امروز یکی از فامیلای پدری که اصلا شعور حرف زدن نداره و با اینکه خانوم 30 شال بیشتره که تو فرانسه داره زندگی میکنه هر وقت میاد یا یه تیکه ای چیزی میندازه یا انقدر حرفای بی ادبی قاطی حرفاش میزنه که ادم روش نمیشه ایشون رو جایی در بیاره ، نکبت! امروز میخواستند سایه انداز بشن ! چند روز پیشم زنگ زده بود که بیاد و جور نشده بود. بعد من امروز کللللللللی مشق ننوشته و کار نکرده داشتم . ماشالله این فامیلای پدری ما هم یه اخلاقی که دارن میگن بعد ازظهری میایم ( ساعت 5 اینجا بودن) ولی تا 10 شب میمونند. حالا جدا از چیزای دیگه ادم از کار و زندگیش می افته .

منم امروز از همون اول گفتم من میرم تو اطاق  شما هم باید بگید که من رفتم بیرون ! اگرم ضایع بازی در بیارید خودتون ضایع میشید چون که من که  نمیام جلو !‌هاها

اقا در که زدند دیدیم زنعمو ام هم هست که اونو واقعا دوست دارم و حاضرم از برنامه هام بزنم ولی پیش اونو و دختر عموهامو و عموم باشم

 بعدترشم عموم و دختر عموم اومدند ولی دیگه دیر شده بود ونمیشد در واشد و گل اومد ، هلال خانم خوش اومد باشه

 اقا گشنه ام هم شده بود ولی هیییچ کاری نمیشد کرد .

ولی خدا رو شکر بالاخره گذشت. و خوبیش این بود که هی خودمو دلگرمی میدادم که درسته شاید اخلاقا کارت خیلی درست نبود و هر لحظه ممکن بود مامان بابات زبون شلی یا اشتیاه کنند و لو بره و بالاخره ابرو ریزی شه ولی الان کلی کارا تو کردی و کار درستم همین بوده که انجام دادی :))