یه روز تابستونی معمولی

خیلی وقته ننوشتم

تو بی آنستف هنوزم هر وقتی که دلم خیلی میگیره و یه مزخرف منفی ای میخوام ببافم میام اینجا ولی خب چه میشه کرد ؟‌:دی

این یار مهربان ( وبلاگ رو میگم) گرچه تا حالا چندین بار تغییر آدرس داده ولی خب به واقع فکر میکنم از 17 تیر 84 تا امروز مامن نوشته ها و درددل ها که البته عمدتا ( حتی تا 80%) منفی جات و اینا بوده و بخشی هم  البته به ظنز نوشته بودگی 

خب دیگه از فاز نوستول بیام بیرون
دیروز سر نهار با قرار قبلی من باب اشنایی بیشتر با همکار دخترم شروع کردم به حرف زدن درباره ی سعید ( همون خواستگار خارجکیه:| ) داشتم توضیح میدادم و حالمم کاملا خوب و خوش بود و دیروز هم اتفاقا یکی از روزهای خیلی خوب دفتر بود و کلا هم 5 شنبه جمعه یه سفر توپ بودم و میخوام بگم که حالم خوب خوب بود ولی نمیدونم چرا یکدفعه افتادم سر گریه

عاقا اصن من حالم به هم میخوره از خودم وقتی که در چنین مواردی یکهو گریه ام میگیره بالاخص وقتی که در مورد همین سعید عاغا!!! باشه واقعا !
دوستم اصن یهو همینجوری موند! گرچه وقتی فهمید قضیه مال دی و بهمن گذشت اس بهم حق داد چون که خودش درگیر یه موضوع مشابهیه که مال شهریور پارساله ! ( پس من هنوز کلی جا دارم گویا :دی )

بعدش هم رئیس اومد سر میز و من کلا  بستمش ولی حالم همونجوری خراب و دپ باقی موند!

دارم فکر میکنم چرا؟ چرا تموم نمیشه؟ بابا من که بعدش سه نفر رو برای فکر کردن به ازدواج باهاشون، تو ذهنم راه دادم که البته همشونم از طرف خودم بسته شد،

 

واقعا چرا این موجود نکبت! ( آره میخوام فحش بدم!) از زندگی و عمق فکر من بیرون نمیره،  جالبه که هنوز با اینکه حس میکنم دلم میخواد خبری ازش داشته باشم یا برگرده، دیگه اونجوری به نظرم بهش اشتییاق ندارم ( خواستم بنویسم دوستش ندارم بعد دیدم بابا این لفظ دوست داشتن متعلق به کانسپت خاصیه که واقعا نمیشه خیلی راحت به کارش برد ) و خلاصه اینکه،  با اینکه همون به قول خودم انگار دیگه خیلی دوستش ندارم ولی واقعا هنوز وقتی به شکل جدی یاد اون ایام می افتم ( ایامی که اولش بارش نور سبز از آسمون بود و بعدش بخار قیر!) حالم بد میشه.

 

بعدش به همکارم گفتم، فلانی، خوشبختی توی مشت بسته ام بود :)

 

من خوبما ! تریپ غم ندارم الان. کلا یه کم مونده ام که عاخه چرا واقعا باس حالم حتی بد شه

 

/ 0 نظر / 161 بازدید