شاید بتونم کم کم یه کم بنویسم و حال خودمو آروم کنم

امروز صبح که بیدار شدم  با وجوووود خشتگی افتضاح مهمونی دیروز ، یه لحظه با موبایل سایت سنجشو چک کردم

خدایا. نوشته فردا  -یکشنبه - ساعت 8 شب میاد رو سایت

خدایا.... دارم رسما بدترین لحظه ها رو میگذرونم.

 دیورز مهمونی پ.اگشا بود و امروز ظهر مامانم و خاله ام رفتند مشهد.

الان تنهام با بابام

فردا هم کلاس زبان دارم

دارم میمیمرم

همش حس بد دارم.

خدا شاهده که من زحمت کشیدم . ولی راستش خودم دلم روشن نیست. نمیتونم فکر کنم فردا شب چه حسی خواهم داشت

تازه ساعت 9 شب میرسم خونه

 احتمممال قوی یکی از دوستامم همون وقت میاد دم خونه که ازم چیزی بگیره

 نمیدونم شایدم حتی شب بمونه. اگه بمونه که واوووویلا چون نمیدونم باید چی کار کنم

 چک کنم؟ نکنم؟   بخندم ؟ گریه کنم؟

حتی حوصله ی زبان دوست داشتنیمو ندارم

 دلم میخواست الان یه کسی بود که فقط میرفتم تو بغغغشش های هایییی گریه میکردم

اونم فقط بهم کمک میکرد که آروم شم. وای خدا

خنده داره

الان دارم هققق هق گریه میکنم. قصاص قبل از جنایت

به خودم میگم بابا بذار نتیجه ها بیاد بعد گریه زاری راه بنداز

ولی نمیتونم

خیلی حس بدیه

ای خدا

امشبو خیر بگذرون

فردا رو نیز ...