بهارو پروپوزال - بهار و سـ ـمپاد - بهار و استاد :) :P

واقعا دست اتفاق چه کارها که نمیکنه

 چندین هفته قبل، یکی از استادای حوزه ج  ـامه شناسی ســ  ـک سوالـیته که برای ارزیابی اخر ترمش  گفته یا بهم پروپ.وزال بدین یا مقاله ، داشت تشویق میکرد که هتی اگر نمیخواهید تو حوزه ج  ـامه شناسی ســ  ـک سوالـیته  پایان.. نامه  کار کنید ، به نظرم بازم پر.وپوزال بنویسید چون باعث میشه یاد بگیرید و برای پایان نامه  دستتون راه بیفته

البته شایان ذکره که ددلاین اصلی تصویب پایان نامه برای ما ، تاریخ 31 شهریور ماه 93 است. یعنی جسارتن یه چیزی حدود 4 ماه دیگه

 که البته این تاریخ زیبا چون با ددلاین های درسا و مشقای این ترم هم قاطیه ، اصولا  فرصت زیادی فی نفسه نیست.

بعد تازه مگه طرح مسئله پروژه ی آسونیه لامصب؟؟؟!

اما خدایی با همون دیتاهایی که من در طول این مدت گرفته ام  و حرفای همون روزی که استاد جونمون !  زد کلی برام روشن شد.

 باز یه جلسه  قبل از همین موقعی که دارم میگم استاد راجع به پروپوزال داشت حرف میزد،  اشاره ای به گروه های حاشیه ای ، کرد ه بود و من طی یک جرقه ی ناگهانی اخر کلاس ازش پرسیدم که استاد این موضوعی که من توذهنمه ، آیا میتونه ذیل یک گروه حاشیه ای باشه ؟

 خلاصه کنم که تو همون روزی که استاد گفت بچه ها به نظرم همتون به من پروپوزال بدید،  و البته با لحن مهربانانه و شوخ مخصوص خودش  که میگفت سوالاتتون رو لطفا بپرسید! لطفا بپرسید. سوالاتتون رو به همه ی کانتکت لیستتون  سند تو آل کنید تا بالاخره یه جوابایی ازتوش دربیاد

 از اون ورم ، از ترم پیش هی TA  امون میگفت بابا ! موضوعی که تو ذهنتونه رو لطفا!   بنویسید. خود نوشتنه سخته و. تازه وقتی میخواهید بنویسید ،میفهمید که نمیتونید. و  واقعا هم راست میگه

 یعنی توصیه ی شدید من به شما این است که اگر در حوزه ی علوم انسانی و اجتماعی کار میکنید ، حتما چند بار درفت سازی کنید  تا تازه راهی شروع بشه برای طرح مسئله 

 خلاصه من همون شب ، یکهو ، دیتاهای جمع شده تو مغرم و کلنجاری های تو ذهنم ، همه باهم منفجر  شد و نوشتم و نوشتم و نوشتم

 حدود سه صفحه مطلب شد

 اصلا پروپوزال نبودا ! به هرکی هم که میل زدم، گفتم آقا این تلاش  ابتدایی است برای طرح مسئله ! ( اقا لحن نوشتاریم تو این مدت خیلی پیشرفت کرده :)) )

بعد هم دیگه به هر کسی دستم رسید ، متن رو فرستادم

خیلی خوب شد که تقریبا به هر کی از دو تا TA  های این ترم و اون تر م و استاد روش و استاد ترم قبل و اینا بود فرستادم. چون خیلیاشون جواب ندادن. خیلیاشونم جواباشون روشن نبود. ولی بالاخره دو سه تا فید بک گرفتم که توش یه چیزی در میاومد. انصافا همون مدیر گروهمونم که خودش حوزه اش مربوط به حوزه ی کاریه که میخوام انجام بدم ، به عنوان اولین کمک ( البته تو جلسه ی حضوری ، و نه با ایمیل)  بهترین و جامع ترین راهنمایی رو کرد. با هر کس بعدش حرف زدم ، همون حرف رو زد  البته بعد از کلی فکر و اینا . ولی استادم  از اول خیلی روشن و مطمئن گفت که اشکال سوالم چیه 

بعد ، ولی من نا امید نشدم. برای دیروز، با یکی از استادای ترم قبلمون که خانومه و اختلاف سنیش خیلی کمه تو مدرس قرار داشتم  

اول اینکه اون حراست ابله دم درش ، تا تونست ،  به قد مانتوم و چاک مانتوم گیر داد. از بس که نگران وفای به عهد برای قرارم با استادم بودم ، کلی مجبور شدم  التماسش کنم و خدا رو شکر که یه جوراب تو کیفم بود که تا گفت سریع پام کنم. ولی واقعا نمیدونم چرا دیروز یه ذره فکر نکردم که منی که خیلی وقتها با خودم ساق دست ور میدارم یا حتی از اول میپوشم، نباید به مقوله ای به نام حراست مدرس فکر کنم!!!

بعد دیگه رفتم و استادمم دیر اومد و اینا ش هیچی 

 خیلی جالب بود که موضوعم براش خیلی جالب بود. شاید و احتمال قوی چون خودشم به نوعی به همین مسئله مواجه بود. خیلی خوب باهام حرف زد .  وقتی داشتم صبح میرفتم و دیرمم شده بود ، اومدم به خودم فحش بدم که بابا بسه دیگه .با چند نفر میخوای حرف بزنی؟ بیخیال

 ولی باز خودمو مجبور کردم که برم  . بعد وقتی باهاش حرف زدم ، کلی ایده های اضافی گرفتم. اینه که وقعا فهمیدم استاد همین ترمم که خیلی بهش ایمان دارم :) ( یکی دوتام نیستند که این استاد جیگرا) :))  میگفت باید با ادمای مختلف حرف بزنید یعنی چی ؟

  هم یه راهنمایی خوب درباره ی مقاله بهم داد هم خیالموراحت کرد که چند نفر که تو این حوزه هستند رو بهم معرفی میکنه برای مطالعه ی اکتشافی بیشتر

 خب خیلی خوب شد دیگه. من الان با این امکان میتونم راحت تر وارد اون فضایی بشم که میخوام درباره اش کار کنم.  

به نظرم خیل مفید بود. 

  این هفته هم یه کتاب عاللللللللللی ( خوش قلم و  باحال ، باحال یعنی اینکه به شکل تصادفی کاملا ، مربوط به دغدغه های ذهنی من هست ) دستم بود که البته به شکل کاملا تکراری با اینکه متنش خیلی خوب و روون بود ،  کند پیش میرم ولی بالاخره یه فصلش خبر مرگم تموم شد ) و اون کتابی نیست جز :

نـ ـظ ریه و ر.وش در تـ ـحلـ یل گـ فتـ مان 

نوشته : ماریـ ا یـ ورگـ نسن و لـ وئـ یز فـ یلیپ  ( بچسبونید به هم ، میشه خوندش:)) )

ترجمه هـ  ـادی جون جـ  ـلیلی :))

عاشق ترجمشم :)

اقا از یه استاد ( همون استاد مهربانانه هه ) بگم که کلهم اجمعین کلاس عاشقش شدن. یکی از پسرامون خیلیییی بامزه است . میگفت بابا من نمفهمم  این حلقه دستشه ، زن داره ، زنشم دوست داره ، بعد یکی از دخترای بامزه امون خیلی جدی برگشت گفت : من حاضرم زن دومش بشم :)))

 وای ترکیدیم همه

جداچه داستانیه این  تعاملات استاد دانشجویی. حالا که دوستای خودم از دانشکده  شیمی ، استاد دانشگاه شدن و از  اتفاقاتی که بین خودشون و دانشجوهاشون می افته ، میگن ، حس میکنم که چقدر آدم میتونه سریع اون سابجکت پوزیشنش تغیر کنه. مثلا تا پارسال خودت واسه ی استادان نقشه های بدجنسانه میریختی و  کرکر میخندیدی ، بعد حالا یکهو میشی استاد باید مثل گل خرزهره بری سر کلاس که یه وقت کسی سو استفاده نکنه :)))

یعنی حالا که دیگه 18 سالم نیست که وارد دانشگاه شده باشم ، حس میکنم که بابا این استادا که دیگه خدا نیستند. متاسفانه ادم تو اون سالا که وارد دانشگاه میشد ، وقتی استاد رو میدید ، فکر میکرد که دیگه این استاد مثلا یک آیه ی قدسیه !

نه که بخوام شان شون رو بیارم پائین ها . نه !

ولی واقعا اونام آدم هایی اند که خب درس خوندن، زحمت کشیدن و به یه نالجی رسیدن که حالا حالا باید دوئید تا به اون سطح علمی رسید که البته همین تعریف درباره ی بعضی اساتید حتی معکوس هم هست !! . ولی لزوما قرار نیست که الان  با داشتن دکترا اینا مثلا هیچ وقت عصبانی نشن یا کارای بد نکنند. قرار نیست فعل منفی شون رو توجیه کنما. میگم اونا هم همچنان آدم اند. با همه ی چالش هایی که ادم ها دارند. 

چند سال پیش زهرا اچ بی همینو درباره ی معلمای مدرسه اش نوشته بود فکر کنم گفته بود که  تا مدتها فکر میکرده که خانوم معلماش ، اجاب مزاج نمیکنن :)) فک کن. ولی خدایی وقتی خودمون رو هم واکاوی کنیم ، میبینم که همین مایه ها تو ذهنمون بوده . یا مثلا من خودم ، تو اون سالهای دانشگاه که جونم در میرفت که چرا پزشکی نخوندم ، همش فکر میکردم که وای پزشکا چه ادمای خاصین . دانشجوی پزشکی که دیگه اصن هیچیییی!  البته متاسفانه هنوزم رگه هایی از این حالت هستا ولی باز خیلی خیلی بهتر شده ام. واقعا بخش بزرگی از علت چنین طرز فکری هم دقیقا ریشه اجتماعی داره. اون تصوری که مادرپدرای ما راجع به یه سری مشاغل دارند که کلا میشه گفت بخش عظیمی از اجتماع گرفتار همین درده، تصورات ما رو شکل میده و نسل به نسل ، داستان، بازتولید میشه . یا مثلا  موقعی که زور میزدم که فوق چی کار کنم ، چی بخونم و دوستام یه باره با یه کنکور، قبول شده بودن ، و من خیلی دپرس و نا امید بودم  اسم فوق لیسانس قبول شدن که می اومد،  قلبم چروک میشد چون فکر میکردم که من هیچ وقت قبول نمیشم و تصورم راجع به فوق خوندن ، مثلا در حد آزاد سازی فلسطین بود!!!

ولی بعد که قبول شدم ( با اینکه خیلی خوب نبود ولی بالاخره اسمش دولتی بود وتهران بود و بعدتر ها چه فید بکای خوبی ازش گرفتم)  اون بت، فرو ریخت.

خیلی وقتا دلم به حال خودم سوخته. مثلا اون سر همیشه به تعظیم در اومده ایکه بیخودو بیجهت در برابر یه سری معلمای ابلهمون داشتیم که هر زری که میزدن و هر زوری که میگفتن رو قبول میکردیم از سر ترس،  حالمو بد میکنه

یه معلم چهار دبستان داشتیم. ( که اگر چه در یه مورد خاص تا عمرررر دارم مدیونشم ؛ اما مزخرف هم زیاد میگفت : مثلا الا و بلا که هممممه باید هر روز مقنعه هاشون رو دربیارند و همه ی کلاس باید تل سفید بزنن. تل رنگی هم قابل قبول نبود. فقط سفید و استدلال تخمی خانم هم این بود که وقتی من از سر کلاس تا ته کلاس رو نگاه میکنم ، همه باید عین هم باشند !  بعد حالا مشکل این بود که ما بچه بودیم  و سر به هوا ، لامصب این تل زودی میشکست. آقا داستان داشتیما.   از یه ور ترس و وحشت که چجوری به مامانم بگم که دوباره شکسته. بعد از اون ورم  از اونجایی که مورد عنایت مادرجان قرار میگرفتیم که : ذلیل مرده ، حالا که مراقب وسائلت نبودی برات دیگه نمیخرم ؛  باید با ترس و لرز میرفتم فرداش سر کلاس که خانم تلمون شکسته 

داستان بودا. زنک با این مسخره بازیاش ، چه اعصابی که از ادم خورد نمیکرد. بعد همه ی اون بچه های خل و چلم به خاطر  چشمای آبی خانم و صورت زیباشون ، کشته مرده اش بودن. راستی وقتی بچه بودیم، چه خلی بودیما.

البته فکر کنم این خل بودنا واقعا مقطعیه چون الان به دلایل مشابه ، جمیع کلاس ( حتی همون پسر بامزه هه  و البته منهای دو ا از پسرای متاهلمون )  عاشق اون استاده شدیم :)))

 لامصب دل پسرا رو هم میبره با اون اخلاق نازش :)))

خب بسه دیگه 

برم 

قربون همه :*

پی نوشت : لادن کجایی بابا :*

/ 2 نظر / 19 بازدید
محمد

سلام خوبی به من سر بزن پشیمون نمیشی نظر یادت نره

لادن

سلام هلال جان افرين چه پر انرژي و خوب[لبخند] من الان لو باتريم[نیشخند] با انرژي بر ميگردم مرسي كه يادمي[گل]