مشهد که بودیم ، مثل خیلی از روزهای دیگه خیلی اروم و خموده بودم. البته ارامشی که از سر خمودگی و بی حالیه. صبح ها بی هیجان پا میشدیم ، صبحانه میخوردیم ( البته کلا سه روز و دو شب اونجا بودیم ) مسیرمونم فقط هتل - حرم بود. فقط یه بار رفتیم الماس شرق. که البته من کاملا به این برنامه راضیم چون اولا دو نفری من و مامانم هیجانی نداره پا شیم جای دیگه بریم دوما من این مسیر حرم هتل رو خیلی دوست دارم

خلاصه میخوام بگم اونجا که بودیم من هیجان نداشتم

الانم ندارم ولی اونجا که بودم هی میگفتم چه فایده. نماز که نمیتونم بخونم. دم اون صحنای منتهی به ضریحم که نمیتونم برم اصلا کی چی پاشدم اومدم

ولی روز دوم شب که رفتیم ( همشم میرفتیم زیر زمین که من عاشقشم ) من واسه ی خودم یه جای خلوت نشستم مامانمم روی صندلیهای نشستنی ته سالن نشست ، و هر کی تو حال خودش بود

بعد من دعا میخوندم ولی هیچ اتفاقی نمی افتاد

نمیدونم بقیه چجورین ولی اولا ما از تو بچگی تو گوشمون کردند دوما کم کم این طرز فکر برامون نهادینه شده که وقتی دعا میخونی اگه یه جوری بشه که به حالت گریه بیفتی ، انگار که  بهتره

حالا نمیدونم این موضوع چقدر درسته ولی  وقتی یه سوز دلی داری تو خودت، و همینجوری میری یه جا و فقط یه دعا رو میخونی و همینطور میشینی و هیچ اتفاقی نمیافته  انگار که خودتم حال نکردی

 یعنی من اینجوریم نمیدونم میتونم حسمو خوب بگم یا نه. انگار ادم دلش میخواد یه اتفاقی بیفته. حالا اگه اسمش جو گیر شدنم باشه عیبی نداره. هر کسی یه جوریه.  اولش هیچی نشد. زیارت نامه خوندم. دعا خوندم. اونجایی هم که نشسته بودیم تقریبا خلوت بود و ادم ارامش داشت. بعد یکهو مثل موتوری که با سرعت خیلی پایینن گرم میشه ، اسمای دوستام و ادم ها اومد تو ذهنم. همینطور نام میبردم. یشتر یاد غصه هام افتادم. دونه دونه از خدا خواستم. با صبر و حوصله 

بعد همینجور انگار گرم تر میشد. بعد از نماز یه مادری با پسر بچه ی هفت هشت ساله اش که روی صندلی چرخدار بود و چند جای سرش جای بخیه های جراحی بود رد شدن. اینو که دیدم همینجور اشکام اومد پایین. دیگه نمیتونستم خودمو نگه دارم .تمام انتظارم برای بیرون ریختن غم و غصه هام تموم شده بود. کلی خالی شدم. خدا رو به خاطر داشته هام شکر کردم. و براس سلامتی اون ژسر بچه و تمام مریض ها دعا کردم. همین.

داشتم به وضوح اروم میشدم. و البته بازم تو خود مشهد نمیفهمیدم که اروم شدم

 اما حالا که برگشتم ارومم. حتی اگه این ارامش و خیال راحت مال همین دیروزو امروز باشه ، بازم ارزش توجه داره. مگه دنیا همین لحظه های کوتاه ارامش و  خوشبختی نیست ؟

خلاصه الان خوبم. خیلی هم از خدا خواستم که رابطه امون( خودم و خدا) رو خودش درست کنه :دی

 همینه. زندگی واقعا همینه. واسه ی اونایی که حالا یا نا شکرن یا واقعا سختی های زندگی براشون پر رنگ تره ، باید یاد بگیریم که همین لحظه های کوتاه خوبی و خوشحالی رو هی واسه ی خودمون بزرگ و بزرگ تر کنیم. یه جور سرخوشی کاذب حتی

دیگه همینا دیگه