Spring and beyond

عید امسال به غایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت! خیلی خوش گذشت

شاید حالا حالا ها  تجربه ی چنین عیدی رو نداشته ام. شاید تجربه ی آخرین عیدی که خیلی خوش گذشت بر میگرده به حدود 17 سال پیش که خواهرم تازه ازدواج کرده بودو رفتیم ی.زد  و من هم که خواهر زن جان کوچککی بودم که نخودی ف قاطی خواهر و وشوهرخواهر جان  باهاشون میرفتم مهمونی فامیلای اونا و با کلی بچه کلی خوش میگذروندیم. عید دو سال پیش که عروسی یکی از اقوام بود و سه شب طول داشت( بلی درست خواندید، سه شب : شب اول خنچه بران- شب دوم عقد در خانه ی پدری دختر- شب سوم عروسی در تالار)  هم خیلی خوش گذشت. اما باز انگاری مزه ی امسال بیشتر بود

پارسال هم دائی اینها بعد از بوقی سال امدند تهران و رفتیم ددر گردی در تهران ( انهم نه خیلی زیاد اما باز بیشتر از مواقع عادی حضور خودمان در تهران بود) و بعد هم شمالی رفتیم که عمرا با خانواده ی خودمان هیچوقت نرفته بودیم ، صبح ها جنگل و شب ها هم دریا با کلی صفا و صمیمیت 

اما امسال هم بدجوری چسبید. البته حالا که سطور بالایی را نوشتم، فکر میکنم شاید دلیلش اینست که من امسال دانشجو بودم و دهنم صاف بوده. تفریح نداشتم. البته درس هم نمیخوانم خبر مرگم درست و حسابی

خلاصه امسال خیلی خوب بود. اما یکی از دلایلش آرامش خاله ام بود. خاله ام تابستان عمل کنسر روده داشت. شیمی درمانی هم کرد. دکتر قبل از شروع درمان کمو تراپی گفت که اگر درمان انجام شود خیالتانراحت باشد که همه چیز اوکی خواهد بود. و میتواند به عمر عادی زندگی کند. در حین ژروسه ی درمان یک خبر بدی دادند که گوئی لنف ها هم درگیر شده اما بعد از اتمام دوره  دکتر خبر خوب داد که همه چیز اوکی است. دوره ی دوازده گانه درمان قبل از عید تمام شد اما دکتر یک دوره ی خیلی خفیف تر گذاشته که الحمد الله دیگر لازم نیست مادرم هر دو هفته یکبار به ی.زد برود. 

نکته ی قابل تامل این بود که خاله ام هنوز نمیداند که بیماری چه بوده. از بس که همیشه میترسید و تا اسم سرطان می آوردند ، غش و ضعف میکرد و از آنجا که زن تنهائی است همه ی بچه های خواهر و برادر ، بسیج شدیم که سعی کنیم روال کارها طوری پیش رود که نفهمد. داستان سازی هایی کردیم که شیمی درمانی در منزل اانجام گیرد تا در شرایط قرار گرفتن در کنار دیگر مریض هایی که ظاهرشان هم داد میزند که مریضیشان چه بوده و البته احتمال زیادی که در خلال گفتگو با آنها  حرفهایی زده شود و اسم سرطان آورده شود، قرار نگیرد. بهش گفتیم چون بخشی از روده سیاه شده و برداشته شده ( و الان هم به جای مقعد  ، مدفوعش از کیسه ای روی شکم  خارج میشود) باید انتی بیوتیک بگییرد بصورت ماهانه. 

قبول کرد و نفهمید

نمیدانم! شاید هم فهمیده و به روی خودش نمی آورد.واقعا نمیدانم

هر چه است خدارو صد ها هززززار بار شکر اوضاع خیلی بهتر از انچه تصورش مرا به لرزه در اورد در اولین لحظه ی شنیدن خبر، پیش رفت

گرچه در یک مورد با خدا یه مقداری تو لبم!  اما به هر حال  نمیتوان از بی کرانی لطفش در این مورد نگفت. 

همه چیز خیلی بهتر از آنچه فکر میکردم گذشت

اما

یک چیزی خیلی خیلی مهمتر از همه ی اینا

خاله ی من زن بد قلقی بود.اما این بیماری آرامش کرده

معتقدم یکی از دلایل خوش گذشتن بسیار امسال در 6 روز اول عیدی که ی.زد بودیم، آرامش خاله ام بود. 

خاله ام دیگر به زمین و زمان گیر نمیداد. انگار فهمیده بود که ارزش ندارد بنشیند غصه بخورد که دخترک خوش امتیاز فامیل چرا در 40 سال ژیش به جای جواب مثبت دادن به خواستکاران پسر وزیر و وکیلش ، عاشق همکلاسی اس و پاسش شده×

انگار فهمیده بد که لزومی ندارد برای هر چیز احمقانه ای دلیل خرافاتی و احمقانه تر بیاورد که چون فلانی با حسرت گفته چه انگشتر زیبایی ، پس شصت پای فلانی صاحب آن انگشتر رفته در سوراخ راست دماغش

بیخیال شده بود. گیر نمیداد. آرام شده بود. به قول عروس دائی ام ، انگار خدا به آدم درد که میدهد ، مقارن با آن ، صبر هم میدهد. 

انگار خاله هم فهمیده که زندگی شاید همین باشد.

 

راستی که اگر چه خیلی وقتا میروم تو نخ خیلی چیزها. از چیزهایی که میخواهم داشته باشم و ندارم یا چیزهایی که من دارم و بقیه ندارند و برای دیگران هم غصه میخورم، اما انصافا بعضی وقتها هم میرسم به این که بابا حرص چه را میخوری. 

بنشین و حالش را ببر با همنی در د و مرگی که داری هم میشود حال کرد 

راستی انگار که  "زندگی همین است"

گرچه باز هم میرسد ایام و وقت غصه خوردن و عر زدن به توان بی نهایت!

اما چه کارش میشود کرد؟ هان ؟ چه کاری میشود کرد وقتی نمیشود. وقتی گره ها باز نمیشوند. 

هیچ 

زندگی همین است

ببخشید ها ولی کون خودت را هم که پاره کنی ،باز هم زندگی همین است

/ 4 نظر / 6 بازدید
فاطمه د

سلام من شما رو از این آدرس پیدا کردم اونجا چیه؟ به نظر میاد کس دیگری است؟؟؟ http://www.blog-cache.ir/helal14-1-2/5268db40893c052b1a7abed8/

لادن

سلااام هلال جون من اومدم[نیشخند] منم بعضي وقتا ميرسم به اين كه زندگي ارزش نداره و بايد كيف كرد نو زندگي ولي به يه دقيقه هم نميكشه اين فكر دوباره ميشه مثل قبل يعني به ٥ دقيقه هم نميرسه[خنثی] خيلي خوشحالم براي خاله ات ايشالله همه ي مريضا نعمت بزرگ سلانتي رو هر چه زودتر به دستش بيارن[لبخند] من به امسال خيلي خوشبينم نميدونم چرا يه حسه اميدوارم امسال اتفاقاي خوبش بزرگو زياد باشه اتفاقاي بدم كوچيكو كم اون قدر كوچيك باشن كه يادمون برن[گل]

لادن

سلام هلال جان خوب گذشت هفته اول تحصيلي سال ٩٣؟ ما اين هفته ١٧ اولين روز رفتنمون به دانشگاه اولين كلاس امتحان ميان ترم داشتيم [خنثی]بالاخره تموم شد ولي خب سخت بود بعد اين همه تعطيلي بشينيم جدي سر درس!همه چيز داره ميگذره مثل هميشه اصلا نميخوام ناشكري كنم همين روزاي اروم خيلي خوبه ولي خب خيلي همه چيز ثابته نميدونم [ناراحت] هلال يكم منو دعوا كن خيلي تنبل شدم كلي وقت دارم ولي تنبلي ميكنم به كارام نميرسم بيا دعوام كننننننننن[ناراحت][نیشخند]

مگنولیا

عزیزم چقدر این نوشته ات قشنگ بود. عالی بود اصلا. خدا رو شکر.