من میخوام از یه خانومی تشکر کنم

 از یه خانومی که حدود 30 سال پیش یه پسری رو به این دنیا آورد.

و بعد اون پسر رو تربیت کرد

اون پسر سال 81 وارد یکی از دانشکده های دانشگاه آزاد شد و دست بر قضا ، 3 سال بعدش ، یعنی سال 84 ، منم وارد همون دانشکده شدم

 بعد توی بعد از ظهر یه دوشنبه پاییزی ، که احتمال میدم ماه آبان هم بود ، وقتی داشتم  از انتراکت بین کلاس ادبیات دکتر اصغر دادبه بر میگشتم ، تو راه پله ها دیدمش

من سرم پایین بود و داشتم می اومدم بالا و وقتی که  سرم رو خیلی ناگهانی بالا گرفتم  اول با یه جفت پاچه شلوار جین طوسی سیر سنگ شور شده مواجه شدم و بعد با یه پلیور دونه درشت سفید و بعد اون ریش نقطه ای مسخره :دی و بعد اون چشما و عینک!

و این آغازی بود بر داستان دلدادگی من ....

چند شب پیش داشتم فکر میکردم این که میتونم بر خلاف خیلی از دوستام که وقتی یه نفر بهشون پیشنهاد میده و اونا دلشون نمیخواد ،  وحشی میشن و با اهانت و تندی و خشانت حق مسلم "نه" ! خودشون رو ابراز میکنند ، دقیقا به خاطر رفتار بزرگمردانه و بزرگمنشانه همون پسریه که توصیف کردم

 اگر این بشر انقدر مهربانانه و فروتنانه  با من برخورد نمیکرد ، و من روحم آسیب میدید ، مطمئنا الان ، یه آدم وحشی ای شده بودم که جواب هر کسی رو که ابراز علاقه ای میکرد و من دوست نمیداشتم ، با خطاب و عناب میدادم. 

ولی حالا هم از طرز برخورد خودم خوشحال م و خودمم به خودم افتخار میکنم و هم از اون مرد مهربون اینکی! ممنونم که جواب نه خودش ، رو به بهترین حالت و با در نظر گرفتن بیشترین اهمین به روح و شخصیت و احساسم بهم داد. چیزی که من مدتها ازش ناراضی بودم

ناراضی بودم چون میگفتم اگه انقدر خوب همه چی رو تموم نمیکرد ، فراموشیش برای ساده تر بود ، اگه از خودش یه تصویر خصمانه ی تهوع امیز تو ذهنم ساخته بود , خیلی کمتر عذاب میکشیدم و مثل یه تیکه آشغال پرتش میکردم تو زباله دونی ذهنم

 اگرچه از خوب موندن شخصیتش توی ذهنم  تا مدتها ؛ یعنی تا حدود دی و بهمن پارسال ؛ خیلی خیلی ناراحت بودم ، ولی الان ، الان که وقت معاشرتم با آدم هاست ، میفهمم که اگاهانه چه لطف بزرگی در حق خودم و روح آسیب پذیرم کرد.

میخوام از اون مادر پدری که همچین پسری رو تربیت کردند تشکر کنم و دلم میخواد براش کرور کرور آرزوی خوب بکنم که در کنار همسرش و فرزندان آینده اش ، با بهترین ها زندگی کنه :)