داری له له میزنی !

 بحث شوهر کردن و شوهر داشتن نیست. بحث تنهاییه. بحث همراه نداشتنه. بحث اروم و قرار نداشتنه. بحث شاد نبودنه. بحث نخندیدنه. نمیدونم چطوری بگم !. امیدوارم که منظور من رو اشتباه برداشت نکنید

و در نهایت این حس باعث وجدان درد و ناراحتی متعاقب میشه

 اینکه الان مدتهاست که بهش اس ام اس ندادم. خودشم احتمالا فهمیده چون خیلیییییی خیلیییییی زرنگه و البته اگر هر خر دیگه ای هم بود میفهمید که این ارتباط نداشتن های متوالی اتفاقی نیست.

بدتر از همش اونحس عذاب وجدانه. که مثل خوره ادم رو میخوره. به خودم میگم عیبی نداره. بگذار هر کی هرچی میخواد فکر کنه. مهم تویی و  اعصابت! بعد باز اون طرف سختگیر و به ظاهر منطقی مغزم میگه نه !‌ مگه میتونی هر ادمی رو که به هر دلیلی بهش حس منفی داری تو زندگیت رو ایکنور کنی؟ بعد باز خودم میگم که آره. حالا فعلا میتونم این کیس رو ایگنور کنم پس از تواناییم استفاده میکنمو  ایگنور میکنم. بقیه رم خدا بزرگه. اصلا شاید خدا خودش میخواد و برام مهیا میکنه این دور زدن ها رو

 روزهام در این حالت میگذره

راستش خیلی به قرار وبلاگی یا حداقل دیدن فیس بوکی با چندتا از شماها فکر میکنم ولی راستش وقتی اینها رو مینویسم دیگه نمیتونم. از یه طرف میخوام بنویسم به امید سبک شدن و شاید کامنتی که یه راه حلی بهم ژیشنهاد کنه ، از یه طرف هم دیگه روم نمیشه. میدونم ! میدونم که همه ی ادم ها یه همچین چیزا و حسایی تو وجودشون هست ولی بازم حس خجالت میاد تو ذهنم.

از خدا میخوام همین طور که خودم رو با کلاسای تافل رفتن سرگرم کرده ام ، سرگرمم کنه. و اصلا به هیچی توجه نکنم.

اصلا حس کمبود نیاد تو ذهنم. دلم میخواد که شاد باشم. دلم میخواد که راضی باشم. دلم میخواد که دعا بخونم. و با دعا خوندنم اروم شم

 نمیدونم گفته بودم یا نه . چند شب بعد از زلزله ی اهر و آذربایجان. یه لینکی توی فیس بوک پخش شد که صحت هم داشت و مال صفحه رسمی زلزله نگاری دانشگاه تهران بود که یک زلزله ی حدود 3.5 ریشتری رو حوالی دماوند خبر میداد. یکی از پسرای جو گیر دانشگامونم  که کلا اهل زر زرهای الکیه ، اومد استاتوس زد که بعله !‌گسل شمال تهران فعال شده و وصیت هاتون رو بکنید که اله و بله

 اونشبم تقریبا نیمه های شب بود. من رسما داشتم سکته میکردم از ترس

 اولین رفلکس طبیعی من در برابر حس زلزله میخکوب شدنم روی لوسترهای اطاقه درحالیک ه چند ثانیه بعدش چشمم پرش میگیره و هر پرش ناشی از ترسی رو میگذارم به حساب زلزله. خلاصه داستان داریم ما !

اونشب انقدر ترسیده بودم ( دو روز قبلشم عکسهای جسد های زیر اوار مونده رو دیده بودم و همش اونا تو ذهنم می اومدند )‌که دیگه همه چی رو تموم شده حس میکردم. دلیل و مدرک هم داشتم که همون  ثبت زلزله ی سایت دانِشگاه بود. اگه اشتباه نکنم یه سگی هم تو محلمون هست که اونشب داشت پارس میکرد و من پارسش رو گذاشته بودم به حساب همون حس حیوون ها از اومدن زلزله !!!‌قشنگ  تموم شده میدونستم همه چی رو !

راستش چند بار هم اومدم برم مامان بابام رو بیدار کنم و بگم بیاین بریم بیرون ولی مطمئن بودم محلم نمیگذارند و میگن باز تو خل شدی ! خوابمم نمیبرد. دیگه اخرین راه رو این دونستم که برم قران بخونم. قران رو باز کردم و خوندم. خوندم. خوندم. انقدر خوندم که هم چشمام گرم خواب شدند و هم دلم آروم شد.  هم هی اینا رو گفتم که بگم  این روزها و این ایام خیلی با دعا اروم میشم. البته دعای طولانیا ! نیشخند ولی چه کنیم که نمیگذاره !:))  همون اقا دایی مبارک !

موندم که بالاخره این دعاها فایده دارند یا نه ؟‌( میبیند ؟ دقیقا این جمله ام با جملات بالایی کانتراست شدید دارند)

میدونم که حرفام خسته میکنه هر خواننده ای رو !

 میدونم که حتی تو همین جمله ی قبلمم باز یه موج منفی پنهان برای هر خواننده ای هست !

ولی با همه ی این دونستن ها باز هم وضع همینیه که هست !

بیشتر اون حس عذاب وحدان اذیتم میکنه. یکی تو سرم داد میزنه که بهش زنگ بزن و هر چیم گفت و تعریف کرد از سفر های شاد و مفرحش نباید برات فرقی کنه . یکی دیگه میگه این کار یعنی تعریف مازوخیسم !

والله موندم

 کلاس تافل خیلی خوبه. خدا کنه اونجا عاشق کسی نشم نیشخندزبان

 

یک پی نوشت بسیارررررر مهــــــــــــــــم: الان این لینکو تو وبلاگ آب معدنی دیدم ! هی وای من ! یعنی چقدر میتونه جوابی باشه به غر نامه هام :))

http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=66792