یه عالمه حرف خوب تو اخر بهار دوستداشتنی

من آدمِ نوستالژی ها هستم. 

آدمِ قدیم پروری، آدم دوست داشتن چیزهای ناب، البته شدیدا و موکدا خاطر نشان میکنم که به شدت توی یکسال گذشته، از اون حالت صفرو یکی در اومدم و اینکه میگم عاشق نوستالژی هستم، به این معنا نیست که نخوام یک سری از جدید ها رو تجربه کنم ولی همیشه برای من نوستالژی بار قابل توجهی از اهمیت رو داشته

مثلا همین وبلاگ.من از سال 84، درست چند روز بعد از کنکورم، وبلاگ مینویسم. اولین بار وقتی که لپ تاپ جلوی خواهرم باز بود، به ناگهان آدرس وبلاگم رو توی نوار آدرس تایپ کردم و همین شد که مجبور شدم از اونجا نقل مکان کنم، یک مدت اون وبلاگ رو غیر فعال کردم اما بعد از یه مدت گفتم بیخیال، خوند هم خوند. ولی دیگه نمیشد اونجا نوشت.واقعا از افکار بعضا رو اعصاب خودم لجم میگیره وقتی اون موقع ها رو میخونم :)) مثلا همون موقع که به وبلاگستان پیوستم، یادمه خیلی بحث اکب.ر گن.جی و تحصن غذاییش در زندان بحث داغ روزگار بود و من هم همش خواننده ی وبلاگهای ادم خفن ها و سلبریتی ها بودم. نصف اون سلبریتی های اونموقع الان خارج از ایرانن( نمیدونم چرا من خارج نرفتم :دی ) بعد من دقیقا مثل یک دختر محتاج توجه، یک نامه ی بلند بالا توی وبلاگم نوشته بودم که چرا هم به زندانیای سیاسی توجه میکنند فقط؟ چرا هیچ کس به قشر کنکوری توجه نمیکنه :دی و اینگونه بود که نوشتم،‌نوشتم و نوشتم‌:) خودم میفهمیدم که چقدر متن نویسیم گَنده. ولی مرتب به خودم میگفتم من ادامه میدم. همیشه هم وبلاگم کم خواننده بوده چون همیشه مستعار مینوشتم و البته هیچ وقت هم نثر خوبی نداشته ام. همیشه منفی بودنم رو نمیتونم به عنوان دلیل دیگری برای پر بازدید بودن، نمیتونم انکار کنم. واقعا مردم حوصله ی خوندن غر و ناله و چس ناله ندارند.همیشه هم توی وبلاگم در حد همین کنایه های زبانی بی ادبانه داشتم و دارم. تو وبلاگی که با اسم واقعیم داشتم همیشه مجبور بودم یه کم تو این چیزا ملاحظه کنم، که البته قاعدتا الزامش واجبه ولی اونوقت آدم خودِ خودش نمیشه واقعا! و من همیشه از این خود نبودن خواسته ام که بگریزم. تا یه جایی میشه ولی از یه جایی هم ... یعنی دیگه جامعه نمیذاره، قاعده ی میدان نمیذاره تو خودت باشی و چقدر اون لحظه، چندش آوره....

 

بگذریم. اصن چی میخواستم بگم... چی شد.... میخوام بگم که حال دوستای وبلاگیم رو خیلی وقته ندارم. چون نمینویسن. چون دیگه وبلاگ نویسی، منقضی شده و من ازاین بابت خیلی ناراحتم. فیس بوک هم دیگه فیس بوک قدیم نیست. من که خیلی از فرندهام رو گرچه همچنان فرندشون هستم، ولی آنفالوشون کردم. بعضی ها همش غر، بعضی ها همش خروجی های استریو تایپ، البته منکر نیستم که خب محتمله که من رو هم خیلی ها آنفالو کرده باشن. وایبرو  تلگرام رو هم که واقعا مایه استحلال معده و روده اند. با کلی زحمت یه گروه توی واتزاپ درست کرده بودم از بچه های خیلی نزدیک مدرسه، جوش یه جوری بود که فقط خودامون بودیم. و کارمون این نبود که فقط جک بفرستیم! بعد آوردمش روی وایبر. نه رئیسی بود و نه مدیری ( انقدر چندشم میشه از این مسیجای مدیر گروه و فلان) بعد که وایبر مرحوم شد، گروه اومد روی تلگرام، البته گروه یه کم بزرگتر شده بود ولی هنوز محیطش خوب بود. هراز گاهی هم با زبون خوش و خواهش میخواستم که این گروه رو تبدیل به جوک بازار نکنند، جایی باشه برای یک شبکه ی اجتماعی واقعی، جایی باشه که بشه درد و دل کرد، بشه حرف زد، بشه نظر خواست، نظر داد، بشه وقتی مشکلی داری بیای بگی و چند نفر راه حل بدن، هنوز تو وایبر که بودیم خوب بود تقریبا و مسیر رفته بود به سمتی که همینجوری بود. منم هی سوق میدادم جو رو، مثلا خودم پیش قدم میشدم که بچه ها کسی خیاط خوب سراغ داره؟ بچه ها کسی میدونه فلان چیز رو چه میشه کرد؟ یه جای مفید، اما وقتی اومدیم تلگگرام دستم بشکنه یه نفرو اد کردم، ورداشت شونصد نفرو اضافه کرد. که کاری جز جک فرستادن و عکسای مسخره فرستادن بلد نیستن. یه بار دیگه خودم تذکر دادم که آقا جوک قومیتی نفرستید، دو سه بارم یکی دیگه‌:دی ولی حس میکنم نمیشه دیگه جمعش کرد.

اصلا دور شدیم همه از هم. متاسفانه این گلوبالیزیشن داره بدجور سرعت میگیره. وبلاگ جای خیلی خوبی بود برای ایده گرفتن از ایده های دیگران، ولی حالا خیلی جاش خالیه.

زندگی همینجور میگذره و من واقعا دارم میبینم و حس میکنم که دارم پیر میشم. اصلا غر نیستا. دو سه تا موی سفید تو کله ام در اومده که سعی میکنم خیلی هم دوستشون داشته باشم. سعی میکنم بپذیرم که دنیا اونی نشد که من نخواستم. من میخواستم من هم مثل دخترعمه هام برم آمریکا ولی نشد،دلم میخواست اگر خودم نتونستم برم، لااقل ازدواج کنم و برم، اونم نشد، کلا ازدواج هم نکردم :دی کلا حس میکنم حتی اگر ازدواج هم بکنم، اگر حتی امریکا هم برم، دیگه دنیا برام اون لذتی رو نخواهد داشت که شاید اونموقع ها فکر میکردم خواهد داشت.

نمیدونم. دغدغه هام از یه جنس دیگه شده، نگرانی درباره ی محیط زیست، سلامت خانواده ام، سلامت مادر و پدرم، آینده ی بچه های خواهرم. 
دیگه فکر میکنم پیر شدم برای آمریکا رفتن، و دنبال آینده جستن.

بچه ها باور کنید به خدا دپرس و غمگین و نالان نیستما. ابدا

خیلی وقته یاد گرفتم و البته همچنان هم دارم روی خودم کار میکنم نداشته ها رو نبینم، داشته ها رو ببینم

 

بچه ها میخوام یه چیزی بهتون بگم

من از تیر پارسال دارم میرم دکتر روانپزشک و روانشناس همراه با هم. جلسات مرتب هفتگی رواندرمانی که همون صحبت با روانشناس بالینی هست. یه موقعی رسید که دیدم دیگه نمیتونم تحمل کنم، حس میگردم میخوام سر به بیابون بذارم. فشارها، فکرها، خیال ها، یه لحظه ارومم نمیذاشتن. دلم میخواست برم تو یه جای سبز فقط بخوابم

من که همیشه فرار میکردم از دکتر روانپزشک رفتن و ترس از انگ بیمار روانی بودن،‌بالاخره رفتم. خیلی ماجرا طلسمی شده بود. هی وقت میگرفتم و هی یه چیزی میشد که نمیرفتم ولی در آخر رفتم.

و انگار قفس من اونروزز باز شد

خودم رو حتی آماده کرده بودم که دکتر بگه با این حالت باید بری بیمارستان بستری شی، واقعا میخواستم فقط خوب شم، خوب به معنای دوری از اون همه ترس، دور شدن از اون همه استرس، اون همه اضطراب، فکر، خیال، حساسیت،

و خدا چقدر خوب اون خانم دکتر نازنین مهربون رو گذاشت توی دامنم‌:)

با یه ورقه پر از جدول و نمودار درختی‌:دی رفتم تو اطاقش، حتی خودمو آماده کرده بودم که بهش بگم من شروع کنم یا شما:دی

اونم با اون خنده ی نازش گفت خواهش میکنم ( خلاف تصویر اون دکتر بی ادب عنقایی که مریضی آدمو بیشتر میکنن). شروع کردم واسه ی خودم تشخیص گذاشتن که من هم افسرده ام، هم استرس دارم، هم اضطراب دارم هم .... نیمساعت فک زدما! بنده خدا رو کشتم

تموم که شد گفت ببین خدا رو شکر شما افسردگی نداری، استرس هم واژه ای هست برای حالات طبیعی مواجهه با محرک ترسناک که طبیعیه. ولی اضطراب داری و با چیزایی که میگی ترسات مثل برگای کاهو هستند که هرچی برشون میداری باز یه لایه هست. بلافاصله برام داروی ضد اضطراب شروع کرد که با کمال میل شروعش کردم چون واقعا میخواستم که خوب شم. و توصیه نامه برای مشاوره رواندرمانی با روانشناس بالینی، بی درنگ جفتشو شروع کردم. اولش وقتی میرفتم توی اطاق رواشناس، وقتی برمیگشتم حس میکردم سرم داره منفجر میشه. یه چیزایی رو میکشید بیرون که سرم سنگین میشد از مواجهه باهاش. اما کم کم بهتر شد. خیلی خیلی خیلی بهتر شد. البته فراز و نشیب هم خیلی داشت

یادمه درست چند هفته قبل از ماجرای اون خواستگار غم انگیزم تو دی ماه، ازش پرسیدم که من چقدر بهتر شدم؟ بهم گفت هیچ وقت این سوال رو از کسی نکن. کسی نباید بهت بگه چقدر بهتر شدی؟ مهم خودتی. گفتم من حس میکنم خیلی بهتر شدم ولی نگرانم که دوباره یه اتفاقی بیفته و همه ی خوب شدن هام نقش بر آب شه. گفت قطعا از این موارد تو زندگی بازم خواهند بود ولی مسئله اینجاست که تو در مواجهه با این مشکلات، تو دره ای می افتی که قعرش،‌خیلی کمتر از دره های قبل از شروع صحبتامونه؛ و نسبت به قبل هم قاعدتا باید خیلی زودتر بیای از توی دره به بیرون. 

واقعا هم همین شد، درسته که سر موضوع سعید، خیلی ناراحت شدم، ولی میدونم که نسبت به قبل خیلی خیلی بهتر بود. هم عمق کمتری داشت و هم سریع تر خودمو کشیدم پایین. خودم هم خیلی تو خودم، کنکاش میکنم. بخشی از این تجزیه و تحلیل های شخصی، خیلی خوبه،کمک کرده که خودمو خیلی بهتر بشناسم، حالا میفهمم که چرا بعد از یه مدت دیگه نتونستم زهرا رو تحمل کنم و کات کردم. حالا میفهمم چرا یه سری از بچه ها روی اعصابمن. چون من شخصیتم وسواسیه و مثلا زهرا کاملا نمایشی.که این دو تا شخصیت از نوع متقابل هستند. من همش دوست دارم افتاده باشم و مراقب باشم چیزی نگم یا کاری نکنم که کسی فکر کنه دارم پز میدم ولی اونا دقیقا برعکس. نمیخوان پز بدن ولی دوست دارن همش وسط باشن، تو چشم باشن. هفته ی پیش به روانشناسم گفتم من چرا این چیزا رو انقدر دیر فهمیدم. اگه زودتر میفهمیدم هیچ وقت با افراد اینجوری دوست صمیمی نمیشدم. نفهمیدن این تفاوت باعث شد که من به خاطر مثلا ارزش های دوستی، خودم رو نگه دارم تو رابطه ی دوستیمون و مرتب تحقیر بشم. مرتب ازرده بشم ( کاملا برای این ادعاهام دلیل دارم ولی اینجا جاش نیست)

خب تریپ تربیتی خانواده ام هم، مدلی نبوده که اعتماد به نفس بده باشن.اتفاقا همیشه و البته ناخواسته، اعتماد به نفس و عزت نفسم رو له کردند. واقعا ناخواسته. امان از نااگاهی، امان از جهل، امان از ندانستن.

والله با تجربه ای که از خوندن علوم اجتماعی پیدا کردم که دانستن دقیقا منجر شد با درد و رنج، الان تو یه تضاد بزرگترم که بالاخره ادم باید بدونه یا ندونه

ولی اگه بخوام برگردم به خودم،‌باید بگم که الان بعد یه سال فهیدم که چیا آزارم میده. البته هنووووز در معرض فشار های اجتماعی هستم. خواست خانواده که حتما برای فلان مجلس، یه مانتوی بهتر بخرم. فلان حرفو نزنم.

مامانم به وضوح میگه که به نظرم از وقتی میری، گستاخ تر!!! شدی، ولی به نظر خودم اتفاقا چون اگاه شدم بهتر شدم

الان دیگه میدونم که چی نمیخوام و چی میخوام، برا همین خیلی منطقی جلوی خواسته هاییشون که به شدت روی اعصابمه می ایستم. در عوض تو خودم نمیریزم که یهو سر یه موضوع خیلی ساده وحشی شم و پرده دری کنم

اینا رو مینویسم با این که اینجا چند نفری هستند که من رو میشناسند و قاعدتا اون موجود محافظه کار درونم نباید با این موضوع رله باشه. اما مینویسم. مینویستم تا اگه به درد فقط یک نفر خورد، من صواب کرده باشم. مینویسم تا بدونند که دکتر رفتن بد نیست، دارو خوردن مال دیوونه ها نیست. اگر هم دیوونه باشیم، حتی میتونیم با دارو خوردن، خودمون کمتر عذاب بکشیم. ولو اینکه خود دکترها میگن که یه سری دارو ها رو باید تو آب سد تهران ریخت انقدر که این ترس ها و مشکلات زیاد شده. مینویسم از این که چقدر متاسفم که زودتر نرفتم. زودتر نرفتم تا لااقل شخصیت خودمو بشناسم. تا کمتر سراغ آدم هایی برم که واقعا نه از روی قصد لزوما ( که البته گاها از روی قصد و بدجنسی هم بوده ها ) بل از روی طبیعتشون من رو آزرده اند.که اگه زودتر رفته بودم واقعا میشد که خیلی خیلی زودتر به سبک بالی برسم. 

ای کاش میشد این تصور منفی رو از دکتر روانپزشک رفتن تو این مردمی که این همه زمینه دارن، درست کرد

خلاصه اینکه خدارو شکر ، خدارو شکر خیلی خیلی بهترم و اینا همش لطف و رحمت الهیه که نصیبم شد

خیلی حرف زدم. خودم دارم میترکم :دی

 

فقط یه نکته: هر جا و با هر کسی که در مورد دکتررفتنم صحبت کردم، این رو هم گفته ام که جایی که میرم هم به شدت قابل اطمینان و علمی هست چون تحت نظر مستقیم یکی از دانشگاه های تهرانه و هم به علت دولتی بودن، هزینه ی بسیار معقولی داره و از اونجایی که اگر کسی خواست برای درمان اقدام کنه، باید بدونه که بنا بر سطح مشکلش، محتمل هست که دوره ی رواندرمانی اش طولانی باشه وباید بپذیره که ممکنه برای مدت طولانی مجبور باشه هفتگی مراجعه کنه، هزینه ی بسیار پائین این مرکز در مقایسه با مراکز دیگه، هم نقطه ی عطفی هست که آدم بتونه با خیال راحت تر، درمان رو شروع کنه.

نکته مهمی که از نوشتن پارگراف بالا واجب شد توضیح بدم اینه که : مبادا اگه کسی مشکلی داره، فکر کنه که مثل من حتما یکسال قراره درمانش طول بکشه. این موضوع و طول درمان کاملا شخصی هست و بنا به میزان مشکل، زمانش هم فرق میکنه. خواستم بگم از خطوط بالا یهو کسی نترسه و اگه میخواسته بره، نره :دی

برای من که اونقدر طول مسیر، خوب بوده که واقعا حاضرم در سال یه مانتو بپوشم ولی جلساتم رو داشته باشم.

و اخر اخر اینکه اگه کسی شماره ی اینجا رو خواست به من خصوصی بگه تا براش بذارم :) 

/ 1 نظر / 31 بازدید
مریم

الان که دوباره دارم می نویسم می بینم چقدر وبلاگ نویسی نعمت بزرگی بود و ما قدر نمی دونستیم.