after PMS

میرم فیزیوتراپی برای درد گردن و کمرم

فیزیوتراپم یک آقای خیلی محترم و متشخصی هست ( البته گویا به ظاهر) 
طبق معمول هول شدم و یه کاری که باید میکردم رو نکردم
ایشون هم که دیدند که من هول شدم ضمن ابراز لطفشون در اروم کردن من و خیال راحتی دادن بهم، گفتن که معلومه که خیلی تو فکری...
منم خندیدم و گفتم آره :)

 

گفت به چی فکر میکنی؟  منم الکی :دی گفتم چمیدونم، به کار و اینا

گفت: نمیخواد به اینا فکر کنی، به شوهر فکر کن که شوهر کمه!

اصن منو میگی، حالم به هم خورد. من مثل خیلی از دخترها که سریع فاز گارد دفاعی بر میدارن نیستم که سریع بگم شوهر که هست و پسر خوب نیست که باید باشه...( متاسفانه یا خوشبختانه)
بعله خب سن ازدواج به هزاران دلیل فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی بالا رفته، هیچ شکی هم در این مسئله نیست
ولی اخه چرا باید ادما انقدر بیشعور باشن؟ چرا باید اینجوری به خیال خودشون بامزگی کنند؟ یا مثلا از سر دلسوزی و برادری و عمویی و این حرفا یه زری بزنن که آدم رو تا دو روز دپ کنه؟

 

من چند وقته که بین یه حس معتقد به اثر دعا بودن و معتقد نبودن/ حس اینکه خدا منو دوس داره و حواسش بهم هست با خدایی کلن وجود نداره که بخواد دوستم داشته باشه یا نداشته باشه و کلا این قسم افکار در تناوبم
یه روزایی که کلا میزنم به سیم اخر میگم اگه واقعا خدایی وجود داشتف نمیذاشت ما این همه زجر بکشیم و تازه شاهد دیدن خوش گذشتن های دوستان و اطرافیانمون باشیم، اونم اطرافیانی که رسما یه وقت هایی میخوان اگاهانه دل آدم رو بسوزوند ( بعله همچین موجوداتی هم وجود دارن در دنیا )  و یا اطرافیانی که حتی یه نمه هم به خیلی از اصول شرع و اخلاق و انساینت پایبند نبودن الان دارن خیلی خوب و رله و راحت زندگی میکنن و انقدر مثل ماها حسرت به دل ساده ترین چیزهای البته غیر مادی زندگی نموندن

 

نمیدونم.... کاشکی لااقل این افکار دینی ولو به شکل خیلی مزخرف اولیه ، تو مخمون نبود. کاشکی انقدر یه خورده از این و یه خورده از اون جزئ باورهامون نبود. اونوخ ادم خیلی راحت یا رومی رومی میشد و یا زنگی زنگی

 

بعد سعید تا الان از هیچ کس حتی خوشمم نیومده اما الان حس میکنم که حتی به خودشم دیگه اون حسی که حتی اولی که گفت خدافظ رو ندارم. ولی نمیدونم چرا با این که دیگه باورم شده که تموم شد، ولی بازم گویی باورم نشده واقعا

همسن و سالای من دارن الان بچه اشون رو میفرستن مهدکودک بعد من هنوز دارم مثل یک دختر هجده ساله فکر میکنم ....

 

امروز از اون روزاست که فکر میکنم نه خدایی وجود داره و نه عدالتی و همه ی اون مزخرفاتی که تو مخمون کردن یه مشت اراجیفی بوده که ....

/ 0 نظر / 161 بازدید