مامانم سه روز نبود. همون هفته ی اول رمضون. و من به معنای واقعی حس تنهایی رو لمس کردم. و حتی خیلی هم فکر کردم من با این حال و هوای روحی توان زندگی تنهایی ( خدا نکنه تنهایی :( ) تو خارج از ایران رو دارم ؟ و واقعا این سوال ذهنم رو مشغول کرده

حالا بماند که هر تصمیم جدی و فعالیت جدی ای منوط به سال دیگه یا حتی دو سال دیگس

ولی خیلی فکر میکنم که من واقعا اگه بخوام با خودم رو راست باشم و اگه موقع رفتن حال و روز روانیم همینی باشه که الان هست ، جدا صلاحیت تنها رفتن و تنها بودن تو یه مملکت غریب رو ندارم.

وقتی مامانم از مسافرت برگشت ، شب که شد خواهرم اینا رفتن ، یه دفعه رفتم تو بغل مامانم و بی امان اشک ریختم

 بی صدا

وقتی خیسی اشکای روی گونه ام خورد به گردن و سینه ی مامانم تازه فهمید

و گفت چرررررا ؟ 

امروز هم یه جایی از صبح با بابام رفته بودند و من تنها بودم. سر نماز مغرب و عشا. تا تونستم گریه کردم

با خیال راحت . و واقعا سبک شدم

 اخ چقدررر خوبه که میشه گریه کرد. اگه گریه نبود چی میشد ؟

 دیشب یکی از بچه های کلاس زبان تافلم ( پسره ) تو ف. ب داشت باهام چت میکرد. از یه مشکلی داشت برام تعریف میکرد که برای ازدواجش یا باید اونی که دوست داره رو فراموش کنه و یا باید با خانواده اش بجنگه. موقع حرف زدن بهش گفتم که منم حالم خوش نیست و همش بغض دارم. هی ازم میپرسید که بغضتو چی کار میکنی ؟ گفتم تا بتونم گریه میکنم. و بعد بهش گفتم تو هم نترس . برو تو خلوت گریه کن تا اول اروم شی و بعد بتونی عاقلانه تصمیم بگیری

چیزی نگفت ولی فکر کنم نمیتونه. مردا از بچگی تو مغزشون رفته که "مرد" که نباس گریه کنه !!

بزرگترین ظلم اینه که ادم رو از بدیهیات زندگی منع کنن. چه احمقانه

بهش گفتم احساستو نگه ندار. بریز بیرون ناراحتیتو. برو از خونه بیرون و گریه کن. یا برو مسجد . یه جایی که کسی کاری به کارت نداشته باشه و بذار آروووم شی . احساست بدت خالی شه

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

و اما این پست خانم دلا  که باعث نوشتن پارگراف اول شد

 اومدم بنویسم خدا قسمت کنه منم یه روز بیام همچین پستی بذارم ولی بعد که فکر کردم دیدم تنهایی نمیتونم. واقعا نمیتونم. 

بعد گفتم چه خوبه که از رویام بگم.بگم؟ روم نمیشه :(

 

 

 

پی نوشت :  گریه خیلی خوبه. خیلی خیلی خوبه.