بازم یک چالش دیگه ...

والله اتفاقای ناجالب که مارو ول نمیکنند ولی خب اگه ادم به لحاظ روحی رو پا باشه و بتونه خودش رو  ریکاور کنه ، به قول یک دوستی، همین مشکلات میتونه براش به منزله یک فرصت محسوب بشه

داستان این هست که بعد از اون اتفاقای ناراحت کننده، باز هم تمام دلخوشیم پایان نامه ام بود. استاد راهنمام یک خانومی هست که ( در واقع بود) که  خیلی از لحاظ فکری به هم شبیه بودیم و کلا جهت گیری هامون در بین جهت گیری های متعدد و متفاوتی که در حوزه ی علوم اجتماعی وجود داره ، خیلی نزدیک به هم بود. اما ایشون به شدت پا به ماه هستند و این هفته یا نهایتا هفته ی بعد زایمان دارند

واقعیت اینه که شاید همون اولی که ما باهم صحبت کردیم، بهتر بود که ایشون فکر این قسمت رو میکردند، ولی از طرفی هم، انقدر که برای نوشتن پروپوزال به من کمک کرده ، نمیتونم خیلی غر غر کنم. چون اگر نبود ، من واقعا نمیتونستم بنویسم

حالا ایشون با توجه به یک سری مسائلی که در دانشگاهی که اونجا هستند پیش اومده و پیش بینی یه سری شرایط جسمی و روحی به من گفتند که نمیتونند ، ادامه ی کار رو همراهی کنند. ( تازه دو هفته ی پیش در جلسه گروه پروپوزال من تصویب شد ) و حالا من موندم با یک پروپوزالی که گرچه تصویب شده اما بی استاد مونده و خب میدونید که خیلی از اساتید حرف همدیگر رو قبول ندارند و میخوان که تغییرش بدن و این واقعا من رو میترسونه

تا حالا که با استاد قبلیم بودم، دقیقا کانه یک پیشنهاد تحقیق ، مسیر جلوم مشخص بود ولی الان نمیدونم چی میشه 

همین امروز رفتم و با یکی از استادام صحبت کردم. خدا رو شکر همون طوری که میخواستم، خودش شروع کرد شرط و شروط هاش رو برام گذاشت که اتفاقا من دنبال همین بودم. ببینم که چی میخواد ولی بحث به جاهای خیلی بهتری رسید و من فهمیدم که دقیقا ما در نقطه های مقابلی از نظر رویرکردی هستیم. خودشم با آرامش بهم گفت که فکرات رو بکن چون هیچ تعارفی نداریم و ببین که آیا میتونی با من کار کنی یا نه ؟

 

حالا من دارم الان به یک گزینه ی دیگر فکر میکنم. که برم باهاش صحبت کنم ببینم که میلش چی هست 

واقعا خیلی بده که آدم وسط راه تنها بمونه ....

/ 0 نظر / 7 بازدید