من خودم میدونستم وقتی سنجش میزنه که ساعت 8 شب ؛ یعنی از همون حول و حوش ظهر دیگه ماجرا تموم شده و رتبه ها اومده

 ولی راستش چون دیروز عصر کلاس داشتم ؛  و البته استرسسسس شدید هم داشتم ، گفتم آریالآ من نمیرم چون یکهو وسط کلاس میزنم زیر گریه!

بعد پا شدم رفتم کلاس- اها ن اینم بگم که مامانم مسافرته و خونه خالی (من و بابام)

 بابامم خدا خیرش بده دیروز که از خواب پا شد ؛ رو دنده اذیت کنی و گیر دادن بودا

چرا ماست سفیده ؟ چرا زمین گرده ؟ یعنی همینجووووور یکسره !

حالا حال منم خررررراب ؟ از یه ورم تو خودم حس جواب دادن و دنباله کشی نمیدیدم !

بعد خلاصه شال و کلاه کردم رفتم کلاس ! یه دوستی دارم که با هم تازه دوست شدیم تو کلاس  خودش دانشگاه تهران داره فوق میخونه . از اینایی که تغییر رشته ای بودن از ای تی به مدیریت و یه بار کنکور داده قبول شده

بعد هنوز نرسیده تو کلاس در حالی که ما هم ردیف یکی مونده به اخر میشینیم و در جوار پسرا ؛ نرسیده بلللللند بلند گفت : خوبببببببببببببببب. رتبه ات چند شد ؟ حالا اون بیچاره  فکر میکنه من چون تو کلاس بلبل زبونی میکنم و یه کم زبانم خوبه ؛ پس حتما انسان خر خونی هستم و الان رتبه ی کنکورمم عالی دادم. اصلا حواسم نبود که اقا جان تو میدونی من تازه کنکوریم ، دیگه صداشو در نیار !

 میدونم که نیتش خیر بودا ( بر اساس میس اندراستندینگی که درباره خر خونی من و باهوشی من داشت ) ولی نباید اینجوریمیگفت. همه فهمیدن. پسرا ی کلاسم دست گرفتن که یالا پاشو برو تو کافی نت نتیجتو ببین سر راه هم بستنی بخر بیار !

 از یه طرف خنده ام گرفته بود از یه طرف عصببببانی و استرسی که بابا اعصاب منو خورد نکنید ! من که خودم میدونم !

:(

راستش چون میدونستم چه خبره اصلا دلم نمیخواست کسی ازم بپرسه. تازه اونججججا هییییچ کس نمیدونه که من دفعه دومه که کنکور میدم. خب اخه اونجا وابسته به دانشگاه تهرانه ؛ نصف بچه هاشم مال خود دانشگاه تهرانند. حالاا از رشته ها و دانشکده های مختلف ؛ از همینایی که زرت همونجا فوق و دکترا قبول میشند

 خب اصلا اینجور ادما نمیتونند منو هضم کنند. نمیتونند فکر کنند یه نفر دو سال بکوب بخونه ولی قبول نشه :((

خلاصه که با اعصلبی متشنج کلاس شروعید

بعد ؛ حالا یه کم مسخره بازیای استاده بود که کلاس رو قابل تحمل میکرد

حالا وسطط کلاس دوستام زنگگگگگ و اسمسسس که چی شد ؟ چی شد؟

منم دیگه گفتم که اقا جان ؛ هنوز ندیدم. رسیدم 8.30 خونه و  اول نمازم خوندم. مثل اینا که میخوان برن پای چوب دار  غذامو خوردم. دستشویی رفتم . بعد دیگه دیدم واقعا نمیتونم تحمل کنم

رفتم  تو سایت و با عرض معذرت از همتون که الان فکر میکنید به به چه رتبه ی خوبی گرفته که  اینجوری داره شاد و خوشحال  مینویسه دیدم که فقط حوالی 200 تا از پارسال بهتر شدم. 4   6   4

خیلی حالم نگرفت. چون به حدی این هفته ی اخر خودم رو اماده کرده بودم که ...

نمیدونم والله. من امسال حتی یک ذره هم کم نکذاشتم. تنها کزینه میمونه درست نخوندن ! یعنی طرز اشتباه خوندن. نمیدونم والله. امرزو یکی از دوستام که امسال چهارمین سالش بود که میخوند و کنکور میداد و به حمدالله رتب.ه اش   9  2 شده گفت که امسال روش خوندنشو عوض کرده ، و نتیجه گرفته. به من گفت تو احتمالا روش خوندنت غلط بوده . والله من نمیدونم روش خوندنم  رو باید چه کار کنم :((

کسی ایده ای داره ؟

دیگه اینکه  دیشب خیلی حالم بد بود و گریه کردم در خفای خودم در حالی که بابام همچنان رو دنده ی چپش بود ؛ ولی صبح اول وقت بر اساس یک قرار قبلی یک دوست خیلی نازنین قدیمی ساعت 8 صبح دم خونمون بود که اومد ازم لباس بگیره و یکی دوساعتی پیشم موند و با هم صبحونه خوردیم و کلی حرفیدیم و حالم بهتر شد

 حالا یا اثر اونه یا که کلا  دیگه ضد ضربه شدم. این چند وقته اااانقددددر   عادت کردم به نشدن اونچه که خواستم و  از خدا خواستم که دیگه واقعا حس میکنم قوی شدم .

به قول یه دوستی ، حالا اگه خبرای خوب و خیلی هیجانی نمیرسه ؛ عیب نداره ؛ بد نرسه ؛ عیب نداره اگه اونا نیومدند :)

واقعا الان یه حس عجیبی دارم

البته شایدم یه دلیلش اینه که من در کنار رشته خودم یه رشته ی دیگه ( ج.امعه شناسی)هم زده بودم  که رتبه ام تو یکی از گرایشاش ( مطالعات فرهن.گی) یه کم بهتر شده یعنی دویست و پنجاه و نه

هه هه چه کاملم دارم رتبه های درخشانم رو مینویسم.

خلاصه یه نمه امیدم به اونه. نمیدونم دیگه

 عسل جان . از ته قلبم امیدوارم به عنوان کسی که خیلی خیلی از من جلوتره بتونی یه جای خوب ؛ پذیرش بگیری. و منم با دیدن تو امید بگیرم به ادامه ی  راهی که توش پا گذاشتم ؛ راهی که  هنووووووز هم ؛ خواهرم بعد دوسال خیلی شیک و سرد برمیگرده بهم میگه اگه امسال قبول شدی که هیچی ؛ لطفا اگه قبول نشدی ؛ دیگه بیخیالش شو و  برو سراغ یه رشته ی دیگه :|

یه دوست دیگه ای هم که در خوبیش شکی نیست ولی با داشتن مثلا تحصیلات عالیه  برگشته بهم میگه: فلانی از همین رشته هایی که شماها میخونید - از همین رشته بیخودا - داره میخونه . اصلا گیریم که این رشته ها چرتند؛ شعور حرف زدن هم چیز خوبیه بخدا :)

و در نهایت محدثه جان. من راستش دقیق رشته ات یادم نیست. و نمیدونم که الان با رتبه ای که نوشتی  کجا قبول میشی اما در نهایت برات ارزوی خوبی دارم. میدونی؟ از همون ارزوها که الان فصلشه و همه ی کنکوری ها به هم میگن :)

میشه خواهش کنم یه چند روزی مرتب کامنتدونتیتو چک کنی؟ من اونجا کامنت بگذارم ؟ ایمیل سخته یه کم واسم. بعد اینکه دیدی محدثه جان ؟ دیدی منو ؟ :((

واقعا چه راحت دارم اینا رو مینویسم . به طرز عجییییبی سروتونین خونم داره ترشح میشه .  فقط نمیدونم چجوری به خانواده بگم. سوال بابام که کنکورت چی شد ؟ :(

 

پی نوشت:  همین الان با یکی از دوستانی که با یه رتبه ای حوالی رتبه م.طالعات فرهنگی دوو سال پیش ، دانشگاه علم و فرهنگ  قبول شده بود و بسیــــــــــــــــــــار راضی بود و کلی از دانشگاهش تعریف کرد ،   حرف زدم و کلی انرژی مثبت گرفتم. فقط میمونه لطف خدا اگر که شامل حالم بشه و این دانشگاه رو قبول بشم