امروز رفته بودیم های.پر استار

وقتی خریدامون تموم شده بود و داشتیم برمیگشتیم؛ همینجوری که داشتیم راه می رفتیم یه دفعه نگاهم میخکوب شد توی صورت یه نفر که به ظرز عجیبیی شبیه اقای اینکی بود. اصلا یه لحظه پاهام سست شد. یاد اون روزای  دانشگاه افتادم. توی کسری از یک دقیقه. همون چشمای سیاه. همون عینک و همون تیپ های مختلف که یکیش میشد  شلوار مردونه ی تقریبا تنگ و پیرهن مردونه و تیپ رسمی و خیلی دلنشین که مال سال اول فوق لیسانسش بود. 

ترم  یک فوق لیسانسش که پاییز 86 بود؛  یه کلاس واسه بچه های لیسانس گذاشته بود که مبحث تقارن معدنی درس میداد. هززززززار بار کردم که برم ولی نشد. نمیتونستم. اونوقت وقتی اولین جلسه اش تموم شد بلافاصله کیفیت اموزشی شو از بچه ها پرسیدم 

که بچه ها هم تعریف کردن و من بودم و یه دنیا لبخند ها و نیش های تا بناگوش باز شده البته توی دلم 

نمیخوام تو کار خدا  دخالت کنم ولی اگه میشد که بشه من با یه عشق بی حد و حصر ازدواج کرده بودم. عشقی که هر لحظه منفجر میشدم از فکر کردن بهش 

و الان حتی میتونستم بچه داشتم باشم.

میتونست زندگیم مثل خیلی های دیگه روال عادیشو طی کنه. قبول دارم اینکه الان از خیلی ها از خیل لحاظ ها عقب ترم ، بخشیش به خودم و تنبلی هام برمیگرده و نمیخوام اون کاستی ها رو به گردن کسی یا خدا بندازم اما ....

گفتنش خیلی سخته. انقدر منطقی هستم که بگم قبول دارم این که اون ماجرا نشد ؛ قطعا خیر بوده و میشد که بشه و ما خوشبخت نشیم یا هر چی ...

ولی حسرت من اینه که چرا نشد که خیر باشه ؟ آره یه چیز زوری یه دعای و خواسته ی زورکی

یکی از قسمتا تلخش همین منطقی بودنه که خودم خیلی وقتا خودمو تصحیح میکنم

 من الان اصصصصصلا ناشکری نمیکنم

از اون روز چندم ماه رمضون که مامانم اینا دماوند بودندو من حالم خیلی بد بود و یه تشک اورده بودم انداخته بودم جلوی تلوزیون که همونجا بیفتم و فقط کانالا رو عوض کنم و موقع افطار های هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای گریه کردم ( هم حالم روحیم خوب نبود و هم روزه بهم فشار اورده بود و ضعف شدید کرده بودم ) و بعد در اثر همون گریه هه کلییی خالی شدم و آروم شدم ؛ تا همین الان  همش خدا رو شکر میکنم

واسه ی هر چیزی

 توی یه فیس بوک یه صحفه ای هست به اسم رمضانیه که هر کسی به وسع خودش سعی میکنه چیزای خوب و مرتبط به این ماه رو به اشتراک بگذاره و اگه ادم دلش بخواد میتونهه ازش استفاده کنه .به شرطی که ادم واقعا دلش بخواد و روی معنی هر آیه ای که شیر میشه واقعا چند ثانیه  تامل کنه. 

خدایا اونجا که تمیشه تو فیس بوک حرف زد ولی اینجا به رسم همه ی این سالها مینویسم

خالص و بی ریا 

از ته ته دلم

خدایا من با همه ی وجودم شرمنده ی خر بازیامم

شرمنده ی نفهمی ها و نا شکریهام

 خدایا میدونم همون طوری که تو خودت میدونی چقدرر دلم به حال بدبختی های مردم میسوزه و نصف این حال و روز بد روحی گاه به گاهم دیدن بدبختی ادم های فقیریه که تو سطح شهر میبینم و ادم های حتی از طبقه ی متوسط و مشکلات شون ؛ اما از تک تک چیزایی ه بهم دادی ممنونتم فقط شعور شکر گزاری ندارم. شعور فهم همه ساعته ی نعماتت رو ندارم

 شعور فکر کردن ندارم که موجب بالا رفتن درکم از زندگی بشه 

شعور اینو ندارم که به بفهمم تو به من شرایطی دادی که من تو این گرما مجبور نباشم از خونه برم بیرون و کار کنم . شعور اینو ندارم که بفهمم چقققدر بهم لطف داشتی به خاطر اینکه هنوز سایه ی همون بابایی که خیلی وقتا از دستش شاکیم روی سرمه و من چقدر احمق و نفهمم و واقعا بیشعورم که خیلی وقتا فکر نکرده غر غر میکنم همون بابایی که خدا میدونه وقتی یه شب میره مهمونی مردونه و ما تو خونه تنهایی دلم مثل یه ماهی از آب بیرون افتاده ی در حال تقلا و جون دادن به تلاطم می افته. خدایا من شرمندتم که انقدر  نفهم بودم

 میدونم یه شبه از این نفهمی در نمیام

 ترو به بزرگیت اگه قراره تو این ماه یه چیز عایدم بشه این باشه که تو واقعا بهم نظر کنی 

تو واقعا منو ببخشی و من بشم بنده ی مقرب درگاهت با یه رابطه ی خوب دو طرفه

 من واقعا فرصت داشته باشم که بفهمم حرفات تورو 

 اینکه میگی احسان به پدر و مادر رو واقعا درک کنم و تو هم منوببخشی و بهم برکت بدی

 خدایا فقط به من اجازه بده که یه کم بهت نزدیک شم و عزیزت بشم 

خدایا ...

.

.

.

 

 

 

- امروز تو هایپر استار داشتیم ماهی میخریدیم. اون مسولای ماهی فروشیش دو تا پسر جوون بودن که داشتن ماهی پاک میکردن خواهرم گفت ببین بنده های خدا رنگ به روشون نیست . از خودم خجالت کشیدم. من بی چشم و  رو مفت مفت میخورم و میخوابم و روزه میگیرم. اون وقت اینا که دارن مثه مرد کار میکنن و نون حلال بازوشونو میخورن ؛ هم تو این گرما و ساعت کاری که همشم باید وایسن روزه میگیرن

من کجا  و اونا کجا  

 

میدونم که خدا انشالله روزه ی من رو هم قبول میکنه انشالله ولی واقعا اونا کجا و من کجا.

 خدایا شرمندتم

خدایا فقط دست منو بگیر و منو بکش سمت خودت . همین 

و باز هم اشک....