...... solitude

هفته ی پیش که یکشنبه تولدم بودو فرداش دوشنبه کلی کلاس و استرس داشتم

سر کلاس زبان تخصصی یکهو یه جا گریم گرفت بعد زود پاشدم رفتم بیرون  بعد قیافم همش تو هم بود که اخرش یکی از بچه ها رو واتز اپ بهم اسمس مسخره داد که بابا انقدر ناراحت نباش

مسخره فکر کرده بود که من از سر چیزایی که تو متن تخصصی میخوندیم و راجع به زنای قاجار  بود ناراحت شدم

 بعد کلاس که تموم شد استادمون که تو فیس بوکم دوستمه , گفت هلال یه لحظه بیا ژیشم

بعد من که هنوز تو نخ ناراحتی خودم بودم یه لحظه غرق در رویاهای مسخره ی خودم گفتم نکنه راز دلم رو فهمیده

راستی که چه احمقم من 

بعد رفتم دیدم داره واسم یه کتاب امضا میکنه به عنوان کادوی تولد بهم بده

 هر چند خیلی کارش برام ارزشمند بود و خوشحالم کرد اما کاشکی یکی بود که راز دل بهش میگفتم

تا وقتی زهرا مجرد بود خیلی با هم حرف میزدیم. خیلی خیلی خیلی زیاد

ولی حالا که یکساله عقد کرده انقققدر ازم و کلا از دنیای مجردی فاصله گرفته که حتی تصورشم نمیتونم بکنم که بخوام بهش چیزی بگم

به وضوح هرر رووووز از هم دور تر میشیم و منم و تنهایی و تنهایی و تنهایی

نمیدونم اخر عاقبتم چی میشه 

 

خیلی دلم گرفته . میخوام ژاشم برم روضه یه ذره اونجا به حال خودم با روضه هلال گریه کنم بلکه خالی شم

خیلی غم دارم 

/ 2 نظر / 5 بازدید
لادن

عزيزم[ناراحت]اخه چرا؟به يكي بگو درد و دلتو خب!نميدونم چه بگم واقعا اميدوارم زودتر خوب شي!ولي هلال شايدم داري زياد سخت ميگيريا!!هان؟ چه استاد با حالي داري!!

محدثه

خب وبلاگ واسه همینه دیگه . واسه اینکه بیای حرفایی رو که به هیچ کس نمی تونی بزنی اینجا بنویسی و سبک شی . خوبیش هم اینه که کسی تو رو از نزدیک نمی شناسه و قضاوتت نمی کنه . پس حرفاتو اینجا بزن . بدون سانسور کردن خودت . من وبلاگمو واسه همین دوست دارم چون می تونم بی دغدغه ی اینکه یه آشنا از راز دلم خبر دار شه ، تمام غصه هامو توش بنویسم و خالی شم