بهار و تناقضاتش....

درست نیست که فقط بیام غر بزنم 

یه وقتهای باید بیایم ، بنشینم کنارتان، دامن گل گلی پر از نقل و نباتم را پهن کنم و با لبخندم به شما القا کنم که واقعا روزگار بالا و پایین دارد. اگر از بدی ها نوشتم، کمی هم از خوبی ها بنویسم

 

خلاصه که این روزها بهترم، پروپوزال را بالاخره فرستادم برای مدیرگروه که قرار بود فردا جلسه بگذارد و دفاع کنیم

حالا مردک بامبول در آورده که اساتید جمع نمیشوندو از این جنگولگ بازی ها

راستی که صد سال هم بگذرد، مکر این مرد ها را نمیشود فهمید بعد اسمش بد در رفته که زنان و مکرهایشان!!!

انقققدر روزهای اخر سال شلوغی دارم که خدا میداند

یک غلطی هم کرده ام، رفته ام کلاس فوتوشاپ اسم نوشته ام در یکی از دانشگاه های معروف تهران که خیر سرم ، مدرکش را بزنم سرجهاز رزومه ام! اما آنقققدر بدم امده از ماهیت کلاسش که خدا میداند

خود فوتوشاپ خوب است منتهی من دیر یاد میگیرم و سر کلاس عقب می افتم

اینجوری شده که از صبح تا حالا میخواهم بروم سراغش و تا حالا که نرفته ام

فردا هم کلی مشق باید تحویل بدهیم به علاوه ی یک امتحان

اصلا سه شنبه ها برایم کسالت بار شده

میتوانستم بامادر و خواهرم سه شنبه ها را بروم سینمای نصفه قیمت منتهی حالا باید این کلاس نکبت را بروم

تازه شنیده ام پروژه ی آخرش آنقدر سخت است که مدرک به کسی نمیدهند. پول و وقتم هم میرود اینطوری اما به هر حال نمیشود نرفت الباقی کلاس ها را

 بگذریم.... بهار دارد می آید  و من غرق خوشی میشوم

گرچه خاله ی مادرم حالش جدی جدی بد است و هر لحظه ممکن است سیاه پوش شویم

اما مگرمیشود کاری کرد

همین سبزی برگ ها به من امید میدهند . ای کاش همیشه روزها بهار بودند تا من حالم خوب بود

بچه ها یک چیزی بگویم ؟

به طرز احمقانه ای هنوز امید دارم

نمیتوانم با این امیدم بجنگم

چه کنم ؟

 همش فکر میکنم که یک جوری میشود که بر میگردد و من خوشبخت میشوم

چه کنم؟

/ 0 نظر / 19 بازدید