بهار و احوالات دگرگون شده

1- خیلی خسته و پراکنده ام. درسها واقعا از ماکسیمم توان من خارج اند. البته وقت پرت هم دارما که انصافا نمیخونم ولی دیگه حالش نیست. واین منو خیلی ناراحت میکنه

من از دو سال پیش , تصمیم به قدم گذاشتن تو مسیری گرفتم برای پیشرفت کردن که درس خوندن رکن اول و مهم و اصلیشه

خواستم درس بخونم. با درس خوندن مهاجرت کنم وبه خیال خودم یک آینده ی روشن برای خودم بسازم و احتمالا برای بچه های احتمالیم اما نمیشه . درس خوندن تو این حوزه ها  حتی به زبون فارسیشم برام سخته و از توان و اوج پتانسلیم، خارج چه برسه به اینکه بخوای انگلیسی بخونی.   همه ی اینا به قول مطالعات فرهنگی کارا که خیلی به conjuncture  که تقاطعی از خیلی از دلایل هست، منو به شدت نا امید میکنه. البته واقعا خودم مصرانه سعی میکنم که تا جائی که واقعا میتونم عوامل منفی رو بریزم دور ؛ اما....

 

دروغ نگم. فصل بهار و هوای عاسقانه هایی که در خیالت باید یک طرفه پیش بره. چند روز پیشا داشتیم با دو تا از دخترای کلاس راجع به یکی از دخترای دیگه حرف میزدیم که خیلی نا امید و منفی و بیحوصله اس. من در حالی که البته اذعان داشتم که خودمم پتانسیل منفی نگری رو دارم اما به نظرم اون دختر دیگه حتی یه تلاش ساده واسه ی ایگنور منفی جات ها نمیکنه. و باید تلاش کنه. بعد حالا فکر میکنم باز نسخه ی الکی دادم. 

میدونید ؟ به نظرم بخش بزرگی از بدبختی هویتی فعلی ای که درگیرش هستم از دو تا عامل سرچشمه  میگیره. فیس بوک و بلاگ

سال 84 با وبلاگ دوستای خواهرم تو س.م...پاد آشنا شدم. ادمای 11-12 سال از من بزرگتر که همشون آدمای به لحاظ درسی و کاری موفقی بودند. بیشتر بیشترشون همون موقع هم تو دانشگاه های خفن آمریکا و کانادا داشتن دکترا میخوند  یا حداکثر تا چند سال بعدا ز اون تاریخ مهاجرت کردن. بعد با آی دی خواهرم، فیس بوکا و تجلی عینی زندگیهاشون رو دیدم  و سوالات  زیادی محور وجودیتشون در ذهنم شکل گرفت. همیشه تو ذهنم حسودی میکردم که چرا من نباید یک فرزانگانی میبودم. چرا من درس خون نبوده ام. چرا من نباید مثل اونها از یک سرمایه ی هوشی و فرهنگی مثل اتیکت فرزانگانی و شریفی و دانشگاه تهرانی برخوردار میبودم که بتونم راحت مهاجرت کنم ؟ 

البته الان که میخوام پایان نامه ام رو حول همینا و هویت ناراضیشون کار ، کنم ، جنبه های دیگری هم تو ذهنم هست اما همیشه توان بالای درس خوندنشون، برام خیلی قابل حسرت خوردن بوده. همیشه دوست داشته ام مثل اونها تو درس خوندن نفر اول باشم. ولی اولا خیلی وقتها نتونسته ام مثل اونها درس خون و با پشتکار باشم دوما حتی در مواقعی هم که خوندم، اوت پوتش اونجوری نبوده.

بگذریم

هفته ی پیش دوشنبه با بچه ها کلاس برای یک گردش علمی !! رفتیم بیرون با استادمون. بنده ی خدا استادمون اومد تو یکی از رستورانای معروف خ 15  خ رررداد مهمونمون کنه، همین که فیش رو گرفتیمو و اومدیم بشینیم، صدای جیغغغغ از بالاسرمون اومد و تلپ تلپ ، ادم وحشت زده از پله ها بود که می اومد پائین.

واقعا جونشو ندارم براتون بگم که چه حسی بود. در عرض ده ثانیه ، هیجان، وحشت ، ترس و تجلی عینی مرگ مثل یک موج مکزیکی از جلوی سالن رسید به ماهائی که دم پنجره در ته سالن نشسته بودیم. من بدنم فقط میلرزید. صدا انقدر بلند بود که مغزم به سرعت از کار افتادو  حتی نمیتونستم تشخیص بدم چی شده. اول فکر کردم زلزله شده بعد با خودم میگفتم اگر زلزله اس چرا ما اونا حس میکنندو  من حس نمیکنم. بعد فکر کردم شاید جنگ شده. این احتمال دوم ( حالا که افکارم رو بازخوانی میکنم ) اینه که یه بار تو یه تظاهرات بد بد !! شرکت کردم و جو دقیقا هموین بود. اما اونجا ترس از مرگ نبود اما تو رستوران ، کاملا ترس از مرگ حس میشد. فقط یادمه که تو یه لحظه  که صدای همههمه ها خیللللی بللند شد یکهو یادم اومد که شروع کنم به اشهد خوندن ولی راستش باز از ترس نخوندم :)))

یعنی گوز پیچ شدم اصن نخوندم :))

بعد یه لحظه به استادمون نگاه کردم که چی کارکنیم دیدم داره با یه لبخند مصنوعی ( که البته الان فکر میکنم مصنوعی بوده ؛ اونموقع حس نکردم مصنوعیه) میگه که هیچچچچچی نمیشه. هیچیچچی نمیشه بشینید سر جاتون. ولی من ناخود آکاه بلند شدم و همون ناخود آکاه منو کشوند دم پنجره ای که از طبقه دوم  میشد توی خ یابون رو دید. تو اون لحظه که نجوای آتیییش آتیییش به  همهمه ی بلند تبدیل شده بود فقط پلنم این بودکه اگه آتیش رو دیدم ، بپرم پائین

چون میدونستم امکان فرار از راهپله ای که نزدیک صد نفر آدم توش هستند، امکان پذیر نیست. تازه اونم راه پله ای که میخورد به طبقه اولی که باز غلغله بود از آدم

واقعا نمیدونم تو اون فاصله ی چند دقیقه ای چی ها گذشت چون با اینکه  هنوز یک هفته هم نشده اما از یه جائی به بعدش رو از شدت ترس یادم نیست. فقط یادمه از شدت نفس نفس ناشی از ترس، و لرزش ناشی از ترس! صدام قطع شده بود. و ناخوداگاه خم شده بودم رو بازوی یکی از بچه ها.  تازه بچه ها میگن که یکهو یه صدای فییششششششی هم اومده که من اونو نشنیدم. یکی از بچه ها که واقعا کمتر از من ترسیده بود میگفت تازه وقتی اون صدا رو شنیدم حس کردم که اگه این صدای نشر گاز باشه ، یعنی تا سه ثانیه ی دیگه خواهیم مرد. اونم با یک انفجار! چه پایان تراژیکی!

 ولی خوشبختانه من اصلن  اون صدا رو نشنیدم. من فقط تو فکر پریدن بودم :)))

به قول بچه ها خوب شد الکی الکی نپریدم از پنجره  پائین چون که در نهایت همه چی تموم شدو ولی من اگه با سر می اومدم رو زمین که قطعا مرده بودم. اگه با دست و پا هم می اومدم ،بازم دست و پام میشکست و در نهایت به دلیل آبرو ریزی مجبور بودم تو همین هفته برم انصراف بدم از ادامه تحصیل چون به دلیل جو گیری و ترسو بودگی دیگه روم نمیشد تو چش بچه ها نگاه کنم :)))

ولی بازم خدا میدونه تو همون چند دقیقه چی گذشت. از ترسی که به نفس نفسم انداخته بود، داشتم ، فقط دست یه خانمی رو گرفته بودم 

بعد دیگه اون لحظه ها که تموم شد و من بدون دیدن شعله ی آتیش ، چند تا آتش نشان هم اومدن بالا که مطمئن بشن تموم شه و همون چند تا خدمه ی حاضر در رستوران هم گفتن خطر رفع شده ، تازه یه کم همه آروم شدیم

بعد استادمون که الحق آدم اروم و با مدیریت بحرانی بود( اینجور وقتاس که آدم میفهمه چقددددر مدیریت بحران لازمه ) برامون خودش رفت غذا آورد تا بقول خودش پولمون حلال شه :)) 

بنده خدا خودشم حساب کرده بود پولو :)

در حالی که فضای رستوران مثل فضای بعد از حمله ی نظامی بود ما نشستیم شیشلیگ  و ته چین خوردیم :))

جالبه. اون ترس وحشتناک که در یک گزار وحشتناک تر ، منو اونجوری به نفس نفس انداخت ه بود خیلییی زود، آروم شد 

شاید خصلت بحران ها همین باشه. 

نمیدونم ولی به هر حال تجربه ی تلخ اما جالبی بود. البته واقعا هیچچچچ کس به اندازه ی من نترسیده بود. نمیدونم شایدم بچه ها خالی میبندن که خیلی نترسیده بودن. شایدم همون رفلکس سکوتشون درواقع یک نوع رفلکس در برابر ترس بوده. شاید آدم ها در برابر ترس متفاوت ، رفلکس میدن

فقط یه نکته ی جالب در مورد مدیریت بحران استادمون بهتون بگم. چون وقت حادثه ، نگاهش کردم و ازش پرسیدم چه کار کنیم ؟ و گفت هیچی بشینید سر جاتون ، بعد که جو آروم شد ازش پرسیدم استاد چرا این حرفو زدید. استدلالتون چی بود؟

گفت ببین ، وقتی اینجور حوادث رخ میده ، اولین اتفاقی که میافته اینه که مغز از کار می افته بنابراین باید خیلی حواست باشه که تصمیم عجولانه نگیری ! ( مثل منی که میخواستم از پنجره بپرم پایین یا یکی از بچه ها که رفت سمت پله ها که بره پائین ) 

گفتم خوب پلنتون چی بود. گفت من یه کم صبر کردم که اگر واقعا آتیش رو دیدم، با مانتوها ، مقنعه ها و چادر ها ، یه رسیمان درست کنیم ( از گره زدن اینا ) و دونه دونه همه رو بفرستیم پائین . حتی اگه رسیمان ساخته شده ، نمیتوست ، کل فاصله رو   جواب بده ولی حداقل، از شکسته شدن حتمی دست و پا و کله جلوگیری میکرد. گفتم استاد واقعا آفرین. من اون موقع ک رفتم سمت پنجره پیش خودم فکر میکردم که من چقدر عاقلم که به فرار از پله فکر نمیکنم ، ولی الان میبینم پروژه ی من هم 50 درصدی موفق بوده

واقعا درس جالبی بود. 

 

امیدوارم که هیچ وقت مرگ ماها با این حوادث نباشه :) آمین 

/ 2 نظر / 4 بازدید
محمد مرادپور

سلام همیشه ترم خرداد آدم بی حال میشه و حوصله درس نداره،منم همینطورم ولی باید یکاریش بکنیم دیگه. موفق باشید

محمد

سلام به ما سر بزن لینک زیرم ببین و نظرتو بده خیانت جدید صدا و سیما http://jbums.ir/2014/05/iron/