زمستون دلگیر، سرد و گرفته و هق هق بی امان من

راستش اومدم بنویسم که دلم داره پاره میشه
وقتی یاد همون دو جلسه ی خیلی خوب می افتم و وقتی فکر میکنم که توی پاراگراف  دوم یا سومش به وضوح از خانواده اش نوشته بود البته خیلی رندانه و مثلا غیر مستقیم نوشته بود که یه سری از مسائلی هست در ارتباط با نظرات خانواده اش  ( بعد از توضیحات زیاد از من در پیش اونها ) که درک اون نظرات حتی برای خودشم قابل فهم و  درک نیست! ( احتمالا ننوشته بود که حتما برای من قابل درک نیست )   و ...   بچه ها من چی بگم ؟ من از اولی که بهم معرفی شد ، به خاطر شرایط خوبش ، تو دل خودم گفتم ،  خدایا کمکم کن که من اونو به خاطر خودش ببینم ، نه به خاطر شرایطش نمیگم شرایطش بی تاثیر بودن، اما من روز چهارشنبه اولی که دیدمش ،  انقققدر نکات ریز خوبی ازش دیدم که نمیتونم بر بشمارم بی نهایت مودب، بی نهایت با توجه، بی نهایت آروم ... من نمیدونم این آدم انقققدر مادر پدرش رو قبول داره ؟  یا انقدر بچه ننس که هرچی اونا تو این سن و سال بهش بگن زرت قبول میکنه، یا که چی؟ ما که خیلی تفاهم داشتیم ما که روز اول داشتیم از ذوق میمردیم بچه ها ، من نمیخوام بگم که خوبی فقط تو دنیا مخصوص یک نفره ولی من واقعا دیگه چحوری شانس اینو داشته باشم که یه نفری وارد زندگیم بشه که همینقدر مودب، خوش صحبت، موجه، و بالاخص، معرفی شده توسط یکی از مردان نیک روزگار باشه خدا میدونه که از اون روزی که واسطه ی دختر، بهم گفت تا روزی که مسیجش رو توی فیس بوک ببینم، چقققدر خودم رو کنترل کردم که نرم پروفایلش رو ببینم که  بیخودی فکرم مشغول نشه خدامیدونه که از همون روز اول، توی ذهنم چه غوغایی ( مثل همیشه از نوع مازوخیستی) بوجود اومد که خودشو به خاطر خودش بر انداز کنم ونه به خاطر پدر مادرش، نه به خاطر موققعیتش نه به خاطر شهری که الان زندگی میکنه و البته از همون اول هم شنیدم که میخواد برگرده خدا میدونه که چقدر توی ذهنم هلال خوب با هلال بد دعوا داشتن که مبادا به خاطر شرایطی که خیلی راحت میتونه از دست بده ، ببینیش و بخوای تصمیم بگیری ولی اخه مگه من چی گفتم ؟ آیا اون از خود من بدش اومده ؟  و روش نشده بگه و حواله اش داده به خانواده اش و دلایلی که بعضا برای خودشم غیر قابل درکن ؟ اگه واقعا انقدر آدم بی مایه و ضعیف النفس دربرابر خانواده اس که خدا رو شکر که بدبخت نشدم ! ولی اگه واقعا ماجرا یه عیبیه که مامان باباش در آوردن، آخه چی؟ اخه کی با دو جلسه، میتونه انقدر قطعی در آره لعنت به این حس ششم حس ششمم میگفت که نمیشه ولی فکر نمیکردم اینجوری من هنوز واقعا هاج و واجم ما یه جلسه راجع به کلیات صحبت کردیم که خیلی خوب بود ( هم من و هم مشخصا برای اون ) و جلسه ی بعدی راجع به تصیمیماتمون برای آینده ، کار، محل زندگی،  تعریف از خوشبختی ، مذهب و ... نمیدونم شاید دارم یه طرفه به قاضی میرم شاید دارم تقاص میدم نمیدونم کاشکی این حس لعنتی بهم انقدر پیام نمیداد که این ادم بی نهایت قلبش خوبه و البته همین قلب که اینجوری برداشت میکنه بهم میگه که دیگه از شدت پسر خوب خانواده بودن و نفسش در رفتن واسه ی خانواده و مامان باباش داره میمیره در حدی که نمیتونه خودش چار تا تصمیم یا نصفه تصمیم زندگیش رو بگیره

آخه من چی بنویسم که از میزان اشتیاقش براتون بگم ؟ یه چیزایی هست که حتی اینجا هم نمیتونم دربارش چیزی بگم حتی اینجا هم نمیتونم دربارش بنویسم خدایا این امتحانا چین ؟ تو که بنده ات رو از هر کسی بیشتر میشناسی چرا ؟ چرا منو متحمل این درد میکنی من که مثل آدم داشتم زندگیم رو میکردم خوش و درگیر پروپوزال نویسیم بودم چرا اونشب باید مهشید به من وایبر بده که میخوام باهات حضوری بحرفم  و کار بکشه به دوست آقای فلان که خود آقای فلان خیلی بهش اطمینان داره  و من قلبم هی گرم و گرم تر بشه از اطمینان من تک به تک جملاتی که گفتم همش صداقت بود یعنی صداقت من باعث شد که ؟... باشه از این به بعد میشم یه دروغ گو یه دروغ گوی قهار خدایا من تو این سه هفته خیلی درد کشیدم به غیر از اون چند ساعت چهارشنبه ی اول و تقریبا اون دوساعت 5شنبه ی دوم خدایا خیلی دلگیرم اگه قرار بود نشه، چرا اصلا پیش اومد من که خیلی وقت بود که بهت حرفی نمیزدم بی صدا و ساکت فقط دعامو میکردم و قانع بودم چرا اینجوری تو زندگیم ، یه فراز و فرودی درست شد که ماحصلش شد فقط این دل شکسته ؟ خدایا خیلی دلگیرم    

/ 4 نظر / 4 بازدید
لادن

سلام هلال جان اميدوارم بهتر باشي من واقعا فك ميكنم رابطه هايي كه با معرفي واسطه هاي خوب شروع ميشه ماندگاري بيشتري داره و تضمين شده تره،ولي خب واقعيت همينه شنيدن نه ،ريسك بزرگي داره،به خصوص اينكه پسر به دختر بگه نه،تو ذهن دختر فقط چرائه!تمام لحظاتو اناليز ميكنه و باز ميپرسه چرا!ميفهمم تو الان تو اين وضعيتي و كاملا حق داري، به اين فكر كن كه هم دختر هم پسر حق دارن به هم بگن نه،در واقع يه حق انتخابه، نبايد به خاطر اينكه بهت گفته نه ناراحت باشي يني نميشه ناراحت نباشي من اگه جاي تو بودم خيلي عكس العملام شديد تر بود خودمو كاملا ميشناسم ولي اگه ادم بخواد منطقي فك كنه ميبينه يه اتفاق نرمال بوده و خيلي هم بزرگ نيست! خيلي دوست دارم از اين حس هاي بد دربياي هلال جان!اين حساي بد فقط روزاي ارومي رو ازت ميگيره كه ديگه تكرار نميشن هيچ وقت!

لادن

اناليز نكن عكس العملاشو ياداوري نكن،اصلا ديگه كمتر بهش فكر كن هر روز كمتر از روز قبل!خوبياشو بزرگ نكن ادماي خوب زيادي هستن و تو هنوز نديديشون ادمايي كه موقعيتشون در حد اين اقا هست يا كمي پايين تر اما نكات نكات مثبت، بيشتر تو شانس اشنايي با اونا رو هنوز نداشتي همون طور كه فك نميكردي با همچين كسي اشنا بشي،تو از فرداها خبر نداري هلال جان!چرا بايد فك كني روزاي خوب نميان؟با ادماي خوبي اشنا نميشي؟ موقعيت تحصيلي و شغلي خوبي برات پيش نمياد؟ روزي نمياد كه به يكي از ارزوهاي بزرگ زندگيت برسي؟ نسبت به اينده بدبين نباش!اصلا! تو از همه چيز خبر نداري!واسطه اي كه خيلي قبولش داري هم از همه چيز اون اقا خبر نداره،اصلا نميخوام بگم اون اقا بد بوده يه بدي اي كه همه ازش بي خبرن و خدا خواست از سر راهت بره كنار،پس خدا رو شكر كن...فقط ميخوام بگم فقط خوبي هارو نبين و نگو چرا؟! هيچ كس نميدونه ده سال ديگه كجاست...تو نميدوني حتي اگه همه چيز درست پيش ميرفت ده سال ديگه همه چيز با اين اقا خوب بود يا نه!با همين اقايي كه الان فكر ميكني خيلي خوب بوده و شايد تو فرصت اشنايي با كسي مثل ايشونو ديگه نداشته باشي

لادن

تمام اطلاعات تو از اين اقا فقط چيزايي بوده كه شنيدي و ديدي،به اين فكر كن كه يع سري چيزارم نديدي و نشنيدي! اصلا حتي دو تا ادم خيلي خوب نميتونن با هم كنار بيان بعضي وقتا،دليلي نميشه حتما يه مشكلي اين وسط باشه،شايد الان همين موقعيت باشه! خدا دعاهاتو ميشنوه،ميدونه چي ميخواي و به موقعش يه ادم يه شغل يه موقعيت تحصيلي يه دوست متناسب با نياز و خواسته هات سر راهت ميگذاره!فقط بايد به خدا اعتماد كرد و براي دونستن يه سري دلايل پافشاري نكرد!خدا خيلي مهربون تر از چيزيه كه ما فكر ميكنيم چرا بايد خدا تورو زجر بده ؟چرا بايد از ديدن ناراحتي تو خوشحال بشه؟چرا بايد باعث يه اتفاقي بشه تو كه دلت بشكنه؟چرا بايد دعاهاي تورو نشنيده بگيره؟مگه تو چه گناه بزرگي كردي تو زندگيت كه خداي به اين مهربوني بخواد ازت انتقام بگيره!شرايط سخت براي همه پيش مياد نزار به حساب خودت!دنبال علت بديه خودت نگرد،تو بد نيستي خدا نامهربان نيست،فقط يه تجربه تو زندگيت بوده كه با كمترين هزينه اسيب و نگراني و ضربه ي وحشتناكي تموم شده،بهش به عنوان يه تجربه نگاه كن كه يه جاي زندگيت به شدت بهش نياز پيدا ميكني و تو موقعيت ميتوني با اين تجربه همه چيزو خوب مديريت كني!

لادن

نگو كجا اين تجربه به دردم ميخوره چرا من؟تو كه نميدوني شايد چندين سال ديگه دخترت همين مشكل براش پيش اومد بعد تو ميتوني كمكش كني با همين تجربه!حرفتو بهتر ميفهمه و زودتر خودشو از حساي بد بيرون ميكشه! مشكل از تو نيست،از صداقتت نيست خدا به خاطر همين صداقت و علتايي كه تو فكر ميكني شايد تو اين قضيه رو خراب كردي يه روز اتفاقاي خوبي سر راهت ميزاره!روزاي خوب مياد هلال! ببخشيد خيلي حرف زدم برات ارزوي ارامش و روزاي خوبو دارم،بازم بيا و بنويس اينجا خودتو سانسور نكن يادت نره خدا از تو دلگير نيست ،همچنان دوستت داره و منتظره هلال با لبخند نگاهش كنه![گل]