یکی از پسرای کلاس زبان ( چه کلاس زبانی بود ترم بهار :دی )  فکر کنم میخواد یه چیزایی بهم بگه. البته تا الان یه حرکات تابلویی کرده و یه مقدمه چینی هایی هم کرده ولی هنوز اصل مطلبو نگفته. حالا نمیدونم. ولی تقریبا خودم مطمئنم که چی توی دلشه

 با این که مجموع شرایط ظاهریش ( نه الزاما فقط سر و قیافشا )  به نظرم خوبه  ولی یه جورایی وقتی فکر میکنم به دلم نیست. حالا چند تا دلیل داره ..

ولی جدای از اون دیشب دوبباره یاد اقای عینکی بودم

 دیشب تقریبا بعد از یک هفته و خورده ای بیداری مستقیم تا خود سحر شب خوابیدم و قبل از سحر توی خواب داشتم میدیدم که توی مسجد یه خانومی نشسته و داره باهام حرف میزنه که تقریبا از این بنگاه شادمانه ای هاس خودشم داشت رسما میگفت این مسئله رو

 

بعد عین این فیلم ها یه ذره خواب اون خانومه رو میدیدم یه ذره هم توی یه صحنه ی دیگه خواب اینکی رو

که نمیدونم چرا یه جایی بود که مریض بود ،  محبوس بود نمیدونم ولی اوکی نبود

حالا نمیخوام جو بگیرتم بگم وای نکنه طوریششده باشه ولی ایشالله که طوریش نیست و اینم صرفا یه خواب چرت بوده 

ولی حالا که بیدارم دوباره دارم به اون پسره و اینکه فکر کنم نمیخوام و  اوون عینکی فکر میکنم

 که اگه اون بهم میگفت حتما قلبم مالامال از خوشی میشد و و توی دلم عروسی میشد 

نه این که اینجوری حسم downing  باشه . ... البته من الان ناراحت و گرفته نیستما. فقط دوباره درجه ی پرحرفیم زده بالا و کجا بهتر از اینجا

حتی تصور اینکه اقای عینکی می اومد از در تو برام مثله یه رویاست هنوز . یه رویای شیرین ... که خیالم راحت بود.... راحت راحت ....

بگذریم :دی