امروز یه پسری ، به دختری رو یه جورایی به من سپرد که مواظبش باشم

در حالیکه اشک تو چشمای پسره بود ، دختره تقریبا بیخیال

توضیح داستانشووووون به شدت طولانیه

 از یه طرف میدونم ازدواجشون با مخالفت و خشمی که خانواده پسره دارند تقریبا یا غیر ممکنه یا اگرم ممکن باشه به حدی براشون با فشار روحی همراهه که هر لحظه ممکنه بکشنند و کم بیارند.

از یه طرفم ، دیدن عشقی که اینجور داره جون میده واقعا سخته

 چرا واقعا ما آدم ها وقتی پدر و مادر میشیم ، دیگه هیــــــــــــــــــــــچ رقمه  نمیتونیم بچه هامونو درک کنیم ؟‌

 

برای دو تا از دوستای من دعا کنید. امروز پسره خیلی داغون بود.