بهار سبزم کجایی؟

من مشکل زیاد توی زندگیم دارم: مشکلاتی که به دلایل مختلف ممکنه برای دیگران مشکل محسوب و تعریف نشه.

دلایلی نظیر اینکه دیگران زندگی رو از دریچه ی چشم من نمیبینند و یا ممکنه فکر کنند که من خیلی تیتش و لوسم. اما به هر حال این مشکلات واقعا من رو آزار میدن

یکی از چیزای که تو این چند ساله اخیر، خیلی بهش آگاه شدم،منفی بودن بیش از حد خانواده ام هست. پدرم که کلا افتخارشون این هست که باید تو زندگی بد بین باشی و  آدم ها هرچی میگن دروغه مگر خلافش ثابت شه..... بعله... متاسفانه همین هست که میشنوید! واقعا اینجوری هستند. مادرم هم بعد از سالها سر به بالین گذاشتن پدرم، همینطوری شدن. همیشه تکیه کلام های منفی... همیشه تو سر زدن های منفی...میدونم نباید بگم ولی واقعا اگر نگم میترکم. 

نمیگم بنده های خدا از قصد این کار رو میکنند، خب بینش اشتباهی بوده که حالا یا از بزرگترانشون یاد گرفتند یا به اشتباه خودشون انتخاب کردند ولی دلیل نمیشه که حتی وقتی یکی دیگه سعی میکنه که آگاهشون کنه نسبت به پیامد های منفی ای که این نوع نگرش توی زندگی آدم داره، باز هم مصرانه روش مقاومت کنند.

من واقعا از چند سال پیش که کم کم فهمیدم که من خیلی منفی ام و این منفی بینی هام باعث شده که زندگی خیلی برام سخت تر بشه و مطمئنا این منفی بینی در ارتباط و همبستگی شدیدی هست با مسئله ی ترس ها و اضطرابم ( که البته نمیدونم کدوم متغیر مستقل هست و کدوم متغیر وابسته!) واقعا سعی کردم که خودم رو درست کنم

بچه ها! این مسیر واقعا برای من سخت بود. واقعا! هنوزم هست. گاهی اوقات یه کم بهتر میشه اما گاهی اوقات هم وقتی میبینم که نمیتونم هیچ تغییری تو نوع تفکر آدم هایی که در نزدیک ترین فاصله با من قرار دارند و این فاصله ی خیلی کم، تاثیر خیلی مستقیمی روی زندگی شخصی من داره، واقعا کم میارم ...واقعا خورد  میشم.

متاسفانه هر کدوم از اعضای خانواده ی من هم به یک شکل خاصی دچار منفی بینی هستند. مثلا مامانم که اصولا همیشه نفوسش بده! مثلا من دارم قربون صدقه ی پسر خواهر دوست داشتنی ام میرم و میگم که فداش شم. من مطئنم که در آینده آدم بزرگی میشه ( اینو بگم که الان که هنوز پیش دبستانه، میتونه تا 1000 رو بشمره و قشنگ میتونه جمع کنه اعداد رو با هم . حتی مثلا 500 رو با 500 . ماشالله! ) بعد حالا میدونم مامانمم کلی ذوق میکنه ها ولی با یه خنده اینجوری میکنه : نه از کجا معلوم! انقدر تنبله که به هیچ جا نمیرسه ( حالا خدایی یه کم هم تنبل هست ولی تنبلیش تو درس خوندن نیست مثلا تو راه رفتن و ایناس :دی ) بعد من لجم میگیره که مامان از چی میترسی؟ مثلا فکر میکنی که من ممکنه چشمش کنم !!! چرا نفوس بد میزنی اخه ؟ چی میشه اگر بگی آره ایشاله به امید خدا حتما یه پسر موفقی تو درس خوندن میشه.  یعنی لجججججججم میگیره ها. 

بابام یه جور دیگه که اصلا اعصاب ندارم بگم. خواهرم یه جور دیگه

میدونم خوب نیست که آدم راجع به خانواده اش اینجوری بگه، ولی راستش واقعا به لحاظ شخصیتی با هیچ کدوم حال نمیکنم. خواهرم که هی داره خاله زنک تر میشه. مامانمم همینطور. بخدا نمیخوام بگم من عاری از هرگونه عیب و ایراد اخلاقی و مذهبی ام. چرا منم کلللللی ایراد دارم. خیلی وقتا زود عصبانی میشم. خیلی وقتا که حوصله ام سر میره، یکهو حرفشون رو قطع میکنم و سخنشون رو منقطع. من اصلا منکر اخلاقای بد خودم نیستم ولی واقعا برام یه کم غیر قابل تحمله این وضعیت. همش با خودم فکر میکنم اگر مستقل بودم، مجبور نبودم که هر روز شاهد و مستمع ناخواسته ی تلفن های دو ساعته ی خواهر و مامانم باشم................. ولی بعدش فکر میکنم چجوری میشد مستقل باشم..... چجوری یکی رو پیدا کنم که همونی باشه که میخوام ؟ چجوری یه کسی رو پیدا کنم که فقط اخلاقش همونی باشه که میخوام حالا شرایط دیگش پیشکش

بچه ها باورتون نمیشه، ولی وقتی میبینم دو نفر ازدواج کردن، نه به خدا حسودی ها، ولی میگم که خوش به حالشون که تونستن نیمه ی گمشده ی زندگیشونو پیدا کنن. بعله میدونم که خیلی از این ازدواج ها هم لزوما مبتنی بر انتخابات عقلانی و صحیحی نیست ولی من فرض رو بر این میگذارم که به هر حال ادم ها انقدر عقل دارن که یه انتخاب درست بکنن. یا مثلا از خیلی ها بعد از ازدواج میشنوم که میگن: این همونی بود که میخواستم.... وای این جمله، یه جمله ی طلائیه. یه جمله ی فوق طلائیه. یعنی به نظرم اگه هر آدمی بتونه اینو از ته دلش بگه، واقعا خوشبخته.

بچه ها... باز یه چیزی بگم؟  من واقعا تا حدود زیادی حسم درباره ی سعید این بود که همونی بود که همیشه میخواستم.... :(

حالا هم لجم گرفته از اینکه مامان بابای من به واسطه ی سن بالاشون، همش تو فکر مرگ و میرن. یه بار نمیشینن راجع به عروسی این و اون و چیزای مثبت وخوب حرف بزنن. به جاش تا یکی میمیره، هی میشینن با اب و تاب و لعاب، راجع به نحوه ی جون دادن و غسل مسح میت و اینکه مرده شور، طرف رو از بالا شروع کرده به شستن یا از پائین، صحبت کردن و دیتیل دادن. یه وقتایی میخوام سرمو بکوبم به دیوار

صد دفعه بهشون گفتم بابا من اعصابم به هم میریزه، ول کنید! مگه گوششون بدهکاره. یعنی حتی به خاطر من که بچشون هستم حاضر نیستن کوتاه بیان. 

خاله ی مادرم هفته پیش فوت شد تو 90 و اندی سالگی و بیماری! چند ماهی هم افتاده بودن بنده خدا. مامانم دیروز از شهر مادری برگشت. حالا هی تعریف جزئیات روزهای اخر و احتضار و .... هرچی هی میگم بابا ول کنید. بعد حالا بیماریشونم سرطان بود. خب اخه جالب نیست که آدم هی بشینه راجع به این چیزا حرف بزنه. من از کودکی نسبت به سرطان حساس بودم. نمیگم انکار، موضوع رو حل میکنه و کلی هم راجع به همین موضوع با روانشناس و دکترم صحبت کرده م ولی همیشه خواهشم از خانواده اینه که آقا جوت ترخدا بیاین بیخیال شیم در این باره حرف زدن. اخه ای کاش حرف زدن هاشون یه فایده ای داشت. مثلا بحث میکردیم که چه کار هایی نباید کرد که مبتلا شد یا چه کارهایی باید کرد که مبتلا نشد. همش حرفای صد من یه غاز

منم حوصلم سر میره. اگه یهو آمپر نترکونم، پا میشم میرم تو اطاقم ولی چه فایده؟ اون اثر منفی ای که نباید روم گذاشته میشد، گذاشته شده

دیشب انقدررررر راجع به مریضای سرطانی فامیل از سه نسل قبل به اینور حرف زدن که اخرش شب که خوابیدم کلی خواب بد در همین مورد دیدم. 

واقعا وقتی اینجوری شبها میخوابم، صبح که بیدار میشم، تمام بدنم کوفته است. تمام گردن و ستون مهره هام شروع میکنه به تیر کشیدن

فایده ای هم نداره. وقتی بهشون میگم یا اگه یه کم اماده تنش باشن میگن خب تو پاشو برو تو اطاقت، یا اینکه میگن که مثل خالت جلوت نمیشه حرف سرطان زد؟ دیدی که خالت هم ازش میترسید و سرش اومد!! وای یعنی واقعا اون لحظه دیگه خود مرگه .... 

حالا با این احوالات شما فکر کنید شب گرفتم خوابیدم، نصفه شب پاشدم، دیدم که حدود 400 تایی تو گروهمون رو تلگرام مسیجه. یکی از بچه ها داشت راجع به دو تا از خواستگاراش میگفت که با این که یارو چقققدر در ظاهر خوب و مذهبی و سر به زیر بوده، بعدش کاشف به عمل اومده که چه آدم پدر سوخته هفت خط روزگاریه .

خدایا.... فقط میام سمت خودت... خودم و خودت که خدایی.... دیگه آدم دستش به هیچ جایی بند نیست... به هیچ جا .... 

/ 3 نظر / 150 بازدید
لادن

سلام هلال جان من برگشتم اصلا منو يادته؟ [نیشخند] روزايي كه نبودم اصلا روزاي خوبي برام نبود،اگرچه الانم روزاي خوبي نيست، خداروشكر خودم خانوادم دوستام سالمن،زندگي داره ميگذره اروم، ولي من ادميم كه وقتي خيلي با يه مسئله تو زندگيم سروكار دارم اگه بد پيش بره خيلي خيلي زياد تو تمام قسمت هاي زندگيم تاثير ميذاره،تا شهريور و تهش مهر وقت دارم كه دفاع كنم،متاسفانه هيچ جوابي نگرفتم، هر روشي كه به فكرم ميرسه رو امتحان كردم،به نويسنده مقالات ميل زدم،از حرفاشون و مقالاتي كه معرفي ميكنن ميفهمم كه راه و روش و انتخاب روشام درسته ولي اينكه چرا جواب نميگيرم اعصابمو خرد ميكنه، استادم هم متاسفانه حوصله نداره،هروقتم ميرم پيشش فقط يه سري حرف تكراري ميزنه،نميزاره من بگم اين مقاله اين طوري اون مقاله اون طوري،خسته شدم،وحشتناك ترسيدم از اينكه كار همه بچه ها رو به تموم شدنه و من بايد يه ترم اضافه بمونم،و اين قدر جواب نگرفتم كه نميتونم فكر كنم حتي با پنج ترمه شدنم جواب ميگيرم،يه وقتايي به سرم ميزنه داده سازي كنم،كي ميفهمه؟ جواب اين سوال اذيتم ميكنه! خودم كه ميفهمم!!! ولي به جايي رسيدم كه ديگه نميتونم مخصوصا وقتي هيچ همكار فكري ندارم،استا

لادن

وقتي يكي از بچه ها فقط يه هفته تو دوماه ميومد و الان بعد مدت ها اومده ميخنده و حرف دفاع ميزنه،وقتي همه دارن حرف مقاله ميزنن و پتنت،اون وقت من حتي يه دونه داده هم ندارم،دغدغه ي من در برابر دغدغه ي تو خيلي كمه و كوچيكه،شايد تا الانم خنده ات گرفته، ولي اين قضيه تمام زندگيه منو گرفته، فقط ميخوام زودتر تموم شه ، و با تمام وجودم ميخوام درست حسابي تموم شه! در مورد مشكل خودتم بايد بگم متاسفانه منم تو خانواده اي بودم كه اعتماد به نفسو ازم گرفتن ،يا به اندازه كافي بهم اعتماد به نفس ندادن، ولي خودمون بايد درستش كنيم،هنوزم ميشه، ولي در مورد حرفاي منفي بايد بگم همون سريع ترك كردن محل به نظرم بهترين روشه،تو نميتوني ادماي اطرافتو عوض كني و اين بعضي وقتا زندگيه ادمو سخت ميكنه! منم از سرطان خيلي ميترسم، ولي چند وقتيه دارم اطلاعاتمو در موردش ميبرم بالا، در مورد تغذيه روحيه وقتي با اين مشكل مواجه بشيم حتي نوشيدني هاي مخصوصي كه ميتونه سيستم ايمني رو ببره بالا، الان ترسم يك كمي كمتر شده احساس ميكنم ميشناسمش، شايد تو هم بيشتر بايد در مورد مبارزه باهاش بدوني تا ترست كم بشه

لادن

ببخشيد اين چند وقت نبودم دلم برات كلي تنگ شده بود،ولي فكر ميكردم اومدنم پر از انرژي منفي ميشه تو دوراني كه تو هم يه سري مشكلارو داشتي، خوشحالم كه الان حالت خوبه از ايميلي هم كه زدي واقعا ممنونم،چقد خوشحال شدم كه به يادم بودي،و معذرت از اينكه جواب ندادم ببخشيد خيلي پراكنده نوشتم،ولي ذهنم اصلا منظم و اروم نيست،اميدوارم اين روزا زودتر تموم شن