روزها رو میشمارم تا برسم به بهار دوست داشتنی ام

لادن جون گفته بود که بنویسم

 چشم

 اینم به خاطر لادن جون و دوستان

ولی راستش چیز خاصی نیست

کلی اتفاق افتاده ها 

ولی ...

دیگه حرفم نمیاد

 حس میکنم دوره ی وبلاگ نویسی واقعا گذشته

یاد حرف استادم می افتم که میگفت مدرنیتی مثل رانش زمین، ادم رو در خودش میربایه 

و نمیشه جلوش ایستاد

این هفته هم که استاد جان دقیثا همینرو گفت که دوره ی وبلاگ نویسی دیگه به سر رسیده

 و این خیلی بده

چون نه اینستا حال میده واسه ی نوشتن و نه وتیبر اون کاربری رو داره و نه فیس بوک به علت معلوم بودن هویت آدم میتونه جای خوبی برای پر کردن وبلاگ باشه 

به هر حال نمیشه خیلی کاریش کرد

 این ترم کلا با یه سری آدم های جدید اشنا شدم که به نوعی دارن خیلی تو زندگیم اثر میگذارن و جاشون برام محسوسه

بواسطه ی یک کمپین محیط زیستی کلی دوست خوب پیدا کردم و بعدش هر روز به حلقه های آدم ها  اضافه و اضافه شد 

نمیدونم والله

امیدوارم که یه فایده ای توش باشه

سرم خیلی خیلی شلوغ تر شده نسبت به دو ترم گذشته و خیلی خوبه

یه قدم خیلی مهم و خوب و اساسی برای زندگی شخصیم از تابستون برداشتم که الحمدلله همین حالا دارم نتیجش رو میبینم و به وضوح الان ارووووم ترم

بعد اینکه، پروپوزالمو گرچه هنوز ننوشتم ولی تقریبا دیگه میدونم باید چه کنم

استاد راهنمام رو بگووووو

ترم اول و جلسه ی اول که یه نمه هم دیر رسیدم، یه استاد خانومی اومد سر کلاسمون و من در اولین نگاه احساس کردم که چه آدم منطقی ایه و به خودم گفتم ، پایان نامه با ایشون که بعد بلافاصله به خودم، نهیب زدم که حالا چه خبره ! وایسا یه کم بشناسی استاد ها رو بعد!!

ولی خب دست روزگار من رو گذاشت تو دامن همون استاد که خیلی خیلی هم خوشحالم

امیدوارم نتیجه و روند این خوشحالی تا اخر، ادامه داشته باشه 

همین

 این هفته، اخرین جلسه ی کلاسها و به نوعی اخرین جلسه ی کلاس های ارشد هستش و این دوره هم تموم میشه

واقعا برام سو سو هست

هیچ حس نوستالژیک یا خاص یا مغمومی ندارم

نه خوشحالم و نه ناراحت

البته وقتی به یه سری اعصاب خوردی ها فکر میکنم، به این نتیجه میرسم که خوب بهتر که تموم میشه ولی در عین حال وقتی به این فکر میکنم که گرچه هنوز دفاع و نوشتن پروپوزال و دفاع مونده ولی دیگه اون برنامه ای که در طول هفته باید یه چیزی بخونم و خودمو برسونم برای هفته ی بعدی وجود نداره و این خیلی جالب نیست

دنبال کارم ولی خب...شتر جان درخواب بیند پنبه دانه 

به هر حال، اینم بخشی از زندگیه ولی به خاطر همون اقدام مثبت که از تابستون استارتش رو زدم، الان نگاهم به آینده و دنیا و زندگی ، خیلی سبکبالانه تر و راحت تره

همین دیگه چشمام دارن می افتم

 شب خوش :×

/ 6 نظر / 7 بازدید
ملت وب

طراحی حرفه ای وب سایت . برای کسانی که حرفه ای بودن را دوست دارند. مشتریان گرامی به دستور شما عزیزان جشنواره 50 درصد تخفیف ویژه تمدید شد.

لادن

سلام هلااااال خوبي عزيزم؟ مرسي كه نوشتي خيلي خوشحال شدم ديدم پست تازه داري، واي نه خواهشا به حرف استادت بي توجه باش، اگه تو توي همين وبلاگم نباشي خب من چه كنم به نوشته هات و درد و دلاي گهگاهي خودم باهات عادت كردم، گفتي حرف نداري و اين همه نوشتي ديدي؟ بنويس وبلاگ خيليم خوبه [نیشخند] البته از نظر من بهتر از همه اينستاگرامه من به شخصه عكس خيلي دوس دارم و فكر ميكنم اين كه هميشه چشمت دنبال سوژه هاي قشنگ واسه عكاسي باشه عادتت ميده همه چيزو و قشنگ تر ببيني هيجان ميده به روز ادم،ولي خب عادي ميشه همه چيز بعد يه مدت !

لادن

چه خوبه كه از روزات راضي هستي، منم روزامو دوست دارم ولي تنها استرسم پايان نامه ست، بدشانسي ميارم يا ماده خرابه يا دستگاهي كه من ميخوام باهاش كار كنم الان معطل لامپ يو وي ام! باورت ميشه چقدر مسخره!! كارمو شروعم نكردم يني يه قدم از راهم نرفتم و شب و روزم شده استرس كه كار نكردم و چي ميشه! اگه اين استرسه نبود روزا خوب بود اما به شدت فكرم درگيره و نميزاره خوب باشم!! از اين گرو ه هاي محيط زيستي خيلي دوست دارم خودم خيلي علاقه دارم به موضوعات كارشون علاوه بر اون فكر ميكنم ادماي جالبي تو اين گروهان كه بايد شناختشون، بيشتر از ادماي تو اين گروه بگو خيلي دوست دارم بدونم! اميدوام همه چيز خيلي خوب برات پيش بره هلال جان ، بازم بيا و بنويس حتما [لبخند][گل]

لادن

دلم ميخواست وبلاگتو كه باز كردم پست جديد نوشته باشي ولي خب ننوشتي ! [ناراحت][گل][لبخند]

محدثه

چه عجب نوشتی ! تو هم بدتر از من شدی ! منم دیگه حس وبلاگ نوشتن ندارم :( دلم تنگ شده بود برات :)

لادن

[لبخند][گل]