بهار ؟!

حالم خوب نیست این روزها

خانواده زورم کردند که بروم شمال درحالی که اصلا مایل نبودم. به زور و به شوق بودن خواهر و خانواده اش، رفتم

پدرم هر بار برای رفتن به شمال روانی ام میکند. استرس میگیرد که نکند جاده شلوغ باشد ( که البته حق دارد واقعا) بعد ساعت 2 شب ما را راه می اندازد

من که در دو دفعه ی آخر، خیلی شیک و مجلسی بالشت و لحاف آبی ام بر  میدارم و میروم کف ماشین میخوابم . این دفعه با این که کلی بار هم ، عقب ماشین جاسازی شده بود، جاسازی اشان را عوض کردم و گرفتم تخت خوابیدم. تقریبا هر دو دفعه، از همان لحظه که ماشین داشت، از شیب پارکینگ بیرون می آمد من بیهوش شدم تا خود شمال

این بار هم مثل دفعه ی قبل بود. 

ما بیست و ششم رفتیم و دقیقا شب سال نو ساعت 9 شب ، از تهران خبر دادند که مادر شوهر خواهرم خورده زمین. انقدر این زن را همه ی ما دوست داریم که همگی بر آشفته شدیم

شوهر خواهرم میخواست همان شب برگردد ولی بالاخره متقاعدش کردیم که باشد فردا صبح. به هر حال فردا صبح خواهرم اینها رفتند و من هم از همان لحظه رفتم روی مخ مامان و بابا که ما هم برگردیم چرا که نه نت داشتم و نه شارژر لپ تاپم را برده بودم 

به هرحال فردای روز بعد هم ما برگشتیم

خدا را شکر، مادر شوهرش حالش بهتر از چیزی بود که ما تصور میکردیم و از این لحاظ کرور کرور شکر به درگاه ایزد تعالی

 

اما واقعا سال به گندی شروع شد. سال تحویل را نشد که بیدار باشم چون باید میخوابیدیم که آنها بتوانند صبح زود راه بیفتند.

بعد هم که امدیم تهران یکجوری هست. این هوا خیلی پتانسیل کارها ی خوب دارد اما من دلو  دماغش را ندارم

 هیچ کس هم نمیفهمد چرا

هیچ کس

فیس بوک روی اعصابم بود، بستمش و از خدا میخواهم که این دفعه واقعا قدرتی به من ببخشد که برای همیشه ببندمش

چند روز پیش ها داشتم سرچ میکردم که آیا خواندن جامعه شناسی آدم را شاد میکند یا غمگین

https://www.google.com/#q=study+sociology+makes+us+happy+or+sad%3F

اولین لینک را باز کنید، همان شب یک باز اندیشی سریع در خودم انجام دادم و دیدم دقیقا همین است

همش آدم مقایسه میکند

که فلانی الان دارد به جای خوردن دود و سرب از طبیعت ناب فلان جا  استشمام میکند

که فلانی دارد با عشقش حال میکند و من هنوز اندرخم یک کوچه ام

نمیدانم استراتژی درستی است یا نه 

خودم هم میدانم که نوعی صورت مسئله را پاک کردن است اما به درک ، به جهنم، به اسفل السافلین 

چقدر سعی کردم و نشد

مگر کائنات صدای من حناق گرفته را شنید

این فضای به من اجازه میدهد که تمام خشم های نهانم را بیرون بریزم

تممممامشان را

این فضا به من اجازه میدهد که بگویم وقتی از شمال برگشتم و با خودم عهد کرده بودم که دیگر سراغی از آن ادم کذایی که اینجوری فکرم را به خودش مشغول کرده ، نگیرم

ولی همین که وارد فیس بوک شدم، دیدم که واسطه ی پسر یک آلبوم ، آپلود کرده و همان بنده ی خدا هم آمده زیرش یک کامنت مبسوط وطولانی گذاشته

و من دوباره داغ دلم تازه شد

دی اکتیو کردم و موقع دی اکتیو کردن، در قسمت دلیل دی اکتیو کردن گزینه ی " others"  را تیک زدم. بعد هم در قسمت دلیل بیان نوشتم  که فیس بوک مارا بدبخت کرده است. فیس بوک از همان ابتدا باعث شد که ما تصور کنیم دیگران خوشبخت ترند و حالا تحقیقات دانشگاه های همان آمریکا هم همین را نشان میدهند چرا که عکسها بهترین مجرا برای بازنمایش دادن خوشی ها هستند. هیچ وقت هیچ کس نمی آید از لحاظ غمگین زندگیش عکس بگیرد ( البته من در آلبوم های شخصی ام عکس هایی دارم (سلفی مانند) که دارم گریه میکنم و عکس روی گونه هایم جاریست ، در بعضی دیگر هم یک کاغذ جلوی خودم گرفته ام و در حالی که چشمان و دماغم سرخ اند، روی کاغذ نوشته شده، دو هفته مونده به کنکور ارشد یا چیزهایی شبیه این ) اما اساسا یک چنین کارهای مال ادم های دیوانه ای مثل خودم است و معمولاو  حتی میشود گفت 99.9 درصد آدم ها ، عکسهایشان ثبت تصاویر از لحظات شاد زندگیشان است و شاید ! البته شاید، وبلاگ هایشان نوشته هایی مملو از غم دارد ( که البته باز هم من همینم )

به هر حال، دی اکتیو کردم و خدا واقعا توان بدهد و دیگر هییییچ وقت به آن خراب شده بر نگردم ، هم وقتم را میگیرد و هم حالم را

بعد هم دیروز ، توی گروه وایبری دوستان مدرسه، داستان این پسرک که زمستانم را ناخواسته ( بیچاره ) به گند کشید و حتی بهارم را ، تعریف کردم

بچه ها گفتند فلانی تو، هنوز به بلوغ عقلی نرسیده ای ، این ها چه چیزهایی است که گفته ای( شرحش را حتما مینویسم ولی الان نه ! ) . من هم گفتم من ناراحت نمیشوم از حرفتان ولی بگویید چرا

گفتند که .... این هم شرحش باشد برای بعد چون الان نمیتوانم بنویسم ، یعنی حالم آنقدر مساعد نیست که بنشینم و این جور چیزها را بنویسم

از یک طرف دیگر ، دلشوره برگشته سراغم و حال فیزیکیم خوب نیست اصلا و ابدا

حالا تصور کنید ادمی که حال فیزیکی و روحی اش خوب نیست، عید هم اصلا بهش خوش نگذشته، دو ددلاین مزخرف هم دارد تا پایان تعطیلات که هر چه بیشتر برایش میخوانم کمتر خروجی دارد

 ای واقعا مرده شور هرچی تحصیلات تکمیلی از نوع علوم اجتماعی و مطالع...ات ف....رهنگی ایست را ببرند. 

با شما رودروایستی شدید دارم وگرنه تمام فحش های مثبت آن عدد مورد نظر را همینجا ردیف میکردم

خسته ام در حد مرگ

له 

اصلا هر چه که فکرش را بکنید

حال ندارم بیدار باش

به خواب که میروم ، خواب های مغشوش میبینم و بیدار که میشوم, ضربان قلبم میرود زوی هزززار

توی گروه وایبری یک گروه دیگر از دوستان مدرسه که بچه ها همه مذهبی و عقیده مند هستند نوشتم که ما یک گُهی ( بعله گه ! ) خوردیم و دو سه سال پیش در اثر خواندن یک نوشته ی وبلاگی، گفتیم خدایا ما تسلیم خواسته های تو ایم

خدا هم نامردی نکرد و زد دهان ما را سرویس کرد

نوشتم که هنوز دوستش دارم ( خدا را ) و هنوز هم دعا میکنم و یک امیدی دارم که دعاهه بالا برود ویک فرجی شود در این تلاطمی که سالهاست اسیرش هستم

اما خیلی خیلی هم از دستش دلخورم. این که جوابم را نمیدهد را هیچ جوری نمیتوانم هضم کنم. دیگر خسته شدم از این مزخرف های 

/ 0 نظر / 18 بازدید