این حلقه ی دوستان همفکر ( صرف از نظر از شدت و حدت افکار ) خیلی لذت بخشه

 مثلا اینکه یه دوستی که تا حالا ندیدیش اما به خاطر یه سری مشترکات ظاهری ( مثلا هم محله ای بودن و ... ) باهاش احساس نزدیکی داری. بعد وقتی دل نوشته هاشو میخونی میبینی که دقیقا جانا سخن از زبان ما میگویی

 یعنی عین همون لحظه هایی که تو داری رو داشته

 گریه هایی ناگهانی سر نماز

گریه های سوزناک و گاه هم گریه های خفیف و ملایم

اینا همش به ادم امید میده

 همش هم لامصب مثل موج سینوسی میمونه

 مثلا چهار روز اول ماه خوبم. بعد چهار روز دوم ماه بدم

یعنی اون چار روز اول  مثبتم- شادم- به رحمت و خواست خدا ایمان صد در صد دارم

بعد اون 4 روز دوم منفی ام - گرفته ام - با خدا قهر میکنم چون فکر میکنم که تاحالا جواب منو نداده

 بعد تو همون چار روز اول که حالم خوبه دوستام حالشون بده. من میتونم از اون انرژی که دارم بهشون بدم و براشون حرفای + بزنم و به صبر و توکل و آینده و درگه امید دعوتشون کنم 

اما تو اون چار روز دوم که من حالم بده و همه چی بده اونا میان سراغم

 اشکامو پاک میکنن. از ایه های خوب و قشنگ برام میگن و منو به ارامش و صبر فرا میخونن

 و این راز زندگیه

 مثله دو تا موج سینوسی و کسینوسی که هم دیگه رو پر میکنند اما همیشه با همند و همدیگه رو تنها نمیگذارند :)