برای دخترم

اگر زنده بودم و روزی مادر دختری شدم 

به دخترم میگویم

که برود و از نوجوانی با پسر ها حرف بزند

حد را نگه دارد 

اما مثل نسل ما نباشد

نسلی که میان مذهبی بودن و مذهبی نبودن، یک عمری ماند و در این ماندن معلقانه، مُرد

جان داد

خون و کف از دهانش بیرون آمد

اما کسی نبود که بیاید دستمال سپیدی به دست گیرد و قطرات کف و خون را پاک کند

به او میگویم که برود و آزادانه زندگی کند

هر جور که خواست

برود و منتظر نماند

برود و با جسارت زندگیش را بکند

البته انتخاب با خودش است

اما به او میگویم که چطور تمام دوستان بی اعتقادم در مدرسه ، حالا بهترین زندگی ها را دارند

همسرکانی عاشق ، سفرهای رنگارنگ ، زندگی خود ساخته

به او میگویم که دوستان مذهبیم ، که کاملا مذهبی بودند، با همان کلیشه های مذهبی چگونه دیده شدند  و خواسته شدند

به او میگویم که  چرا تو را یکجور پرورش دادم

نگذاشتم که مثل مادر  پیر شده در جوانیش، بمانی میان یک دنییییا سوال بی جواب

به دخترم میگویم که برو هرجور که دوست داشتی زندگی کن

از این حلقه های بسته و سیاه زندگی، فرار کن

برو و فرار کن

به دخترم میگویم که مادرت در بیست و هشت سالگی وقتی با روانشناسش حرف میزد، در خود آگاهش فهمید و به زبان آورد که آنچه که دیگران از سهم عزت نفسشان به طور طبیعی از خانواده و کائنات میگیرند را باید قطره قطره، جرعه جرعه با مشقت و سختی از جهان کسب کند و تازه هر روز در نهایت خود آگاهی بداند که هر روزش راباید مقاومت کند، در برابر نیروهایی که به همین اندک عزت نفس جمع شده حمله میکنند.

 

من امید را برای خودم آنطوری معنی نمیکنم که برای دخترم خواهم کرد

من برای دخترم دنیایی سبز میخواهم

جهانی مملو از ازادی 

دلم میخواهد دخترکم، دخترک نازنین بی گناهم، نگذراند این روزهایی که من میگذارنم

این روزهایی که حتی دیگر به کلامم وصف نمیشوند

این روزهایی که حتی استاد راهنمای خوبم هم نمیتواند مرا روشن کند

این روزهایی که یک دوستی را نزدیک به شش ماه است که یافته ام.هر روز بیشتر شناختمش... به معنای واقعی کلمه در هر بار ملاقات، به عمقی از وجوهش راه یافتم

چند وقت پیش آمد که مرا خوشحال کند... تا نیمه ی راه به مرز انفجار رسیدم .انفجاری از جنس شادی

اما ناگهان حباب خوشبختی ترکید و همه چیز نقش بر زمین شد

آنقدر خودم را به یک خوشحالی عمیق نزدیک دیده بودم که دیگر باورم شده بود، راست میگویند که پایان شب سیه، سفید است 

در نا امیدی ، بسی امید است

اما شب سیه من دنباله دار شد

همچون ستاره ای دنباله دار که در آسمان سورمه ای رنگ شب میدرخشد و چشمان نظاره گر را با دنباله ی درخشان خود، محو برهوت بی پایان آسمان میکند

و من نگاهم بر آسمان بخت و اقبالم خیره ماند

نفسم در سینه حبس شد

و حبس ماند

گهگاهی ریسه ای می آید و میرود

ولی آن حجم انبوه و فشرده ی غم ، بالا نمی آید

من میخواهم که دخترم درگیر این نفس تنگی های احساسی نشود

میخواهم که ببینم لبخندش را از عمق جان

ببینم که راه میرود در میان شراره های نقره فام ماه

آنگاه که باد میپیچد لای موهایش

/ 0 نظر / 20 بازدید